تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

هیچ کس پیش خدای والا محبوبتر از جوان توبه گر نیست. (پیامبر اکرم صلوات الله علیه)

..................................................................................................

برای من که زیاد پیش اومده قبله یابی یا حتی جهت یابی کنم. مثلا" چند وقت پیش که از زبون یکی از بچه های قدیمی شنیدم جهت قبله نمازخونه شعبه چه جوری مشخص شده، دو دستی کوبیدم تو سرم از بس که دقت کارشون بالا بود!!! و دقیقا" به همین خاطر بود که هر سری می رفتم نمازخونه، سجاده ها را پهن شده در جهات متفاوت می دیدم اما من هرچیزی (حتی دوران داشتن نمازخونه) را تو ذهنم تصور می کردم الا ندونستن جهت واقعی قبله را!

جهت یابی تو شب با کمک ستاره ها انجام می شه که قبلا" اینجا در موردش نوشتم و اما تو روز می شه از یه روش جالب استفاده کرد که ابزار مورد نیازش خورشید و عقربه ساعت شماره.

ساعت مچی عقربه دار را طوری رو به آسمون می گیریم که جهت عقربه ساعت شمارش به سمت خورشید باشه در واقع هدفمون از این کار اینه که سایه عقربه ساعت شمار رو خودش بیفته. وقتی حالت مورد نظر شناسائی شد، نیمساز زاویه ای را که عقربه ساعت شمار با ساعت دوازده همون ساعت مچی می سازه جهت شمال را نشون می ده و دقیقا" نقطه مقابلش سمت جنوب را. با توجه به درجهء زاویه ای که شهر مکه با جنوب شهر ما می سازه  می تونیم جهت قبله را هم شناسائی کنیم.

اگه یه زمان به ساعت دسترسی نداشتیم از سایه هر چیزی مثلا" یه درخت می تونیم بهره بگیریم فقط لازمه اش اینه که بدونیم اون موقع چه ساعتی از روزه. سایه درخت می شه ساعت شماری که سایه اش رو خودش افتاده.

پ.ن : البته این مورد جهت یابی را هم از مرد مهربون یاد گرفتم ((:

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/04ساعت 20:11  توسط پریا  | 

رشک بردن دوست از خالص نبودن دوستی اوست : امام علی علیه السلام

...........................................................................................

هر از گاهی قسمت می شه تا صبح ها عوض اینکه با مردمهربون برم سر کار، با فسقلی و الی برم ... این موهبت الهی زمانی نصیبم می شه که مردمهربون تو سفر باشه و منم ناچارا" مهمان خانه پدری. از فوائد این کار اینه که جلوی درِ خونه سوار ماشین می شم و جلوی شعبه پیاده.

صبحها تو خونهء بابا قیامتی برپاست، سیل افرادی که همزمان با هم از خواب بیدار می شن و تو صف دستشوئی به انتظار می ایستند. همه عجله دارند زودتر راهی بیرون از خونه شن. هر از گاهی دوتا خواهر بر سر قاقالی لی هائی که مامان براشون کنار گذاشته، دعواشون می شه ... چون هیچ وقت قاقاها مشابه هم نیستند و به طرز باور نکردنی تبعیض آمیز آماده شده اند. البته مامان یه کمیته بحران تشکیل داده و در نهایت قانون جدیدی را اعمال می کنه و اونم اینه که یه برچسب رو هر مشمائی می زنه که صاحب اونو مشخص می کنه و دیگه هیچ کس حق اعتراض نداره.

خلاصه این که یه روز صبح بعد از تقلاهای فراوان از خونه اومدیم بیرون. مطابق معمول الی بعد از من و فسقلی خودش را به ما رسوند و ما در کمال تعجب دیدیم یه چیز نارنجی رنگ تو دستشه و هر هر داره می خنده ...  بعدا" کاشف به عمل اومد که الی خانم به هنگارم خروج از منزل متوجه نشده بودند که لباس نارنجی رنگشون به سگک جلوی کیفشون گیر کرده و در حالی که اونو مثل پرچم به اهتزاز در آورده بوده از خونه خارج می شه.

 الی متوجه نگاههای خیره مردم تو خیابون می شه و تو دلش به آدمای هیز لعنتی می فرسته. در نهایت هم با تذکر آقائی متوجه دست گلش می شه.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 21:8  توسط پریا  | 

امام جعفر صادق علیه السلام: «هر که به گوینده ای گوش سپارد او را عبادت کرده، اگر آن گوینده از خدا بگوید شنونده خدا را عبادت کرده و اگر از طرف شیطان بگوید شیطان را عبادت کرده است.»

..........................................................

