رسول الله صلی الله علیه واله: اَبخَلُ النّاس ِ مَن بَخِلَ بما افتَرَضَ اللهُ علیهِ
بخیل ترین مردم کسی است که در ادای آنچه خداوند بر او واجب کرده بخل ورزد (بحارالانوار ج 70 ص 300)
.............................................................................................................
به نقل از مرد مهربون بعد از یه جلسه کاری یکی از همکاران تعریف می کنه: سه نفر میمیرن ... به اولی می گن تو برو بهشت ... می پرسن چرا؟ ... جواب می دن این همسر بدی داشته به طوری که دنیا براش جهنم بود ... بعد به نفر دوم می گن تو برو جهنم ... دوباره می پرسن چرا؟ ... جواب می دن این تو دنیا همسر خوبی داشته به طوری که دنیا براش بهشت بوده ... بعد به سومی میگن تو باید بری طویله ... می پرسن چرا؟ جواب می دن آخه ا.ل.ا.غ زنش مرده دوباره رفته زن گرفته ... در همین حین به ناگاه چشم این جناب آقای همکار به یکی از همکاران با سابقه و از مدیران ارشد می افته که دست بر قضا ایشون هم بعد از فوت همسرشون همسر دومی اختیار کرده بودند ... و چاره ای نداشته جز فریاد زدن و معذرت خواهی ... و این عاقبت کسی است که قبل از حرف زدن تعقل نمی کنه.
*
یه روز آفای نسبتا" جوانی به همراه پسر خردسالش به منظور افتتاح حساب به بانک مراجعه کرد ... پسر مدام جمله ای را به زبون می آورد که در تبلیغات تلویزیونی بانک زیاد روش مانور داده می شه ... پدر کلافه از دست بچه ... پسر همچنان به تکرار جمله ادامه می ده ... آحرش پدر از همکارم سوال می پرسه این چیه که مدام پسرم تکرار می کنه؟ ... براش توضیح می دیم ... جالبه که این تبلیغات بیش از اون که روی پدر تاثیر بذاره به گوش پسر آشناست و او را متاثر کرده و این جوری پسر مبلغ بانک شده.
*
پیرزن از من سوال می پرسه این "پریز" چیه که همکارات همه مدام تکرار می کنند و می گن " پریز" ... کلی فکر می کنم اما به نتیجه ای نمی رسم ... بعد به ناگاه حدس می زنم که منظور پیرزن از "پریز" چی می تونه باشه؛ "پرینت" ... بهش می گم "پرینت" ... می پرسه : خوب یعنی چی؟ ... می گم چاپ دفترچه تون ... می پرسه: چاپ چیه؟ ... می گم : همون نوشته های خط به خط دفترچه تون ... می گه: من هیچی سر در نمیارم!!! ... آخه من با چه زبونی باید بهش تفهیم کنم "پریز" یا همون "پرینت" را ؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر دو طائفه از مومنين با هم به جنگ و ستيز برخيزند، شما مومنين ميان آنها را اصلاح كنيد. (سوره حجرات آيه 9)![]()
............................................................................................................
هر از گاهي بازرسان نامحسوس به شعب سر مي زنند و چند روز بعد گزارش بازديدشون را براي رئيس شعبه ارسال مي كنند( البته تو شعبه ما اين گزارش به سمع و نظر همه مي رسه) ... اين افراد در قالب يك مشتري كاملا" عادي و حتي ناآشنا به امور بانكي ظاهر مي شن و به نحوه برخورد كارمندان، رفتار و ظاهرشون، فضا و شكل ظاهري شعبه دقت دارند.
هنوز يكي دو ماهي از بانكي شدنم نمي گذشت كه يكي از اين بازرس ها به عنوان يك مشتري عادي و ناآشنا به باجه من افتاد ... البته من متوجه پيشوني سفيد جناب بازرس نشدم اما انگار چندتائي از همكاران ايشون را به خوبي مي شناختند ... بعد از رفتن بازرس با توضيحاتي كه دوستان از ايشون دادند ظاهرشون را به خوبي به ياد سپردم.
