تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

امام صادق علیه السلام فرمودند:هر کس از ترس فقر ازدواج نکند نسبت به لطف خداوند بدگمان شده است. چرا که خداوند می فرماید: اگر آنان فقیر باشند خداوند از فضل و کرم خود بی نیازشان می کند.

...........................................................................

روزی که قرار بود نیما و فسقلی را با هم آشنا شن، راس ساعت مقرر نیما به گوشیم زنگ زد و شماره واحدمون را پرسید بعد هم کاشف به عمل اومد که ایشون به جای زنگ واحد ایکس ما زنگ طبقه ایکس را زده بودند.

صحبتهای خصوصی شون زیاد به درازا نکشید. بعد که من و مرد مهربون به جمع دونفره شون اضافه شدیم ار نگاه ها و لبخندای نیما پیدا بود که فسقلی حسابی تو دلش جا باز کرده. بعد از رفتنش هم از ظواهر امر پیدا بود که فسقلی از نیما بدش نیموده.

نظر نیما در مورد فسقلی: " خیلی خوب بود معصومیت و پاکی از نگاهش می بارید" ... منم زدم تو ذوقش و گفتم :" اصلنم بچه معصومی نیست"

خلاصه که بعد از اون تاریخ هر روز که می رم بانک نیما سراغ فسقلی را از من می گیره و چه خبر چه خبرش به راهه. تو خونه هم وضعیت به همین شکله و این بار فسقلی با پرسیدن هزار سوال با ربط و بی ربط می رسه به سوال چه خبرا؟

به نیما می گم " فسقلی آشپری بلد نیست" می گه "یاد می گیره" ... می گم "ته تغاری خونه است و بچه مامانیه" می گه "چه بهتر؟" .... می گم "مامانم می خواد همه بچه هاش دور و بر خودش زندگی کنند" می گه "اینجوری بهتره".

قرار بر این شده که عصر سه شنبه که شب میلاد یکی از ائمه هست نیما و پدر و مادرش تشریف ببرن خونه بابا. هم بابت آشنائی خانواده ها و هم یه صحبت دو نفره دیگه.

نیما هم مدام تلاش می کنه تو این ایامی که مردمهربون سفر کاری تشریف دارند نقش راننده آژانس منو ایفا کنه، به زور منو به خونه بر می گردونه. از اونجا که منزل ما و پدرم در همسایگی همه هر وقت نزدیک خونه می رسیم رو به کیشه می گه :"نمی دونم چرا قلبم داره از تپش می افته" البته این موضوع فعلا از همکارا مخفیه.

امروز عصر اواخر ساعت کاری یه دختری به شعبه زنگ زده بود و بدون دونستن فامیلی سراغ نیما را گرفته بود. اصرار داشت که شماره همراه نیما را بابت یه موضوع کاری داشته باشه  در ضمن یه قراری هم بیرون شعبه با هم داشته باشن. اما نیما زیر بار نرفت. تو کفش مونده بودیم که این دختر کی می تونه باشه و هدفش چیه؟ نیما مردد بود که برای دونستن جریان با دختر مورد نظر قرار بذاره از منم خواست همراهیش کنم اما بعد از مخالفتهای من تصمیم بر این شد که دختر را به شعبه بکشونه.

خلاصه که اون خانم چندین بار تماس گرفت تا در نهایت دستش رو شد ... گویا یک سال قبل نیما و خانواده اش به قصد دیدن دختر به منزلشون رفته بودن که تو همون دیدار اول طرف به دل همکار بنده نمی شینه. حالا اون خانم بعد از یکسال تونسته بود شماره تلفن شعبه را پیدا کنه و تازه می خواست علت رد شدنش توسط نیما را بدونه.

حتی چند وقت قبل خانمی از کارمندان بانک مرکزی که مشتری شعبه ما هم بود آمار نیما را در آورده و از یکی از همکارا خواسته بود تا اونا را برای ازدواج با هم آشنا کنه.

برام خیلی عجیبه که نیمائی که این قدر در انتخاب همسر وسواس داشته تو جلسه اول از فسقلی خوشش اومده. بعضی وقتها خیلی راحت از آینده اش تو خانواده ما حرف می زنه و از دخالتهای من تو زندگیشون. حتی تصوراتش از جشن ازدواجشون را هم به زبون میاره. خلاصه که من هنوز نمی دونم خواهر عروسم یا آبجی دوماد؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/31ساعت 23:38  توسط پریا  | 

امام سجاد علیه السلام:

محبت ما، اهل بيت، گناه بندگان را فرو مى‌ریزد، چنان‏كه باد، برگ درخت را

.............................................................................

تابستون پارسال که شعبه مون در حال بازسازی بود یه دوره یه ماهه من و نیما با همدیگه تو یکی از واحدهای مرتبط با بانک در همسایگی شعبه مونه کار می کردیم . اون کلر بود. همجواریمون باعث شد بیشتر با همدیگه آشنا بشیم.