انگار با نمی دونم کی کورس گذاشته بودیم؛ آخر هفته ها پاتوقمون شده بود سینما ... همه برنامه هامون کنسل می شد تا ما برنده کاپ بیننده نمونه سینماهای کشور شیم ... حتی یه هفته که برادر شوهرم به اتفاق همسر و فرزند 14ماهه اش از شیراز مهمان ما بودند برنامه مون را لغو نکردیم و پیش خودم گفتم جاری محترمه را هم با خودمون می بریم.

گروه ما متشکل بود از من، مادر و دو خواهر عزیزم الی و فسقلی ... هر از گاهی هم چند نفری به جمعمون اضافه می شدند.

شبی که جاری عزیز مهمان ما بود شام در کمتر از چند دقیقه صرف شد احتمالا" جاری خانم با شکمی خالی ما را به زور همراهی کردند چرا که فسقلی مثل اجل معلق مدام تو گوشمون دقایق مانده به شروع فیلم را یادآوری می کرد و هنوز همه پای سفره غذا نشسته بودیم که او شروع به جمع آوری دیس برنج و غذا کرد.

پنجشنبه گذشته دیگه با خودم عهد کردم حالا حالاها سینما نرم چرا که اونجا فعلا" جای من نیست. اون شب مطابق معمول شام را خورده نخورده حاضر شدیم. تا شروع فیلم که طبق معمول بلیطش را از قبل رزرو کرده بودیم نیم ساعت بیشتر نمانده بود. ما با قلبی آرام و مطمئن به خیال اینکه در کمتر از ربع ساعتی به مقصد خواهیم رسید سوار ماشین شدیم. دریغ! هرچی خیابان و بزرگراه در مسیرمان بود شلوغ و پرترافیک بود و ما به زحمت تونستیم در آغازین دقایق شروع فیلم در صحنه حاضر شیم.

که البته ای کاش به اخرش هم نمی رسیدیم ... جامون وسطهای ردیف بود باید از جلوی چند جوان می گذشتیم تا به صندلی های خودمون برسیم ... فسقلی پیش افتاد من به دنبالش و الی و مامان هم در پی بنده.

فسقلی خانوم به دلیل جثه کوچک و لاغری که دارند سریع مثل قرقی از من فاصله گرفتند و به صندلی خودشون رسیدند من بخت برگشته وقتی وارد ردیفمون شدم تازه متوجه شکم برآمده ام شدم که به هیچ قیمتی حاضر نبود پیش بره. دو نفر هم که پشت سرم بودند نه راه پس داشتم نه راه پیش. از ته دل از خدا کمک می خواستم که به سلامت منو به مقصد برسونه ... خدا منو ببخشه؛برای رد کردن شکمم به پای چند تا پسر ضربه زدم یا با لگد لهشون کردم. برای اینکه آمار تلفات بالاتر نره به ذهنم رسید صندلی ردیف جلوئی را دو دستی بچسبم و شکممو پیش ببرم این بار خدا منو بیشتر بیامرزه که ناغافل به جای صندلی دو دستی کله کچل آقای میانسالی که روش نشسته بود را گرفتم ... از خجالت آب شدم ... مرد بیچاره از جاش بلند شد و ایستاد تا ماها برسیم سر جامون ... و اما برای همه سوال بود که چرا اون مرد به احترام ما از جاش بلند شد؟!

متاسفانه جامون هم ردیف دوم بود و باید با سری برافراشته به آسمان به پرده نمایش چشم می دوختیم. دیگه من غلط کنم سینما برم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 15:2  توسط پریا  | 

خداوندا تو یاد بندگان کنی قبل از آنکه بندگان از تو یاد کنند

و تو ابتدا به احسان کنی پیش از آنکه عابدان به تو روی آورند

و توئی که به جود و بخششت به خلق عطا می کنی پیش از آنکه حاجتمندان درخواست کنند.

                          "فرازهائی از دعای عرفه امام حسین علیه السلام"

......................................................................

چرا بعضی ها جوری عطسه می زنن که آدم خنده اش می گیره، بعضی ها هم که انگار تو دلشون عطسه می زنن و آدم بیشتر می خنده.

چند مدت قبل تو خلوتی بانک مشغول مگس پراندن بودیم که یهوئی صدائی خمپاره مانند چرتمون را پاره کرد و همه دو متری رفتیم تو هوا ... بعد فهمیدیم که یک انسان متشخص که مشغول رد شدن از خیابون بوده عمل باکلاسانه ای انجام داده و عطسه کرده. همه هر هر خندیدیم و درجه و رتبه کلاسش را بسیار بالا ارزیابی کردیم.