چندماه بعد از اون اتفاق در شعبه فعلي، مجدد جناب بازرس كارشون به باجه من افتاد اما ايشون خبر نداشتند كه من كامل مي شناسمشون ... كمي بعد يكي از كلاغهاي شعبه تلفني به من خبرداد: «پريا خانم، ايشون بازرس هستند. حواستون باشه به سوالاتشون با دقت، صبر و حوصله پاسخ بدي و مشتري مداري را به حدّ اعلا برسوني» ... من اما در فكر كه چرا پيشوني آقاي بازرس سفيده؟ ... جوابي براي سوالم پيدا نكردم ... در حين انجامِ كار آقاي بازرس، شماره حسابشون را در سيستم كنترل كردم و بعد از كمي جستجو و دسترسي به شرح تراكنشهاي حساب متوجه مبالغي به عنوان حق ماموريت، واريز حقوق و مسائلي از اين دست شدم ... در دل مي گفتم بازرس جان! خبر نداري كه حَنايت ديگه پيش ما رنگي نداره ... چند روز بعد گزارش بازرس جان به شعبه رسيد.
يكسالي گذشت ... همون جناب بازرس دوباره به شعبه ما مراجعه فرمود ... بعد از ظهري بود و فضاي شعبه خلوت و خواب آور ... آقاي بازرس به باجه آزاده افتاد ... به آزاده خبرهاي لازم رسانده شد ... بازرس رفت و چندي بعد گزارش عجيبي به شعبه ارسال شد!!!
بخشي از گزارش به اين قرار بود: پوشش همه خانمها به جز باجه 3، 5 و 6 مناسب بود (باجه آزاده! ملاني و من!!!!) ... پوشش بقيه به جز ما مي شه گفت مناسب هم نبود ... آزاده كه دختر مقيديه ... ملاني هم تقريبا" مقيده.
همه بچه ها به هوش و ذكاوت جناب بازرس مرحبائي گفتند و متفق القول بودند كه عكسي تمام رخ از پريا خانم به همراه گزارش بازرس جان براي نشريه بانك ارسال شه تا با چاپ اون خبر به تمامي همكاران برسه.
از قضا امروز هم بعد از مدتها دوباره چشممان به جمال همان آقاي بازرس منور شد.
بهترين كارها سه چيز است: تواضع به هنگام ثروت، عفو به هنگام قدرت و بخشش بدون منت (پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلّم)![]()
..........................................................................................
جديدا" برق شعبه زياد مي ره ... مثلا"تو هفته قبل هر روز از ساعت 2 الي 4 قطعي برق داشتيم ... گويا بنا به تصميم مقامات مربوطه براي اين هفته زمان خاموشي منطقه ما 4ساعت جلو افتاده ... ديروز در همين اوقات عزيز همه بچه ها با استفاده از موقعيت ايجاد شده در گروههاي چند نفره مشغول صحبت و احيانا" غيبتي بودند... اما من با اندوه و تالم فراوان از به تاخير افتادن دريافت حقوق، مشغول رسيدگي به حساب و كتابهاي شخصي و خانوادگي بودم.
هر فرد هر چند با وجود خاموشي شعبه از در بانك وارد مي شد، در بدو ورود با رؤيت من در پشت باجه به وجدان كاري من فوري پي مي برد و مستقيم پيش من مي اومد ... به اجبار غير از رسيدگي به حساب و كتابهاي خودم مشغول پاسخگوئي به هموطنان عزيزتر از جان هم بودم.
آقاي "ح" مرد ميانساليه كه يكي از مشتري هاي قديمي شعبه محسوب مي شه و دست بر قضا بسيار هم حراف تشريف داره ... در حين دريافت چك رمزدار ِ آقاي "ح" و دادن رسيدي به او از فرمايشات گوهربارشون هم مستفيض مي شدم ... خوشبختانه آقاي "ح" به عكس العمل بنده و احيانا" شنوا بودن گوش من اصلا" توجهي نداشت و همين طور يكريز صحبت مي فرمود ... خلاصه بعد از پي بردن به وضعيت تاهلم ما را شرمنده بيانات و نصيحت هاي پدرانه شان كرد و گوشهاي ما را هم تيزتر ... زمان نتيجه گيري اخلاقي صحبتهاش چيزي را گفت كه به علت غيراخلاقي بودن بيانش يخ كردم ... نمي دونستم چه عكس العملي بايد نشون بدم ... هيچ كسي اينقدر بي پرده با من حرف نمي زنه كه آقاي "ح" جسارت كردند ... تو اون مدت كوتاه به اين نتيجه رسيدم كه مشتري خودش هم متوجه وقاحت كلامش نشده و به نظرم اون بيچاره به واقع غير از نصيحت هدف ديگه اي نداشت ... پس بهترين كار، عكس العمل نشون ندادن به صحبتهاش براي ختم به خير شدن ماجرا بود.