نیما از طرف خانواده اش برای ازدواج تقریبا تحت فشار بود اما خودش رغبتی نشون نمی داد. اون زمان خیلی دوست داشتم که زمینه آشنائی فسقلی و نیما فراهم بشه. به نظرم که خیلی به هم می اومدند خصوصا" که سلامت اخلاق نیما واسم محرز شده بود. حتی این موضوع را به مردمهربون هم گفتم. اما خب خیلی ضایع بود که من بهش خواهرمو پیشنهاد بدم هر چند که خودش هر از گاهی از من می خواست یه کیس خوب بهش معرفی کنم. جدای از اون مسئله وقتی می دیدم نسبت به موارد پیشنهادی خیلی بی تفاوت و به دور از حساسیت و حتی ذره ای کنجکاوی برخورد می کنه می ترسیدم مرد سردی باشه.

خلاصه همه این موارد گذشت و گذشت و تو این فاصله من با روحیاتش بیشتر آشنا شدم. تو شعبه مون همه بچه ها اخلاقا" عالی اند و یکدست. اما نیما و کیشه، برام حکم برادرهای کوچکترم را دارند و جایگاهشون بالاتره.

چند مدت پیش دوباره زمزمه های نیما و زن گرفتنش شروع شد. ازم خواست که موارد مناسب را بهش معرفی کنم ... فکر می کردم شرایط دوباره مثل سابقه و آخرش نیما آدمی نیست که تن به تاهل بده.. تا اینکه یه روز خانم معاون خواهرای منو بهش پیشنهاد داد. تازه اونجا بود که نیما متوجه شد منم خواهر دارم. هر ازگاهی لابه لای صحبتهاش اشاره می کرد که با خواهرم آشناش بکنم اما من برخورد سردی باهاش داشتم .

تا اینکه یه هفته پیش متوجه شدم تصمیمش برای ازدواج جدیه و حتی چند موردی را هم دیده و نپسندیده. بالاخره پنجشنبه پیش بهش اس ام اس دادم که اگه حرفش کاملا" جدیه موضوع را با فسقلی مطرح کنم اما دریغ از جواب! از کاری که کرده بودم پشیمون نبودم چون به هرحال خیال خودم راحت شده بود و بعدها خودمو سرزنش نمی کردم تا اینکه ساعت یک بامداد همون شب جواب اس ام اسو داد. نوشته بود که خودش مهمونی بوده و گوشیشو تو خونه جا گذاشته بوده و تازه پیغام منو دیده و تصمیم گرفته همون زمان جوابمو بده. ازم خواسته بود که حتما زمینه آشنائیشون را فراهم بکنم. من که از خدام بود نیما عضوی از خانواده ما بشه خصوصا" که اخلاقاش واقعا" نزدیک به فسقلیه.

حالا قراره فردا عصر تو خونه ما این دونفر همدیگر را ببینند و کمی با هم  حرف بزنند امیدوارم نتایجش مثبت باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/20ساعت 23:41  توسط پریا  | 

حضرت زهرا سلام ا... علیها:

بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.

...............................................................................

از بیرون صدای داد و فریاد به گوش می رسه. مرددم برم ببینم منشا اش از کجاست؟

عاقبت دل و می زنم به دریا و تا پشت در واحدمون می رم ... یه مقدار توجه بیشتری میکنم.

انگار صدا از واحد کناریمونه. خانمه و همسرش با صدای بلند سر هم فریاد می زنند ... به حرفهاشون گوش نمی دم به این فکر می کنم که بچه هاشون در چه حالند؟

دو پسر دارند که اولی 4 یا 5 ساله به نظر میاد و دومی 1.5 سالشه. همون موقع صدای داد حسام( پسر بزرگه) بلند می شه:" بسه دیگه".

انگار به قلبم چنگ انداختند ... دلم ریشه ... قلبم تیر می کشه ... خودمو جای بچه ها می ذارم که الان با چه صحنه ای مواجه هستند و چه حس بدی تو وجودشون هست؟

صداهای واحد بغلیمون زیاد تو خونه ما شنیده می شه این هم از مزایای آپارتمان نشینیه. همین یه ساعت پیش بود که صداشون می اومد اون زمان پدره یه جمله انگلیسی می گفت پسرش تکرار می کرد و خانم خونه هم ترجمه می کرد. چه قدر از این کارشون خوشم اومده بود.

دوباره صدای فریادشون بلند شده ... نمی شه جلوی بچه ها بس کنند و به دعواشون خاتمه بدن؟

همسایه طبقه بالائی مامان اینا هم مدام دعواشون می شه اما اونجا آقاهه دست بزن داره و صدای عز و جز زنش شب و نصفه شب به گوش می رسه. مامان که در مواقع بحرانی به فریاد خانمه رسیده اما اونها هم دو تا بچه دارن که اولی یه دختر حدودا 12، 13 ساله هست و دومی هم یه پسر2 ساله.