دست بر قضا با آوردن اسم خمپاره یاد یه ماجرای دیگه هم افتادم، یه بار یه شخص بسیار کنجکاو موقع رد شدن از کنار بانک حس کنجکاویش حسابی تحریک می شه و از پشت دیوار شیشه ای که رئیس کنارش می نشست مشغول دید زدن می شه. احتمالا" آدما و فضای داخل شعبه اونقدر براش جالب و جذاب بودند که حواسش پرت می شه و با کله می ره تو شیشه ... صدای کوبش سرش اونقدر بلند و خمپاره ای بود که کل شعبه و مشتری ها به سمت صدا کشیده شدند و با دیدن کلهء آقای مضروب با صدا زدن زیر خنده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 13:45  توسط پریا  | 

کیفر زورگوئی زودتر از کیفر هر کار دیگری دامنگیر انسان می شود«رسول اکرم صلوات الله علیه»

...................................................................................

باید آروم باشم و آرامش خودمو حفظ کنم مثلا"، اما مگه می شه؟! ... تو شعبه دلم به حد کافی پر شده بود که با توپ پر سوار ماشین شم و سکوت کنم. مرد مهربون هرچی می پرسید خلاصه و کوتاه جواب می دادم. رومو برگردوندم طرف خیابون و زل زدم به بیرون . نمی خواستم اشکامو ببینه.

این بغض لعنتی از صبح تو گلوم گیر کرده بود و حالا سر باز کرده بود، از همون وقتی که با وجود غیبت دوتا از بچه ها می دیدم عملا" منو و "جان"* داریم کار می کنیم و بقیه خوشگذرانی می کنند خصوصا" شخص "آنخمائو"**! که حالا دشمنان خونی همدیگریم. صدای دخترک از پشت تلفن هنوز در گوشم طنین اندازه که با وحشت می پرسید: کی بود گوشی را برداشت؟ گویا "آنخمائو" پیش از وصل کردن تلفن با درشتی به دخترک فهمانده که هرکس با پریا کار داره باید داخلی خودش را بگیره. این اتفاق قبلا" هم رخ داده بود. خسته شده بودم خیلی زیاد. از محیط شعبه .. از برخوردهای بچه ها ... از بی ملاحظگی ها. در نهایت نشستم و برای مرد مهربون زار زدم. اضطراب و نداشتن آرامش روحی و نشاط تو دوره بارداری رو هوش بچه و مغزش اثرات مخربی می ذاره ... می ترسم.

بعد از معاینه خانم دکتر متوجه اوضاع وخیمم شدم. علائم جدیدخطرناکی در من دیده شده بود. تا همین دو هفته قبل همه چیز فراتر از عالی و نرمال بود (ویار و سرگیجه هم که چیز مهمی نبود) اما الان وضعیت خیلی بغرنج شده ... تو اینترنت سرچ می کنم با خوندنش سرم سوت می کشه ... دوباره اشکها سرازیر می شن.

خانم رئیس فعلا" اجازه دادند که شیفت نمونم و زود برگردم خونه ... سرِ کار پاهامو رو بلندی می ذارم و برای راحتی حالم، خانم رئیس جاهامون را عوض کرده ... موقعیت جای جدید بهتره ولی مشکل بزرگی وجود داره: "آنخمائو" باید کنارم بشینه. از فردا باید رفتارهای توهین آمیزش را بیش از گذشته تحمل کنم.

 

* : نشاط آورترین فرد شعبه ... کسی که تا امروز باجه کناریم بود و هر روز با کارهاش لبخند به لبم می آورد ... آی کیوش بالا اما از فهم ساده ترین چیزها گاهی اوقات عاجز!

**: به خاطر تذکری که بابت شوخی های بی موردش نسبت به من بهش دادم لج کرده و رفتار بدی باهام در پیش گرفته ... وقتی رئیس صندوقه و می رم ازش پول بگیرم پولها را پرت می کنه به طرفم ... تا حد زیادی بی ادب که دهنش چفت و بست نداره به همین خاطر خودمو باهاش درگیر نمی کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 20:29  توسط پریا  | 

زیاد دعا کن تا از گزند شیطان محفوظ بمانی : "امیرالمومنین علی علیه السلام"

..............................................................................

هنوز نه من و نه مرد مهربون هیچ حس خاصی نسبت به فرزند از راه نرسیده مان نداریم نمی دونم این مورد طبیعیه یا اینکه ماها نرمال نیستیم ... همین چند روز پیش الی با حرکت دستش بر روی شکمم به دنبال مکان قلب بچه و لمس ضربانش بود چیزی که عمرا" به ذهن والدین بچه هم خطور نمی کرد اما با وچود همه این بی ذوقی ها، همیشه نگران و مراقبم که مبادا به جنین آسیبی وارد شه. آدم این همه سختی و عذاب را با تصور ثمره شیرینش تحمل کنه و آخرش سر هیچ و پوچ همه اش به باد بره. مثل بلائی که سر مرمر اومد و لطمه روحی که بعد از اون اتفاق به ظاهر ساده دید.