و آنقدر گفتم :خيلي ممنونم ... خيلي ممنونم ... خيلي ممنونم، تا در نهايت آقاي "ح" از منبر پائين اومدند.
پ . ن1: حالا اگه تو يه بانكي بخواي به مشتريت لبخند بزني و يه كمي در راستاي اهداف مشتري مدارانه تحويلش بگيري فكر مي كنه چه خبره!!! ... همون بهتر كه صمٌّ بكم بشيني و جز به ضرورت كلامي به زبون نياري.
پ . ن2: البته يه حالت استثناء براي پ . ن1 وجود داره ... اون هم اينكه مشتريت يه پيرزن يا پيرمرد بي آزار بالاي 75سال باشه. (مثل عذرا خانم و روح انگيز خانم و بابالنگ دراز عزيزم)
پ . ن3: البته من خودم چندان مقيد به پ . ن1 نيستم و اون را بابت تنوير افكار عمومي مرقوم نمودم ... خودم سعي مي كنم حد متعادل را رعايت كنم.
هرگز از هم دينان خود بدگوئي و عيبجويي نكنيد و با القاب زشت و توهين آميز همديگر را صدا نكنيد (سوره حجرات آيه 11)![]()
..........................................................................................
بهترين روش براي به خشم آوردن تاميلا كوچولو:
ما: فسقلي! تاميلا را ولش كن / تاميلا(با فرياد): نه ولش نَتُن / - : ولش كن/ - : ولش نَتُن. (دور تسلسل و آخرش فريادهاي گوش خراش و عاجزانهء تاميلا)
*
آخر سال تحصيلي اردو رفته بوديم مشهد ... يه شب من و ليلا(نزديك ترين دوست هم دانشگاهي و هم واحديم) تنها تو صحن جامع داشتيم قدم مي زديم (چون تا دقايقي بعد قرار بود جلسه شوراي مركزي تشكلمون مون اونجا تشكيل شه) ... درد دل مي كرديم و ديگه حسابي جو گير شده بوديم... از دور دو تا طلبه را ديديم كه عبا به دوش دارند بهمون نزديك مي شن ... من و ليلا كه تو يه فاز معنوي بوديم، همزمان با هم گفتيم چه قدر اين لباس بهشون مياد، اين طلبه ها چه حس و حال قشنگي بايد داشته باشند!!! ... كمي بعد متوجه شديم كه اون دو نفر مرد مهربون و دوستش هستند ... شوكه شديم ... فكر مي كرديم طلبه اند ولي ... به زور خودمون را كنترل كرديم و مانع خنديدن به اشتباهمون شديم ... واقعيتش اين بود كه من تا اون زمان نمي دونستم كسي به غير از طلبه ها هم عبا مي پوشه ... چند سفر بعد خودم يه عباي كِر ِم قشنگ براي اوقات راز ونياز مردمهربون خريدم تا خاطره اون سفر هميشه يادم بمونه.
مَن اَيْقنَ بالخَلَف جادَ بالعطيّه : آن كه پاداش الهي را باور دارد، در بخشش سخاوتمند است (حكمت138 نهج البلاغه)![]()
...........................................................................................
.jpg)
اوائل كه تاميلا پاش به خونه ما باز شده بود يك سال و نه ماهش بود ... خونه و خانواده ما خيلي وقته كه شاهد رشد يه بچه از طفوليت نبوده ... داداشي، من و خواهرها همگي با اختلاف سني حداكثر دو سال از همديگه مدرسه رفتيم ... يعني همه مون با هم بزرگ شديم و همبازي هاي همديگه بوديم ... و چون يه مدت طولاني (حول و حوش 15سال) تو جنوب و به دور از اقوام سپري كرديم از نعمت حضور طفل خردسال تو خونه محروم بوديم... به همين دليل از حضور مهمان كوچولو تو خونه بسيار راضي بوديم.