امروز صبح سند خونه را زدیم و خیالمون از هر جهت راحت شد ... اول صبح که رفته بودم شعبه بابت برداشت پول و یه سری مسائل دیگه، یه پسر جوونی جلوی یکی از باجه ها ولو شد و غش کرد شانس آوردیم یه خانم که بهیار هم بود همزمان برای انجا کارش اومده بود بانک ... خلاصه کمکهای اولیه داده شد و منتظر اورژانس بودند که از شعبه بیرون زدم.

اصلا از اول صبح حالم بابت همون پسره ی بیمار بد بود.

مرد مهربون هم که عصری رفت یه سفر کاری ...

خدایا چه حس بدی دارم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/29ساعت 23:17  توسط پریا  | 

امام مهدی (سلام الله علیه) :

ما از همه خبرهاى شما آگاهيم و چيزى از خبرهاى شما از ما پنهان نيست.

.............................................................

حدودا" یه ماهه که ساعت شیرم تموم شده و مجبورم هر روز حداقل تا ساعت 5 تو بانک بمونم. همکارا خیلی خوبن اما شعبه مون خیلی شلوغه.

آدم از کار زده می شه خصوصا" وقتی که می بینیم مشتریها ذره ای خودشون را جای ما تصور نمی کنند. اعتراض می کنند که چرا بچه ها رفتن ناهار؟ چرا فلانی زمان زیادی صرف عملیات مشتریش شده؟ چرا فلانی مرخصیه؟

هرکسی هم وقتی خودش می شینه پشت باجه اونقدر کار داره و اونقدر سوال می پرسه که باید به زور از روی صندلی بلندش کنیم.

وقتی می رسم خونه به معنای واقعی مثل یه جنازه ام اما وقتی شادی و جست و خیز ستایا را بعد از دیدنم می بینم دلم به حال دخترکم می سوزه. گاهی وقتا به سرم می زنه که استعفا بدم.

سه ماهی هست که تمامی روزهای کاریم را روزه می گیرم اول به بهانه قضای روزه های ایام بارداریم بود اما الان واقعا" فرصت ترک باجه ام را ندارم. مسئول حسابهای جاری هم هستم از یه طرف فشار روحی و روانی از جانب مشتریان از طرف دیگه فشار مضاعف رئیس اعصابم را خط خطی می کنه.

شعبه مون اونقدر داغونه که همیشه تا نیم ساعت، سه ربع بعد از پایان ساعت کار هم مشتری تو انتظار انجام کارش نشسته. بعد از رفتن مشتری ها هم که جمع و جور کردن کارهای خودمون مدتی زمان می بره. در نتیجه برای اینکه وقت کم نیاریم همکارا صبح ها یه ساعت زودتر تو شعبه حاضر می شن تا کارهاشون به روز باشه.

خیلی خسته ام ... خیلی. فعلا" خونه ای را که خیلی دوستش داشتیم فروختیم و با دوتا خونه فاصله تو همسایگی مامان خونه خریدیم. تا در آینده شرایطمون بهتر باشه. تا دو هفته دیگه هم اثاث کشی داریم. همه کارها هم رو دوش مردمهربونه. کلی استرس به موقع جور شدن پول خونه را دارم.

خلاصه که اوضاع قمر در عقربه

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/05ساعت 14:1  توسط پریا  | 

امام سجّاد (سلام الله علیه):

عمّه‏ ام زينب با وجود همه مصيبت‏ها و رنج‏هايى كه در مسيرمان به سوى شام به او روى آورد، حتّى يك شب اقامه نماز شب را فرو نگذاشت.

..........................................................................................

از ابتدای این ماه بانک خیلی شلوغه... به راحتی می شه نزدیک شدن به پایان سال را از این ازدحام جمعیت متوجه شد. مدتیه دوباره مسئول کلر شدم با این تفاوت که با وجود سنگینی کار کلر، باید هر از گاهی مشتری بگیرم و بدتر از اون، کار مشتری های رئیس را هم انجام بدم. جام پیش بچه های اعتبارات و در مجاورت رئیسه.

جدیدا" از آقای رئیس کمتر می ترسم شاید علتش حضور داشتن در جوارش باشه. متاسفانه از دید جناب رئیس بی کارترین فرد شعبه، کلره ... به همین خاطر مشتری هایی  که کارهای خاص دارند را هر از گاهی به من حواله می ده. نمونه اش آقای نوابه که چند روز پیش از صبح تا 3.5بعد از ظهر تو بانک بود. آخرش هم برای بستن 5تا سپرده اش و یه سری کارهای دیگه به مدت یک ساعت و نیم جلوی باجه من نشسته بود. می دونستم این پیرمرد محترم حتما" تا قبل از اتمام کارش باران بد و بیراه را مطابق عادت همیشگیش نصیب من خواهد کرد.

دست بر قضا تو مدت حضور آقای نواب کلی از مشتری های کلر هم اومدن و رفتن. طوری که پیرمرد زبان به تعریف و تمجید باز کرد و کلی از من بابت فعالیت زیاد، ارباب رجوعها و نوشتن فرمهای خودش تشکر کرد.