حالا واقعا" جواب خیلی از چراها را می دونم. درک می کنم که چرا بهشت زیر پای مادرانه؟ و جواب خیلی از چراهای دیگه.

باوجود اینکه هنوز وجود نفر سوممان را باور نکرده ام و همه چیز برام مثل یک رویاست، تغییرات جالب و بی نظیری را تجربه کرده ام. چند ماه بعد چه خواهم شد؟!

چند وقت قبل مروارید تو یه جمع خانوادگی حرفهائی زد که برای خیلی از حاضران باورنکردنی بود. مروارید یه سال از من بزرگتره که تو بچگی هاش فوق العاده سرد مزاج بود و رفتارهای پسرانه داشت. به طوری که بقیه بچه ها با وجود سن کمی که داشتند به راحتی متوجه سردیش می شدند. اونقدر تو افکار پسرانه اش غرق بود که ازدواج و زندگی مشترکش را با یه مرد بعید می دونستیم. آخرش هم به اصرار خانواده و به دور از هرگونه احساسی ازدواج کرد. حالا صاحب یه پسر یه ساله است. اونقدر با شور و حرارت از احساسش نسبت به فرزندش می گفت که همه انگشت به دهان شده بودند. حالا دیگه از شنیدن حرفهاش تعجب نمی کنم و اون را چیزی بدیهی می دونم.

اگه اشتباه نکنم از امام جعفر صادق علیه السلام سوال می شه که اوج لذت پدر و مادر چیه؟ می فرمایند اینکه به راه افتادن و بزرگ شدن فرزندشان را ببینند. دوباره سوال می کنند که نهایت سختی و اندوهشون چیه؟ جواب می دهند که پدر و مادر شاهد مرگ فرزندانشون در جوانی باشند همانهائی را که از طفولیت بزرگ کرده اند.

***ربّنا هب لنا من ازواجنا و ذرّیاتنا قرّة اعین و اجعلنا للمتّقین اماما".***

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 20:20  توسط پریا  | 

امام علی علیه السلام : هرکس در این دنیا حاجت مومنی را برآورد خداوند صدهزار حاجت او را در آن دنیا برمی آورد.

………………………………………………………………………………………

اولین ماه رمضان و سالی  است که از روزه گرفتن معذورم. حس خیلی بدیه احساس شرم، گناه و غبطه به حال روزه داران همراه همیشگی ام شده.

فکر نکنم کسی که لذت روزه داری را چشیده باشه بتونه به راحتی روزه خواری بکنه.

روز اول ماه مبارک مشغول انجام کار جوانی بودم که بعد از دقایقی جهت رفع تشنگی از من عذر خواهی کرد و به سمت آبخوری رفت. من فراموشکارتر از جوان بعد از ساعتها متوجه ماجرا شدم.

امسال از اون سالهائیه که اکثر همکاران روزه می گیرند .. دوتا ارشدهامون که دست بر قضا یکیشون همون اوشون منیج خانم می باشد به دلائلی روزه نمی گیرند و جالبه که صبحها با وجود آغاز به کار دیرتر نسبت به سایر ماهها صبحانه شان را در شعبه میل می نمایند و جدای از به راه انداختن انواع بوهای مطبوع و نامطبوع در آشپزخانه شعبه، از خدماتی بیچاره مان نان داغ طلب می کنند!!! ... یعنی رو در حد سنگ پایِ ... .

تغییر و کاهش ساعت کاری که برای ما فشار کاری شدید به همراه داشته از علتش خبر ندارم و هیچ رقمه نمی تونم ربطش بدم که چه طور مردم تو این روزها کارهای بانکی شون بیشتر شده و با وجود برخی محدودیت ها که در محدوده ما اتفاق افتاده به دیدن ما راغب تر شده اند و بیشتر بهمون سر می زنند طوری که جرات بلند شدن از روی صندلی مان را هم نداریم!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 14:2  توسط پریا  | 

با علما همنشینی کن تا سعادتمند شوی. « امیرالمومنین علی علیه السلام »

...................................................................

مهمانان برای من خیر و برکت بوده اند و رحمت ... گرچه اوائل سعیم بر این بود که کوچکترین کار و وظیفه ای بر گردنشان نباشد اما بعد از مدتی گوئی آنها میزبانند و من میهمان ... الهی خواهرشوهرجانم عاقبت به خیر شود و حاجت روا ... چرا که هر روز در نبودمان برایم رفت و روب می کند و آشپزی و بعد هم به شست و شوی ظروف مشغول می شود ... انگشت به دهان مانده ام !! چرا که در منزل پدری اش دست به سیاه و سفید نمی زند اما اینجا واقعا" کمک حالم است.