با حضور تاميلا تو خونه ما متوجه رفتارهاي عجيبش شديم ... اين كه از همه فراري بود و روي خوش به كسي نشون نمي داد، از مرد جماعت هم بدتر از لولو مي ترسيد ... چند هفته اي از حضور تقريبا" شبانه روزيش تو خونه مون مي گذشت ... تا كم كم به خانم هاي خونه روي خوش نشون داد ... چند ماهي هم گذشت تا رفتارش با آقايون خونه عادي شد ... يادمه تاميلا تا دوسالگيش اصلا" نمي تونست حرف بزنه فقط با دو سه تا كلمه محدود آشنا بود.
حالا حضورش تو خونه پرجمعيت ما تغييرات اساسي مثبتي در رفتارش ايجاد كرده:
عادات بد غذائي را كنار گذاشته ... البته از اين جهت تا حد زيادي مديون منه.نمي دونم نحوه خوردن و ميل نمودنم چه طوريه كه به محض رؤيت من در حال نوش جان نمودن چيزي فوري خودش را به من مي رسونه و همچون گرسنگان طلب خوردني مي كنه درحالي كه به خوردن ديگران كوچكترين اعتنائي نمي كنه و اين گونه من به توانائي هاي منحصر به فردم پي بردم.
از طرفي چندي پيش به همراه مردمهربون به بخش آقايون مسجد رفت و در ميانشون نماز جماعتيخوند ... باورنكردنيه كه تاميلا اين قدر نسبت به لولو ها خوش خلقي نشونه بده.
بدجوري بلبل زبون شده.
الان ديگه 10ماهي از اون دوران گذشته و مي تونم بگم تاميلا واسه خودش خانمي شده ... در ضمن به سوراخ سُنبه هاي خونه هم بيش از من آشنائي داره ... دوست صميميش هم فسقليه (خواهر كوچولو) كه يه كم اختلاف سني شون زياده ... پروژه اي كه ما داريم روش كار مي كنيم آموزش دوست يابي و برقراي ارتباطات صحيح اجتماعي به تاميلاست.
چند روزيه كه عضو كوچك خونه ما سفر رفته و به قول نسونو دلمان برايش بسي تنگوليده.
خداوند بندگان خود را كه گناهكارند، با كمبود ميوه ها و جلوگيري از نزول بركات و بستن در ِ گنجهاي خيرات آزمايش مي كند براي آنكه توبه كننده اي بازگردد و گناهكار دل از معصيت بكند و پند گيرنده پند گيرد و بازدارنده، راه نافرماني را بر بندگان خدا بندد و همانا خدا استغفار و آمرزش خواستن را وسيله دائمي فرو ريختن روزي و موجب رحمت آفريدگان قرار داد... (خطبه 143 نهج البلاغه)![]()
.....................................................................................
5سال پيش همين روزها كه مصادف با ايام فاطميه بود مدينه بودم ... حج دانشجوئي ... يادمه اونقدر خون دل خوردم تا رفتنم جور شه ... به قول «الي» براي هر كاري مشكلات زيادي پيش پامه ... حالا «الي» منظورش اينه (البته در سفرهاي زيارتي) كه تلاش نكن، طلبيده نشدي (به گفته خودش نمي خوان ببيننت) ... اما به نظر من اين سختي ها قشنگ ترش مي كنه و باعث مي شه بيشتر از موقعيت ها استفاده كني و قدر بدوني.
حول و حوش 23 تير82 اعزام از شيراز ... به همراه دانشجويان ساير مناطق دور و بَر ... از دانشگاه ما، من و دو دختر ديگه، الهام و شيوا( كه سُنّي بود) ... با يه ساك گنده تك و تنها رفتم شيراز، يكي دو روز هم تو يه خوابگاه ساكنمون كردند و بعد با يه هواپيماي درب و داغون وطني پريديم.