موقع رفتن که انگار تازه متوجه جرائم بسته شدن سپرده هاش شد فقط کم مونده بود بیاد منو بزنه تقریبا" همون چند تار موی سفیدی که به صورت سیخ شده هر کدام به سمتی روی کله تُنُکش ایستاده بود را هم کشید. نه به اون تعاریف نه به این بد و بیراه ها!

دیروز هم یه خانم مسنی که روی صورتش چندین عمل زیبائی انجام داده بود مشتریم بود. می خواست یه مبلغ زیادی از کارتش برداشت کنه اما چهره اش با عکس کارت ملی و شناسنامه اش زمین تا آسمان تفاوت داشت. اون پیرزن فرتوت و شکسته کجا؟ این خانم سانتی مانتال شیک و پیک کجا؟ با دیدن امضاش هم که کاملا" متفاوت با امضای تو سیستمش بود حسابی بهش شک کردم. حالا من چه جوری باید احراز هویت می کردم؟ از بایگانمون خواستم که فرمهای اولیه افتتاح حسابش را برام بیاره ... تو فاصله آوردن مدارکش هم سعی کردم با پرسیدن سوالهائی به هویتش پی ببرم.

امضای موجود در سیستم را بهش نشون دادم و خواستم یه امضا مشابه اون بزنه اما جالبه که اصلا" نمی تونست. اصلا" نقطه شروع امضاش را هم نمی دونست کجاست!.

ازش یه درخواست تغییر امضا و یه نمونه امضا جدید گرفتم ... همون امضای زیر برگه ی برداشت را به عنوان امضا جدید میزد. هرچی کارش را طولانی کردم خبری از آقای بایگان نشد. ناچار شدم پناه بر خدائی وجه را بهش پرداخت کنم.

با وجود 4 برابر کردن مدت زمان انجام کارش باز هم کلی از من تشکر کرد و گفت حتما" پیش آقای رئیس هم می ره و این تعاریف را به گوش او می رسونه. همون موقع پای یه باجه دیگه سرِ نوبت و شماره ی مشتریها دعوا شد. یکی از مشتریها صداش را به حد رساندن به عرش بالا برده بود.

حالا تو همون گیر و دار مشتری من دنبال آقای رئیس می گشت ... آخر که از دیدن جناب رئیس به علت فرارش از درگیریها ناامید شد، شماره بازرسی بانک را گرفت و از طریق تلفن ارادتش را نسبت به من ابلاغ کرد و خنده داره که همون موقع صدای جیغ و داد مشتریهای دیگه هم به گوش بازرسی می رسید.

تازه اون زمان مدارک افتتاح حساب مشتری به دستم رسید ... بنده خدا از همون اول امضاش درست بود اشتباه از همکار من بود که به اشتباه امضای دیگه ای را عوض امضای اون خانم اسکن کرده بود.

امروز از بازرسی به جناب رئیس زنگ زده بودن. شماره تلفن مشتری و مشخصات کامل من را پرسیدند. قراره یه تشویقی بره تو پرونده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/05ساعت 22:37  توسط پریا  | 

پیامبر اکرم صلوات ا.. علیه: در عطا كردن چيزى به فرزندان خود ميان آنها برابرى نهيد.

........................................................................................

تو شعبه ما دوتا از آقایون از همسرانشون جدا شدند یک نفر دیگه (زینال) در آستانه جدائیه. این بنده های خدا سن و سالی هم ندارند. به نظر میاد برای طلاق آمار بالائی باشه.

نفر اول آدم بسیار صبور و خونسردیه ... ارشدمونه، تو کار خیلی صبر و حوصله به خرج میده تو ازدحام شعبه ی ما تا به حال عصبانیتش را ندیدم فقط مشکلش اینه که صبح کله سحر میاد بانک و شب هم آخرین نفر از بانک میره بیرون.

نفر دوم هم آقای بسیار خوشرو و خوش برخوردیه، تو ارتباطات خیلی رعایت ادب را می کنه خودش میگه اگر عصبی بشه دیگه قابل کنترل نیست. هنوزرفتار ناشایستی ازش ندیدم.

نفر سوم یا همون زینال یه آدم فوق العاده ریلکسیه اونقدر خونسرده که لج طرف مقابل را در میاره ... خیلی آرومه و سرش تو لاک خودشه. اوائل که اصلا صداشو هم نمی شنیدیم حتی موقع سلام کردن. حرف زدن باهاش مثل آب کوبیدن در هاونه چون به هر حال کار خودشو می کنه. بعضی وقتها از عکس العملهاش در مواجهه با رئیس حسابی ذوق زده می شم.

مثلا رئیس دستور داده تو ساعات کاری و تو فضای شعبه غیر از آب چیزی ننوشیم . بعد که رئیس برای تاکید مجدد دوباره قوانینش را یادآوری می کنه می بینیم زینال لیوان به دست از جلوی چشمان از حدقه بیرون زده رئیس رد می شه و در پاسخ به "خوبه حالا می گم چای نخوریدها!" ی رئیس بدون هیچگونه کلامی با لبخند رد می شه. رئیس می مونه با قلب بیمارش که از حرص چشماش به خون نشسته.