این چند روز اخیر مواردی پیش آمده که یا اشکم را در آورده یا حرصم را و یا باعث غم و غصه ام شده ... سوای همکاران بی فرهنگی که به وفور دور و برم را احاطه کرده اند برخی مرا به ناحق متهم می کنند: همکاری که به شوخی زشتش نسبت به خودم اعتراض داشتم مقابله به مثل را در این می بیند که موقع آمد و شد با تک تک کارمندان از کنار باجه من سلام و خداحافظی کند اما مرا ندید گرفته و رد شود یا در جلوی بقیه خصوصا" مشتریان، سعی بر ضایع کردنم دارد ... اما اینها نعمتی است که مرا از شر شوخی های بد و نابجایش در امان نگه داشته.

ناسلامتی خانم رئیس در جهت رفاه حالم، وضعیت فعلی ام را برای آقای معاون تشریح کرده تا هوای مرا بیشتر داشته باشد اما ایشان هم چند روز قبل در کمال قساوت و بی رحمی در حالی که فقط یک مشتری در بانک بود و همه باجه ها تقریبا" خالی، بنده را متهم به از زیر کار در رفتن کردند؛ منی که تحت شرایط فعلی زود به زود از فرط گرسنگی و افت فشار رو به غش کردنم و نیازمند خوردن ... چندین بار که آقای معاون تلفنی از آشپزخانه بنده را بازخواست کردند و در نهایت هم در مقابل چشمان گرد شده همکاران به تندی مرا مورد خطاب قرار دادند و بعد هم فرمودند: "شما سختی کار را نچشیدید باید به شما بچشانمش" ... !!!! ... چرا کار همان یک مشتری منتظر را من باید انجام دهم و بقیه باجه های خالی استراحتشان را بکنند؟! ... در حین همان خطابه غرایشان دو نفر از آقایان باجه هایشان را ول کرده و مدتی بود مشغول خوش و بش کردن با جناب معاون و گفت و شنود سیاسی با ایشان بودند! اشکهایم بی امان جاری بودند اما خدا می داند با چه زحمت و مشقتی از چشم بقیه مخفی نگاهشان داشتم ... مدتی بعد با جناب معاون خیلی جدی صحبت کردم بعد برای محکم کاری اجمالا" از خانم رئیس مدد خواستم.

جالب است روزی که با کمبود نیرو مواجه اند آقایان مجرد کارشان واجب تر است و باید بروند اما من باید به اجبار اضافه کار بمانم ... first ladies کاملا" بی معنا است.

من از بی ادبی و بی احترامی بیزارم اما انگار جز من سایرین این شعبه را بسیار عالی می دانند ... خدایا عاقبت ما را ختم به خیر کن.

پی نوشت: آقای معاون در کل انسان شریفی هستند و دوست داشتنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/14ساعت 18:40  توسط پریا  | 

امام علی علیه السلام فرمودند: «کسانی هستند که به باطن دنیا می نگرند همان زمان که مردم چشم به ظاهرش دارند.»

.......................................................................................................

یه شب تا صبح مدام خواب می دیدم مشتری ایران چک جعلی برام آورده ... صبح روز بعد حواسم را چند برابر بیشتر از سابق جمع کردم. جالب بود که واقعا" این اتفاق افتاد من هم که انگار از قبل عین الوقت بوده باشم فوری با پانچ افتادم به جونش و دق دلیم را خالی کردم.

نمی دونم تو محیط های کاری مختلف تا چه حد این مطلب صحت داشته باشه اما کلا" تو عرصه بانکداری خانمها نسبت به آقایون کاری تر و فعالترند. متاسفانه تو بخش ریال شعبه ما تنها کاربر خانم خودم هستم و به جهت از زیر کار در رفتن عده ای، فشار کاری زیادی بهم وارد می شه مثلا" دیروز اونقدر خسته بودم که خونه نرسیده تقریبا" تا خود صبح خوابیدم. کارها هم افتاد رو دوش مهمانهای عزیز.

همکارهای جدیدم نمی دونم چه طور به خودشون این اجازه را می دن که با بعضی از شوخی های بی جاشون شخصیت آدم را زیر سوال ببرند؟! بالاخره چند روز قبل در جواب رفتار زشتشون با جدیت و سردی تمام باهاشون برخورد کردم تا حساب کار دستشون بیاد طوری که خانم رئیس علت دلخوری و ناراحتیم را سوال کرد. بذار در مورد من هرچی دوست دارند فکر کنند دیگه برام اصلا" مهم نیست، به هرحال رعایت ادب واجبه و من هم رو این قضیه خیلی حساسم. حالا نتیجه اش این شده که کمی بیشتر ملاحظه حالم را می کنند.     

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت 22:18  توسط پریا  | 

(سوره حجرات آیه 17) :

بر تو منت می نهند که اسلام آورده اند. به آنها بگو: بر من منت نگذارید که اسلام آورده اید، بلکه خدا بر شما منت دارد که شما را به ایمان هدایت کرده است اگر در ادعای ایمان راستگو باشید.