نمي دونم چرا ما سه نفر هم دانشگاهي كه از قضا هم اتاق هم بوديم، از هيچ يك از برنامه هاي كاروان اطلاع نداشتيم ... مثلا" هر روز يه ساعت خاصي جلسه اي برگزار مي شد كه برنامه هاي اونروز را هماهنگ مي كردند و در مورد مكانها و اعمالشون اطلاعات مي دادند ... اما من و هم اتاقي هام تنها در جلسهء (فقط يك جلسه) پيش از اعزام شركت كرديم ... و هيچ وقت با كاروان خودمون براي زيارت نمي رفتيم مگر زماني كه بازديدي از مكانها و مساجد اطراف با اتوبوس برگزار مي شد.
هنوز هم نمي دونم چرا اونقدر شاد بوديم و سر به هوا ... شايد چون مي دونستيم كلاسها چنگي به دل نمي زنه و ما خودمون واردتريم!!!.
مثلا" تو مسجدالنبي چندتا ستونه كه هر كدام يه سري آداب خاص خودش را داره يا سكوي اصحاب صُفّه ... من قبلا" تو كتابها در موردشون خونده بودم ... در چندمين زيارت سه نفره مان به ناگاه متوجه شديم كه اين مكانهاي پرستون نزديك به آرامگاه حضرت رسول كه عده اي براي نماز خواندن در آنجا سر و دست مي شكنند همان مكان فوق الذكره ... حالا اقامتمون تو مدينه به نيمه رسيده بود و ما تا اون زمان در غفلتي ناجوانمردانه بوديم ... خلاصه كه همچين مواردي كم نبود.
يه روز تازه واردِ صحن مسجدالنبي شده بوديم كه دوتا دختر ايراني بهمون پناه آوردند ... دزدي نابكار كفشهاشون را برده بود و براي دقايقي تا خريدن كفشي نو، كفشهامون را بهشون قرض داديم ... آن دو هم در باب ازدواج دعاي فراواني برامون كردند.
پرواز برگشتمون ايضا"با هواپيماي درب و داغون وطني در سپيده دم بود ... در جده وقت نماز صبح داخل نشده بود و با فرود هواپيما در شيراز نماز صبح قضا بود ... يعني بايد نماز در طول پرواز خوانده مي شد ... از كابين خلبان اعلام شد لطفا" نمازهاتون را نشسته بخونيد و از جاتون تكون نخوريد!!! ... من باب ارج نهادن به اين فرمايش، مسئولين كاروان ما اصلا" نماز نخوندند!!! ... يه تعداد از بچه ها هم از مسئولين تبعيت كردند و بقيه هم ايستاده نماز صبحشون را خوندند ... و من از عمق تاثير اعمال حج بر اعضاي كاروانمان بسي شگفت زده بودم!!!
من خدا را از راه برهم خوردن تصميم ها و گشوده شدن مشكلات و تغيير يافتن قصدها شناختم (نهج البلاغه)![]()
...........................................................................
شاهي كه ولي بود و وصي بود علي بود
سلطان سخا و كرم و جود، علي بود
...........................................................................
از پيش با خودم عهد كرده بودم، روز ميلاد اميرالمومنين (عليه السلام) حسرت شنيدن تبريكات پدرانه و مردانه را به دل آقايون همكاران بذارم ( از قديم هم گفتن چيزي كه عوض داره گله نداره) ... در همين راستا با وجود تحويلات فراوان رد و بدل شده ميان همكاران مذكر، بنده با پرروئي همه چيز را نشنيده مي گرفتم ... با اين كار چندين بار حال آقاي رئيس را جا آوردم.
*
تو تاكسي نشستم ... ترافيك سنگينه ... با بوق ماشين پُشتي، راننده سرش را برمي گردونه و شروع به ناسزا گفتن مي كنه ... آقائي كه در رديف عقب تاكسي نشسته راننده را به آرامش دعوت مي كنه ... راننده همچنان كه همكار ديگرش را به نفهمي متهم مي كنه، تا مي تونه كلمات شيرين نثار روح اون بيچاره و خانواده اش مي كنه ... با خودم مي گم «چه رانندهء خشني!! ناسلامتي شب ميلاده».