البته جناب رئیس ابهتی داره که هیچکس در کنارش جرات نفس کشیدن را هم نداره حتی معاون و ارشدمون اونوقت زینال با آرامش خودش، ما را کیفور می کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 21:8  توسط پریا  | 

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

هر كس كودك گريان خود را راضى كند تا آرام شود، خداوند از بهشت آن‏قدر به او مى‏دهد تا راضى شود.


...................................................................

مریم از خانمهای همکارمه که بارداره.

یادمه قبل ترها مدام تشویقم می کرد که به فکر بچه دوم هم باشم البته نه برای حالا، بلکه برای بعدها. کلی هم دلیل و برهان می آورد ... اما من همیشه مرغم یه پا داشت ... وقتی یاد اون سختیهای دوران بارداری می افتادم محکم جواب می دادم: نه. (حالا سختیهای بعد از زایمان به کنار که البته هنوز هم ادامه داره)

بیچاره مریم اونقدر ویارش شدیده که با وجود تمام سعی و تلاشی که در مخفی نگه داشتن وضعیتش داشت همه همکاران متوجه اوضاعش شده اند که البته به نظر من چندان مهم نیست اما مرارتی که داره تحمل می کنه دلمو به درد میاره. بیچاره کارش به بستری شدن هم کشیده حتی احتمال دوقلو بودن  نی نی ها را هم دادند.

خلاصه که کار به جائی رسیده که مریم می گه دیگه پشت دستمو داغ می کنم و فکر بچه را از سرم میندازم بیرون.

واقعا قدیمی ها چی کار می کردند؟ اونها که سالی دوسالی یه بچه به اعضای خانواده اشون اضافه می شد! آیا ما زیادی نازک نارنجی هستیم یا تاثیر خورد و خوراک این دوره است؟

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/21ساعت 23:45  توسط پریا  | 

پيامبر اکرم (صلی الله عليه و آله):

كسى كه دوست دارد خندان و با روى گشاده خداوند را ديدار كند، بايد از محبّت و ولايت على بن موسى الرضّا(ع) بهره‏مند باشد.

..........................................................................

ستایا نصفه شب از خواب پرید و گفت "خَفشَم" در واقع منظورش همون "کفشش" بود که دائی جون به تازگی براش خریده

کلا" این دردانه به شدت علاقه مند به وسایل شخصی و اشخاص منحصر به  خودشه منجمله پدر، مادر، ماشین پدر و کیف مادرش ... مثلا" زمانی که دختر عموش را دید که دستشو رو سپر ماشین مرد مهربون گذاشته بلند داد زد: "ماشینِ مـــــــــــــــَنه. برو اووَر" یعنی ماشین منه برو اونور. اصولا" با نزدیک شدن همه به وسایل شخصیش مخالفه و مخالفتش را با گفتن برو اونور فلان چیز مال منه ابراز می کنه

صبح هنوز تو عالم خواب و بیداری بود که می گفت : "شلوار لی". ستایا به طور کلی به لباس بیرون و مهمونیش می گه"شلوار لی".

امروز همراه خاله الی رفته بود اداره شون و کلی خوش گذرونده بود.

بعد از ظهر هم که تو مراسم جشن مولودی مامان به مناسبت میلاد امام رضا حسابی شیطنت کرد. جالبه که با دیدن بچه ها سریع خودشو قاطی جمع اونها می کرد و سعی به ریختن طرح دوستی داشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 22:29  توسط پریا  | 

امام باقر (سلام الله علیه) :

هر كس ظاهرش بهتر از باطنش باشد، ترازويش سبك آيد.

..................................................................................

تو اخبار تصاویر دیدار رهبری با جانبازان قطع نخاعی پخش می شد.


بعضی ها حتی قادر به تکلم هم نبودن ... بعضی ها فقط دراز کش بودن برخی ها هم از تکون دادن اعضای بدنشون عاجز بودن ... صحنه های خیلی غم انگیزی بود.


چه قدر سخته دیدن پیری و شکسته شده مردانِ مردِ ما؟!!! اونائی که به خاطر ما به این روز افتادن اما ما سالهای ساله که فراموششون کردیم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/06ساعت 21:25  توسط پریا  | 

امام على(سلام الله علیه) : زكات شجاعت، جهاد در راه خداست.

................................................

باجه سمت چپیم کمتر از دوماه از استخدامش می گذره. تازه از شهرستان اومده تهران. گویش زادگاهش بسیار نزدیک به گویش مرحوم مامان بزرگه که من عاشق خودش و حرف زدنش بودم .

جدای از این مسئله به خاطر تازه کار بودنش وظیفه خودم می دونم که یه جورائی حواسم بهش باشه تا از روزهای اول کاری خاطرات بدی تو ذهنش نمونه چون دقیقا" می دونم یه تازه وارد چه احساساتی داره.

یادمه اون اوائل که تازه وارد بانک شده بودم و هنوز عکس العمل صحیح تو مواجهه با رفتارها و برخوردهای متفاوت مشتری ها را نمی دونستم و به اصطلاح آبدیده نشده بودم یه همکاری داشتم که تو شرایط بحران سریع به فریاد بقیه بچه ها می رسید ... اون زمانها از ته دل براش بهترینها را از خدا آرزو می کردم.