...............................................................................


این کلاس زبانمون هم انگاری نفرین شده است ... 4 نفریم، رفتیم امتحان تعیین سطح دادیم به زحمت ساعات کلاسمون را با هم مچ کردیم. کتاب مورد نظر را خریدیم. آخرش که به معلمش رسید، همه چیز بهم ریخت ... با کلی پرس و جو تا یه نفر خبره پیدا می کنیم یکی دو روز مونده به کلاس طرف جا می زنه.

برای کلاس انگیزه قوی داشتیم ... قرار بود با آزاده تا چند ماه دیگه برم هلند. اون کارهای دانشگاه و پذیرشش را انجام بده منم یه مدت خوش بگذرونم.

از طرفی آزاده و بقیه بی میل نیستند کار یه ترم تو یه جلسه انجام شه ... من که دیگه خسته شدم. با احوالات فعلیم هلند رفتنم با خداست ... حالا بعد کلی قراره دو روز دیگه اولین جلسه کلاسمون برگزار شه ... باید آماده برم سر کلاس.

مردمهربون زنگ زده : فردا به همراه فلانیه و بهمانیه دارم میام خونه (فلانیه و بهمانیه دوتا دختر از اقوام نزدیکش هستند. از شیراز میان) ... بعید نیست یه ماهی مهمانم باشند ... خدا بهم رحم کنه! درس حالا هیچی از نت چه طور دل بِکَنم؟

فسقلی از طرف من یه ماه عزای عمومی اعلام کرده :(

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت 21:16  توسط پریا  | 

پیامبر اکرم صلوات الله علیه و اله: «سه گناه است که با وجود آنها هیچ کار نیکی سودمند نیست؛ شریک قرار دادن برای خدا، ناخشنودی پدر و مادر و فرار از جهاد»

................................................................................................

اسامی کامل بعضی افراد را با یه تریلر هم نمی شه کشید ... بنده هم جزء همان بعضی ها هستم. در واقع از اجداد محترم یه نام خانوادگی طولانی همراه با یه پسوند برام به جا مونده. این که خوبه! یادمه یه بار تو بانک به اسم یه آقائی برخوردم که هفت هشت بخش بود و جالب اینجا بود که غیر از آخرین کلمه که گویای یه نام خانوادگی بود، بقیه کلمات هریک به تنهائی به عنوان اسم کوچک افراد استفاده می شه. آخرش هم نفهمیدم چند کلمه اولش اسمش بوده و چند کلمه از آخرش به عنوان نام خانوادگیش محسوب می شه.

البته خودم هیچ وقت از این نام خانوادگی طولانی بدم نمی آمده، فکر می کنم خیلی بامسما و اصیله.

تو بانک همه از بالاترین مقام یعنی رئیس شعبه گرفته تا کارمند جزء که نیروی خدماتی باشه یه پلاک اسم دارند که ملزم به گذاشتنش در جلوی میزشان هستند. وجود این پلاک بعضی وقتها دردسرساز می شه ... مثلا" یه زمان می بینی مشتری خیلی خودمونی میشه و به اسم کوچک خطابت می کنه یا مثلا" می خواد سیر تا پیاز اسمت را در بیاره.

مشکلی که من تو شعبه جدید باهاش مواجه شدم اینه که هرکس میاد جلوی باجه ام در طی مدت زمانی که دارم کارش را انجام می دم اول از سر بیکاری یه نگاهی به دور و برش می اندازه و بعد ناگهان با دیدن پلاکم، چشمهاش انگار هشت تا می شه و سرش را می گیره جلوی اون و شروع می کنه به بلند خودن اسم و فامیلم ... خلاصه که حواس مشتری باجه کناریم را هم به خودش معطوف می کنه و از من می پرسه: «وای!! شما اصالاتا" ... هستید؟» من هم که عاقبت این سوال جوابها را می دونم با دلخوری تائید می کنم ... طرف بدون توجه به برخورد من شروع می کنه به تعریف و تمجید از اونجا (این مشکل زمانی حاد می شه که اون منطقه معروف باشه و  خیلی ها آرزوی رفتن به اونجا را داشته باشند) ... به هرحال تا من تمامی خاطرات گذشته مشتری خودم و مشتری باجه کناریم از اون منطقه را نشنوم آنها ول کن معامله نیستند و تشریفشان را نمی برند.

بنده هم حوصله ندارم خدمت تک تک مشتری هام عرض کنم که بابا جان! من فقط اون اسم را یدک می کشم حتی پدربزرگم هم اونجا بزرگ نشده و در واقع هیچ گونه قوم و خویشی در اونجا ندارم و فقط چندبار تفریحی به اونجا رفتم چرا که بحث مفصل تر می شه ... بنابراین ساکتم و شنونده.

