...........................................................................
روزی که قرار بود نیما و فسقلی را با هم آشنا شن، راس ساعت مقرر نیما به گوشیم زنگ زد و شماره واحدمون را پرسید بعد هم کاشف به عمل اومد که ایشون به جای زنگ واحد ایکس ما زنگ طبقه ایکس را زده بودند.
صحبتهای خصوصی شون زیاد به درازا نکشید. بعد که من و مرد مهربون به جمع دونفره شون اضافه شدیم ار نگاه ها و لبخندای نیما پیدا بود که فسقلی حسابی تو دلش جا باز کرده. بعد از رفتنش هم از ظواهر امر پیدا بود که فسقلی از نیما بدش نیموده.
نظر نیما در مورد فسقلی: " خیلی خوب بود معصومیت و پاکی از نگاهش می بارید" ... منم زدم تو ذوقش و گفتم :" اصلنم بچه معصومی نیست"
خلاصه که بعد از اون تاریخ هر روز که می رم بانک نیما سراغ فسقلی را از من می گیره و چه خبر چه خبرش به راهه. تو خونه هم وضعیت به همین شکله و این بار فسقلی با پرسیدن هزار سوال با ربط و بی ربط می رسه به سوال چه خبرا؟
به نیما می گم " فسقلی آشپری بلد نیست" می گه "یاد می گیره" ... می گم "ته تغاری خونه است و بچه مامانیه" می گه "چه بهتر؟" .... می گم "مامانم می خواد همه بچه هاش دور و بر خودش زندگی کنند" می گه "اینجوری بهتره".
قرار بر این شده که عصر سه شنبه که شب میلاد یکی از ائمه هست نیما و پدر و مادرش تشریف ببرن خونه بابا. هم بابت آشنائی خانواده ها و هم یه صحبت دو نفره دیگه.
نیما هم مدام تلاش می کنه تو این ایامی که مردمهربون سفر کاری تشریف دارند نقش راننده آژانس منو ایفا کنه، به زور منو به خونه بر می گردونه. از اونجا که منزل ما و پدرم در همسایگی همه هر وقت نزدیک خونه می رسیم رو به کیشه می گه :"نمی دونم چرا قلبم داره از تپش می افته" البته این موضوع فعلا از همکارا مخفیه.
امروز عصر اواخر ساعت کاری یه دختری به شعبه زنگ زده بود و بدون دونستن فامیلی سراغ نیما را گرفته بود. اصرار داشت که شماره همراه نیما را بابت یه موضوع کاری داشته باشه در ضمن یه قراری هم بیرون شعبه با هم داشته باشن. اما نیما زیر بار نرفت. تو کفش مونده بودیم که این دختر کی می تونه باشه و هدفش چیه؟ نیما مردد بود که برای دونستن جریان با دختر مورد نظر قرار بذاره از منم خواست همراهیش کنم اما بعد از مخالفتهای من تصمیم بر این شد که دختر را به شعبه بکشونه.
خلاصه که اون خانم چندین بار تماس گرفت تا در نهایت دستش رو شد ... گویا یک سال قبل نیما و خانواده اش به قصد دیدن دختر به منزلشون رفته بودن که تو همون دیدار اول طرف به دل همکار بنده نمی شینه. حالا اون خانم بعد از یکسال تونسته بود شماره تلفن شعبه را پیدا کنه و تازه می خواست علت رد شدنش توسط نیما را بدونه.
حتی چند وقت قبل خانمی از کارمندان بانک مرکزی که مشتری شعبه ما هم بود آمار نیما را در آورده و از یکی از همکارا خواسته بود تا اونا را برای ازدواج با هم آشنا کنه.
برام خیلی عجیبه که نیمائی که این قدر در انتخاب همسر وسواس داشته تو جلسه اول از فسقلی خوشش اومده. بعضی وقتها خیلی راحت از آینده اش تو خانواده ما حرف می زنه و از دخالتهای من تو زندگیشون. حتی تصوراتش از جشن ازدواجشون را هم به زبون میاره. خلاصه که من هنوز نمی دونم خواهر عروسم یا آبجی دوماد؟!