امروز  تو حین کار متوجه برخورد بد مشتری همکار تازه وارد شدم البته اون آقا از مشتریهای اعتباری بود که زیاد پیش "کِی روش" دیده بودمش اما انگار هیچوقت کار ریالی نداشت حتی من به فامیل هم نمی شناختمش.

مشتری چک متعلق به شرکتی را آورده بود ... گویا خودش هم از امضاداران بود. در جواب همکار تازه وارد برای دریافت کارت ملیش با لحن بدی صحبت کرد. در آخر، شناسنامه اش را در آورد و طلبکارانه اضافه کرد: « دفعه بعد نبینم از من کارت بخوای، اینجا همه منو می شناسن» دیگه نمی تونستم در برابر مظلومیت تازه وارد که سعی داشت با احترام و آرامش مشتریش را توجیه کنه ساکت بمونم.

آدم هم این قدر متوقع و از دماغ فیل افتاده! بنابراین سکوت را شکستم و با نرمش تمام گفتم:«آقا! اگه شما باجه منم می اومدید حتما" ازتون کارت شناسائیتون را می گرفتم چون منم نمی شناسمتون» ... مشتری را اگه کارد می زدی خونش در نمی اومد. اون همه ادعا داشت که معرف حضور همه است بعد یکی دیگه هم می گفت نمی شناسدش.

همون موقع مریم، همکار دوتا باجه اون طرف تر هم به حرف اومد و گفت کسی که چک را میاره باید احراز هویت بشه پس لازمه شما کارت ملی همراهتون باشه ما که شما را نمی شناسیم.

تو دلم جشن و سروری برپا بود ... مشتری بدون هیچ حرف دیگه ای پولش را گرفت و رفت ... تازه وارد هم کلی از من و مریم تشکر کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/05ساعت 20:52  توسط پریا  | 

لقمان ـ در سفارشهاى خود به فرزندش ـ فرمود : فرزندم ! حكمت بياموز تا ارجمند شوى ! زيرا كه حكمت، به دين رهنمون مى شود و بنده را بر آزاده شرافت مى بخشد و تهيدست را از ثروتمند بالاتر برد و كوچك را از بزرگ پيش مى اندازد .

..........................................................

تقریبا" یه روز شلوغ کاری را پشت سر گذاشتم. با نو نوار شدن شعبه حساسیت رئیس روی نظافت خیلی بیشتر شده به طوری که صبحها "کِی روش"(اسم مستعار رئیسه) دستمال کاغذی دستش می گیره و به جون دستگاه شماره گیر و در و دیوار شعبه می افته و گرد و غبارشون را پاک می کنه.

ما هم تصمیم گرفتیم تو روز تولدش یه لُنگ که مسلما" کارائی بیشتری برایش خواهد داشت، بهش هدیه بدیم تا حداقل خودمون اجازه استفاده از دستمالهای کاغذی را داشته باشیم ...چون مدتیه خساست "کِی روش" به حد اعلا رسیده و کارمندان دون پایه ای همچون ما اجازه استفاده از چای و قند و دستمال و ... را ندارند.

امروز سر میز غذا وقتی "کِی روش" متوجه عمل خلاف خدماتی مون می شه که یه دستمال رولی را باز کرده و روی میز ناهار خوری گذاشته، با کلی ادا و اطوار که مختص خودشه و موقع حرف زدن از اون قر و قمیشهاش استفاده می کنه رو به خدماتی می کنه و می گه " وای اینو (دستمال رو) چرا باز کردی؟! بچه ها اگه بخوان می تونند از مال دستشوئی استفاده کنند!!!" به این طریق یادآوری می کنه که ما حق استفاده از امکانات بزرگان را نداریم.

خوردن چای را هم به بهانه خدشه دار کردن زیبائی پیرامونمون برای کاربرا ممنوع کرده. دست به آب هم به بهانه خالی شدن صندلی هامون رو به ممنوعیته البته فعلا در حد تذکر و چشم غره است.

 

امروز دوباره یکی از اون اتفاقات قدیمی تکرار شد ... یکی از مشتریها (این بار یه خانم) پیش یکی از آقایون همکار، حجاب و پوششمو مسخره کرد. همکار محترم من هم در جواب کلی از اخلاق و رفتارم تعریف می کنه اما وقتی می بینه طرف کوتاه بیا نیست بهش می گه منم پوشش شما را نمی پسندم. بعد اون خانم کلی شاکی شده بود و دم از آزادی زده بود اما نمی دونم چرا این حق را برای من قائل نبود.


این بحثها دیگه برای من قدیمی شده اما چیزی که برام خیلی ارزشمنده شجاعت همکارم در بیان نظرشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/04ساعت 22:6  توسط پریا  | 

امام صادق علیه السلام:

شيعه جعفر كسى است كه داراى عفت شكم و دامن است و كارهايش را براى خالقش انجام می دهد.