به آقای معاون می گم: «نمی شه این پلاک را بر دارم؟ هر مشتری باید یک ربع جلوی باجه ام حرف بزنه و مستفیضم کنه!» می گه «نه» ... تازه بعد از آن درد و دل، آقای معاون و چند تا از همکاران من را به همان نام پسوند خطاب می کنند!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 14:42  توسط پریا  | 

به کوچکی گناه نگاه نکنید ببینید به چه کسی گستاخی کرده اید (پیامبر اکرم صلوات الله علیه و اله)

........................................................................................

تو این چند سال خدمتم بس که به مناسبتهای مختلف و نزول بلایای طبیعی همه جا به جز بانکها تعطیل بوده اند به طوری که این اواخر روز ملی شدن صنعت نفت(آخرین روز سال)، دوازده فروردین و تعطبلات عید نوروز البته به جز دو روز اول هم سعی شده تا از تعطیلی بانکها بکاهند هیچ کس باور نمی کرد که با وجود اعلام زسمی و تصریح بر تعطیلی تمامی بانکها به علت آلودگی زیاد هوا باز هم لازم نباشه قشر مستضعف و نادیده گرفته شده بانکی این بار واقعا" تعطیل باشند.

دیشب:

بعد از شنیدن خبر، کودکانه تر از هر بچه مدرسه ای شادی می کردم و برای امروز نقشه می کشیدم.

 امروزصبح:

تو خواب ناز بودم که صدای زنگ تلفنم بلند شد ... فرزانه همسایه روبروئی و همکار سابقم: کجائی؟ -:خونه (یه آن ترس برم داشت، نکنه تعطیل نباشم؟) تو کجائی؟ ... فرزانه: منم خونه ام اما الان بهم زنگ زدند و گفتند بیا سر کار همه آمده اند!

مردمهربون در نقش یه مشتری سمج که تو هیچ شرایطی دست از سر بانک بر نمی داره و حتی ولش کنند جمعه ها هم کار بانکی داره، با شعبه ام تماس گرفت. از باز بودن آنجا هم اطمینان حاصل کردیم.

خدایا! چرا این یه روزه بچه ها دست از سر بانک بر نمی دارند؟ ... من هم رو حساب اینکه کسی برای حضورم تو شعبه بهم زنگ نزده، استراحت را بر کار ترجیح دادم ... به هرحال آزاده هم تو خواب ناز بود پس دلیلی برای ترس وجود نداشت. احتمالا از بالا دستور رسیده با هر کسی که تو شعبه حاضره، روز کاری از آغاز کنند.

به هرحال تو این جور مواقع ما همیشه بلاتکلیفیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 11:9  توسط پریا  | 

امام علی علیه السلام: «دوست ندارم در کودکی می مردم و به بهشت برده می شدم و بزرگ نمی شدم تا پروردگارم را بشناسم»

...................................................................................

یه سری اتفاقات مضحک در طی چند روز متوالی برام پیش آمد ... همه ماجرا از اون روزی شروع شد که به خاطر عجله فراوانی که برای خروج از شعبه داشتم یادم رفت یه باند دو هزار تومانی از پولهام را قبل از رفتن به رئیس صندوق تحویل بدم. خلاصه اون روز دردسرهای زیادی برای همکارانم به وجود آوردم و به اونها توفیق دریافت اضافه کاری اجباری برای یافتن منشا کسری بخشیدم در حالی که خودم به اتفاق دوستانم مشغول خوش گذرانی توی پارک بودیم.

خبر به سرعت برق و باد به گوش همکاران شعبه قبلیم رسید قویترین مرد با اجازه خودش از حسابم برداشت کرد و دوستان قدیم را مهمان کرد.

به علت وجود پاره ای روابط خانوادگی بسیار نزدیک میان اعضای شعبه جدید و قدیم، کوچکترین حرکت و بی احتیاطی از جانب من در یک چشم به هم زدن به گوش تمامی نفرات حاضر در این دو شعبه خواهد رسید و به قول آقای معاون قدیم، به صورت یک اطلاعیه مهم در کلیه شعب بانک منتشر خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 19:24  توسط پریا  | 

امام علی علیه اسلام: «اگر بردبار نیستی خود را بردبار نشان ده زیرا کمتر کسی است که خود را شبیه گروهی کند و سرانجام یکی از آنان نشود»

.......................................................................

یه حس و حال عجیبی پیدا کردم اولش که ترس بود و وحشت ... با وجود این که انتظار خبرش را داشتم اما وقتی قطعی شد یخ کردم ... همه اش مال همون یه روز اول بود بعدش کم کم برام عادی تر شد ... فعلا" منتظرم و انتظار می کشم.