وقتي اسكناسهاي نو را به عنوان كرايه مي دم، راننده از ديدن پول نو اونقدر ذوق زده مي شه كه خوشحاليش را با لبخند زدن و گفتن متعجبانهء «اسكناس نو!!» به زبون مياره ... كمي بعد همه مسافرها به جز من پياده شدند ... راننده همانطور كه اسكناسهاي نوي من را همچون گوهر ارزشمندي در دست گرفته مي پرسه: «خانم شما تو بانك كار مي كنيد؟» ... تائيد مي كنم ... صحبتها تا زمان پياده شدنم به طول مي انجامه ... حالا ديگه راننده خيلي مهربون تر شده ... نمي دونم به خاطر صحبتهاي پولكيه يا كمتر شدن بار ترافيك ... با تبريك روز پدر از ماشين پياده مي شم ... آقاي راننده با شادي فراوان تشكر مي كنه ... پيش خودم فكر مي كنم « يعني اين همون رانندهء بد دهنه!!!؟؟؟»
امام حسن عسگري عليه السلام:
دو ويژگي است كه برتر از آنها وجود ندارد: ايمان و سودمند بودن براي مردم.
................................................................................
چند وقت پيش متوجه ناپديد شدن چكي در شعبه شديم ... مشتري براي پيگيري وصولي چك كلرش به بانك مراجعه كرده بود ... اما تمامي جستجوها بي نتيجه ماند ... معلوم نبود كه جناب طا بعد از دريافت چك از مشتري آيا اونو به دست كلر سپرده يا نه؟ ... شكر خدا بازبيني فيلم ها كمك خيلي بزرگي به ما مي كنه ... مثلا" براي بررسي همين موضوع فيلم همون روز را مي بينيم *آقاي طا چك را از مشتري تحويل مي گيره و كنار باجه اش مي ذاره. بعد "يهوئي" برقها قطع مي شه و ديگه نمي شه باقي ماجرا را فهميد* ... اگر خدا بخواد و برقها قطع نشه، دقيقا" در همون زمان حساس بار ديگه "يهوئي" دوربين مي چرخه و اگه از حركت سوسك هاي شعبه فيلم برداري نكنه از پاي كاربرمون فيلم مي گيره ... خلاصه اندر فوائد فيلم برداري هاي بانكي مون سخن بسياره.
در نهايت مسئولين شعبه متوجه نشدند كه آيا بايد يقه جناب طا را بگيرند يا مقنعه خانمِ كِلِر را بپيچونند... در نهايت تصميم بر اين شد كه هر دو را مجرم و مقصر بنامند ... اما قضيه مفقودي چك به روش مسالمت آميز با بانك ديگر نتيجه نبخشيد و كار به نهادهاي بالاتر كشيده شد ... متاسفانه در همون حيص و بيص پاي خانم كِلِر به دليل مشكل ديگه اي در امورات كلرينگ به بازرسي و كميته انضباطي باز شده و آقاي معاون هم به كلر احتمال اخراجش را ندا داده بود.
دقيقا" در همين اوضاع و احوال چك ديگه اي در شعبه گم شد ... همه منتظر بوديم كه دسته جمعي به جرم سرقت دستگير شيم ... مورد آخري بالاخره ختم به خير شد ... ارشد، نهال را جريمه سنگين نقدي كرد تا يادش باشه دقت بيشتري در كار به خرج بده و خودش و كِلِر و بقيه را بيچاره نكنه.
مدتیه که یکی رو خیلی یاد می کنم ... بیشتر اوقات هم ناخودآگاه .... امروز پیرزنی را با دخترش دیدم ... تو حال و هوای خودم بود ... شنیدم یکی یکی صدام کرد : « پریاجان » ... تقریبا" پریدم از جام ... باور کردنی نبود خودش بود... بله خودش بود ... با همون لهجه تلفیقی قشنگ و آهنگ زیبای کلامش ... مامان بزرگ مرحومم ... اشک تو چشام جمع شده بود ... مثل تمام روزهای دیگه.
مامان بزرگ عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده.
در پي دعوت عمولی در اعتراض به تحريم بانك ملي و اختصاص پستي در اين رابطه، ما نيز بنا به عِرق بانكي خود اين دعوت را لبيك مي گوئيم.
بنا به فرمايش خداوند در آيه 55 سوره نور ( و خداوند به كساني از شما كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام داده اند وعده مي دهد كه قطعا" آنان را حكمران روي زمين خواهد كرد ...) به اطلاع مي رسانم كه اي بدخواهان جهاني با اين تحريم كردن ها به جائي نخواهيد رسيد و حاكميت زمين از آن شما نيست.