...................................................................................

مدتیه که کار بازسازی تموم شده و شعبه جدیدمون هم راه افتاده ... خیلی جالبه که به عقیده بیشتر مشتریها فضای شعبه بدتر شده و اکثریت، وضعیت فعلی را نمی پسندند. سوای این نظرات دو حسن مهم بازسازی تغییر چشمگیر در بهبود نظافت و روشنائی محل کارمونه و البته بزرگترین عیبش هم  جایگاه میز رئیسه که دقیقا" روبروی من قرار گرفته و هر از گاهی برای من با اشارات چشم و ابرو حرف می زنه و تذکر می ده.

چند روز پیش آقائی با یه شناسنامه پاره پوره برای افتتاح حساب مراجعه کرده بود. تو صفحه دوم شناسنامه اش اسم دختری سه ساله بود اما قسمت مشخصات همسرش خالی بود. مشتری مدام در حال جویدن ناخنش بود. کلا" رفتار پراسترسی داشت. از من به خاطر شناسنامه اش عذرخواهی کرد و ابتدائا" عنوان کرد که خودش اون بلا را سر شناسنامه اش آورده. کمی بعد توضیح داد همسرش ناراحتی اعصاب داره و شناسنامه اش را به اون روز انداخته ... انگار زن و شوهر جفت شون عصبی بودن! بیچاره بچه شون! چه طور تربیت می شد؟

 

دیروز به دعوت یکی از دوستان سری به آینه برزان دماوند زدیم ... مکان زیبا و خوش آب و هوائی که آرامگاه یه امامزاده است و تو روز رحلت امام صادق علیه السلام مراسم دارند. بچه های زیادی هم اونجا بودند اما  چیزی که دستگیرم شد تفاوت چشمگیر ستایا با بقیه بچه ها بود ... ستایا یه لحظه آروم و قرار نداره و کلا" راه رفتنش دویدنه. اونقدر دیروز دخترم پر شر و شور بود و از سر و کول من و سایرین بالا و پائین رفت و خراب کاری بار آورد که دیگه انگشت نما شده بودیم ... تصورم این بود که این رفتارها طبیعیه اما با وجود اون همه تفاوت و حرف سایرین به نظر می رسه ستایا بیش فعاله که اگر اینجور باشه باید به یه روانشناس و مشاور کودک مراجعه بکنیم تا الگوی رفتاریش را اصلاح کنیم.

بعضی اوقات دلم می خواد برم تو یه شهر کوچک کم جمعیت با هوای پاک و سالم زندگی کنم ... مرد مهربون بارها این پیشنهاد را داده اما متاسفانه امکانات تو شهرهای بزرگه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/03ساعت 22:24  توسط پریا  | 

سرورا، سرنوشتم به دست توست و هر آنچه تا واپسین دم حیاتم، نهان و عیان از من سرزند، تو دانی. و کاستی و فزود و سود و زیانم تنها به دست توست نه دگری.

معبودا، اگر مرا از رزقت ناکام گردانی، کیست که روزی‌ام دهد؟ و اگر به خواری‌ام کشانی، کیست که یاری‌ام دهد؟

معبودا، از خشم تو و فرود آمدن کیفرت به تو پناه برم.

معبودا، اگر من سزاوار رحمت تو نیستم، تو خود سزاواری که مرا از مهر و بخشش بی‌شمارت برخوردار کنی.

( مناجات شعبانیه )

..............................................................................................

دیگه حالا با قطعیت می تونم بگم شعبه مون جزو بدترین جاهای ممکن برای کار کردنه ... گرچه کلا کار بانک یه کار خاصه و واقعا" روحیه خاص خودش را می طلبه و منم یه آدم خیلی خونسرد و ریلکس با آرامش کاری فوق العاده زیادم  اما حس می کنم دارم روانی می شم.

نصف تعداد باجه های قبلی با همون جمعیت انبوه هر روز مواجه میشه ... مدام تنش مدام استرس مدام دعوا و جنجال.

در کنار همه اینها جناب رئیس برای این که از فشار جمعیت کم کنه خیلی از کارها مثل واریز و برداشت را بدون نوبت تحویل می گیره و ما ضمن اینکه کار مشتری خودمون را انجام می دیم باید کارهائی را که از آسمون و زمین توسط دستان پر مهر و عطوفت رئیس و خدماتی ها رو سرمون آوار می شه انجام بدیم.

با یه سیستم چندین عملیات را همزمان انجام می دیم و نگاههای غضبناک مشتریان خودمون را به جون می خریم.

خلاصه که اوضاع حسابی نامساعده.

تنها حسن بازسازی برای من حضورم تو بین بچه های اعتبارات خصوصا" همجواری در کنار حکیمه است (یه دوست چندین ساله که به طور تصادفی با هم  هم شعبه ای شدیم) گرچه ساعات کاری را در کنار هم می گذرونیم اما فرصت چندانی برای لذت بردن از همصحبتی با هم را نداریم.