تو شعبه جدید که به لطف آقای معاون جام عوض شده و الان به جای ستون و دیوار و گلدون گل مصنوعی یا باید در مقابلم خانم رئیس را ببینم یا بر گردم و درست پشت سرم آقای معاون را، بنابراین فرصت انجام هیچ عملی را ندارم مگر تند و تند کار کردن تا بلکه رضایت آقای معاون را کسب کنم. آقای معاون خیلی مقرراتیه و بسیار مشتری مدار. مدام می گه کار کنید بچه ها، با تلفن صحبت نکنید ال کنید و بل ... لازمه زیاده از حد از خودم مایه بذارم تا خیالش از جانب من راحت شه و حداقل به من کمتر گیر بده. بچه های این شعبه که جز یکی دو نفر بقیه به شدت از زیر کار در رو هستند.

در حین کار می تونم به جای نگاه کردن به خانم رئیس هر از گاهی زل بزنم به شیشه های تمام قد پشت سرش، به خیابان اصلی. تردد ماشین ها و مردم را ببینم از این کار و دیدن جنب و جوش بیرون از بانک خیلی به وجد میام.

دارم تلاش می کنم یه تغییری تو برنامه های روزنه ام به وجود بیارم ... به لطف کار زیاد زود خسته می شم عوضش مدت زمان خواب شبانه ام را بیشتر کردم ... سعی می کنم هر چیزی را نشنوم و هر حرفی را نزدم حتی تو دیدن فیلم هم احتیاط می کنم ... یه کتاب خوب گرفتم و سعی بر پیاده سازی دستورات و برنامه هاش دارم. تلاوت سوری از قرآن در روزهای خاص و ماههای مخصوص به خودش، الزام به خوردن چیزهائی و نخوردن چیزهای دیگه و ... .

همه اینها فقط به خاطر اونه ... اونی که هنوز درست نشناختمش ... نمی خوام براش کم مایه بذارم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 20:26  توسط پریا  | 

عَنْ فاطِمَةَالزَّهْراءِ(عليها السلام) : هر که عبادت خالصش را به سوى خدا بالا فرستد، خداوند متعال برترين بهره و سودش را به سوى او پايين فرستد.

.......................................................................................

یه همکار خانم باسابقه تر از من هم به جمع ما اضافه شد .. حس می کنم فضا یه کمی لطیف تر شده. این همکاران مرد البته به جز یک نفر، بقیه با فاصله زیادی از من به استخدام بانک در آمده اند اما با من طوری رفتار می کنند که انگار منگلم. مثلا" برای صدور رمز تلفنبانک همه با سیستم خودشان به مشتری رمز می دن اما به من می گن «بده مسئولش این کار را انجام بده. کارها دست یه نفر باشه بهتره».

بعضی وقتها برای اطمینان از صحت کارم سوال بانکی می پرسن تا مطمئن شن اشتباه نکرده ام .. خب بابا به آدم بر می خوره ناسلامتی کد پرسنلی من بیش از یکی دو هزار نفر پیش از شماست. همون کدم سابقه ام را نشون می ده. به روی خودم نمیارم و صبوری می کنم اما وقتی می بینم جلوی مشتری یا دوستانشون باز هم از اون سوالات می پرسن باورم می شه که حتما" خنگم بعد می خوام بزنم تو کله شون تا دق دلیم خالی شه اما باز صبر می کنم .

امروز خانم رئیس با همکاران خانم جلسه ای گذاشت ...بعد از کمی صحبت از این در و اون در، از زیر میزش یه سری هدیه بیرون آورد و به مناسبت روز زن بهمون هدیه داد ... کلی سورپرایز و در عین حال شرمنده شدم اصلا" از صبح یادم نبود که بهش یه تبریک خشک و خالی بگم ولی اون... .

البته مشابه این شرمندگی را دیروز هم تجربه کرده بودم ... دیروز صبح که وارد شعبه شدم خانم رئیس هنوز تشریف نیاورده بود و وقتی که ایشون اومدند من تو آشپرخونه بودم و از آنجا که مکان باجه ام طوریه که نه تنها به میز رئیس بلکه به هیچ جای دیگر شعبه مگر در و دیوار و ستون و البته یه گلدون گل مصنوعی دید ندارم کلی مسرورم. دو ساعت بعد از شروع کار بود که صدای خانم رئیس را از پشت سرم شنیدم به فامیل صدام می کرد و با کلی ابراز شرمندگی و تاسف از اینکه تا اون موقع به من سلام نگفته درودش را نثارم کرد. عینهو لبو شده بودم .. خدای من چه تفاوت های فاحشی بین روسای مرد و زن هست؟ در هر حال من که به خانم رئیسمون خیلی ارادت دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 20:36  توسط پریا  |