اگه خدا بخواد  فردا شب به همراه ستایا می رم مشهد. مرمهربون یه هفته است که اونجاست. از نظر روحی خیلی خسته ام و حالا حتی تصور سفری که در پیش دارم منو آروم می کنه


بعدا نوشت: "خواننده" عزیز حداقل آدرس ایمیلت را می ذاشتی  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/16ساعت 23:59  توسط پریا  | 

معبودا، هر که به تو شناخته شود، گمنام نگردد و هر که به تو پناه جوید، خوار نشود. و هر که تو به او رخ بنمایی، بنده‌ دگری نشود.

معبودا، هر که به نور تو راه پوید، هماره روشن ضمیر باشد و هر که آستانِ تو جوید، هماره در پناهت سر کند.

معبودا، به تو پناه جستم؛ مباد که برخلاف آنچه به تو گمان دارم، با من رفتار کنی و از رحمتت دورم سازی!

معبودا، مرا در شمار دوستانت قرار ده، همانها که به فزونیِ دوستی‌ات امید بسته‌اند.

                                             (مناجات شعبانیه)

.........................................................................................

یه مدت تو شعبه سر مرخصی رفتنها دعوا بود.

با این که اینجا تعداد باجه هامون زیاده اما اونقدر کار مشتری ها از نوع خاص ِ! وقت گیر هست که همیشه ی خدا کرور کرور مشتری منتظر در حال بالا رفتن از در و دیوار شعب هستند ... کُندی عجیب سیستم ها هم که دیگر قوز بالا قوز شده.

به همین خاطر هیچ وقت بیش از پز یک نفر حق غیبت را نداره. بماند که سر مرخصی رفتن این ایام دل چند نفر شکسته شد و آه چند نفر در آمد!

مامان مسافرته. امروز صبح کسی نبود که بخوام ستایا را بهش بسپارم و خودم راهی شعبه بشم ... رو همین حساب قرار شد برای اولین بار مردمهربون بمونه خونه و به تنهائی بچه داری کنه. نمی دونستم اگه خدای نکرده ستایا کثیف کاری کنه تکلیفش چیه؟ چرا که مرد مهربون هر کاری حاضره بکنه الا شستن بچه.

به هرحال ماجرای امروز پدر و دختر برای همه دیدنی و شنیدنی بود.

صبح مطابق معمول خوشحال و خندان رفتم بانک ... عجب شعبه ای! ... جای در ورودی عوض شده بود. وسط فضای شعبه یعنی دقیقا" از کنار باجه من یه تیغه کشیده بودند. تعداد باجه ها نصف شده بود و همه اینها به علت بازسازی اونجا بود.

یکی از معاونین و ارشدها که دقیقا" روبه روی هم می نشستند و از یک میز استفاده می کردند ... همه چیز زیادی خنده دار بود. حالا باید تو این ایام مثلا" یکی دو ماهه بازسازی روزی چند نفر از مرخصی اجباری مستفیض شوند.

نه به چند روز قبل که اشک بچه ها در اومد و دلشون شکست نه به از امروز به بعد.

نهایتا" این که من هم امروز را مرخصی گرفتم تا حداقل تو این بلبشو بازار مردمهربون را تو خونه با بچه داری تنها نذارم.

پنجشنبه که ستایا پیش فسقلی مونده بود نظر خاله جونش این بود که دخترم واسه خودش حسابی بزرگ شده حالا دیگه مدام آویزون دست و پای آدم نمی شه بلکه هر از گاهی واسه خودش می شینه و تنهائی بازی می کنه.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/25ساعت 10:24  توسط پریا  | 

امام علی علیه السلام: وفاداری، بزرگواریست.

...............................................................................

یه روز صبح تو شعبه بودم که آقائی به گوشیم زنگ زد. چندین بار پرسید "این خط متعلق به کیه؟"

وقتی که مطمئن شد خط تلفن خودمه با خیال راحت شروع کرد به درد و دل کردن ... می گفت این شماره با گوشی همسرش زیاد تماس گرفته و ایشون فکر می کرده که خانمشون با اقائی دوست شدند و حالا خیالش از این جهت راحت شده.

انگار ماجرا زیادی داشت پلیسی می شد ... "ازش پرسیدم اسم همسرت چیه؟" ... می خواستم بدونم که این کدوم رفیقمه که این قدر دوستش دارم و تماسم باهاش زیاده!

"فریبـــــــا" ... من اصلا تو این چند دهه عمری که از خدا گرفتم هیچ وقت دوستی به اسم فریبا نداشتم!

به اون آقا گفتم که همچین دوستی ندارم و وقتی ازش خواستم که یه بار شماره تلفن را برام بخونه متوجه شدم که یه رقم را اشتباه گرفته.

طرف از اشتباهش حسابی جا خورد.

خیلی وسوسه شدم که خودم به اون شماره زنگ بزنم و ببینم کی گوشی را برمیداره؟ همکارا هم تشویقم کردن اما بنا به دلائلی بی خیالش شدم در حالی که در دل دعا می کردم که طرف یه خانم باشه نه آقا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/31ساعت 23:1  توسط پریا  |