تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

  

امام علی علیه السلام:

 

  • هیچ ثروتی چون عقل و هیچ فقری چون نادانی نیست. هیچ ارثی چون ادب و هیچ پشتیبانی چون مشورت نیست
  • سخاوت آن است که تو آغاز کنی، زیرا آنچه با درخواست داده میشود یا از روی شرم است و یا از بیم شنیدن سخن ناپسند. 

 

 

 

این هم به مناسبت شب یلدا:

 

هاتفی از گوشه میخانه دوش                             گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خویش                                مژده رحمت برساند سروش

این  خردخام به میخانه بر                                  تا می لعل آوردش خون بجوش

گرچه وصالش نه بکوشش دهند                         هرقدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست                          نکته سربسته چه گوئی خموش

گوش من و حلقه گیسوی یار                             روی من و خاک در میفروش

رندی حافظ نه گناهیست صعب                         با کرم پادشه عیب پوش

داوردین شاه شجاع آنکه کرد                            روح قدس حلقه امرش بگوش

                                   

                                    ای ملک العرش مرادش بده

                                   وز خطر چشم بدش دار گوش

 

 

این هفته کارم خیلی راحت تر بود. یک زمان هائی هم که کلا بیکار بودم و تو شعبه می چرخیدم. با ملانی چندین بار صحبت کردم. خیلی دوست داشتم روزی که شیفت نیستم به دیدنش بروم، اما خوب او هم شیفت نبود. کنار ارشد و معاون نشستن باعث شد تا صحبتهایشان را هم بشنوم از صحبت در مورد همسر معاون گرفته تا بحث در خصوص شوهر دادن ارشد. متاسفانه ایکس هم با مشکل مالی مواجه شده و آزاده مجبور شد چکش را برگشت بزنه. کاربر جدید هم که فعلا یک عضو خنثی بوده و چیز خاصی ازش ندیدیم . دیروز روز خوبی برایم بود چون صبح درمسیر رفتن برف و بوران شدیدی گرفت و حسابی برفی شدم . هوا هم خیلی سرد شده. شب تو همون هوای سرد با مرد مهربون رفتیم پارک و کلی درخلوت با هم حرف زدیم .  از خودمان و زندگیمان ، از پاک ماندن گفتیم. هردو عقیده داشتیم که به داشتن رفاه نسبی در زندگی اکتفا کرده و به فکر مردم نیازمند هم باشیم . سه شنبه در تاکسی نشسته بودم ازرادیو برنامه ای پخش میشد دراین مورد که حاجی ماندن سخت تر هست یا حج رفتن. آقائی که پیش راننده نشسته بود می گفت این همه گرسنه تو همسایگی ما هستند آنوقت عده ای پول میدهند و حج می روند و بدتر آنکه وقتی برمیگردند هیچ تغییری نمی کنند در صورتی که وقتی اینجا این همه نیازمند به تو وجود دارد حج واقعی کمک به آنها است. صحبتهای او خیلی مرا به فکر فرو برد. با خود گفتم چه می شد اگر همه  پایبند به خمس و زکات بودند ، اگر از اسراف وتبذیر حذر میکردند چه جامعه ای داشتیم . ما حاضر نیستیم برای کمک به کسی قدم از قدم برداریم اما کافیست تا از کسی همین رفتار را ببینیم آنوقت است که کلی گلایه می کنیم و به زمین و زمان بد می گوئیم .

تابستان 83 بود. به همراه مامان، داداش و مرمر و مرد مهربون برای اولین بار راهی زادگاه مرد مهربون شده بودیم . نیمه های شب در شهر کوچکی توقف کردیم تا داداش کمی خستگی رفع کنه وقت نماز صبح که شد برای یافتن جهت قبله مرد مهربون منو با ستاره ها آشنا کرد جهت یابی ها را یادم داد . به یاد دارم که آسمان کویر آن شب بسیار زیبا بود. من و او بیدار بودیم و با هم راز و نیاز می کردیم. جون قرار بود او در زادگاهش بمونه و ما بون او به تهران برگردیم. از آن شب  زیباترین خاطرات در ذهنم شکل گرفته. بعضی اوقات خیلی هوس میکنم که دوباره با هم زیر آسمون صاف کویر باشیم و به ستاره ها نگاه کنیم.    

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 20:56  توسط پریا  | 

 

کسی که از دنیا اندوهناک می باشد، از قضاء الهی خشمناک است و آن کس که از مصیبت وارد شده شکوه کند از خدا شکایت کرده . و کسی که نزد توانگری رفته و به خاطر سرمایه اش برابر او فروتنی کند دوسوم دین خود را از دست داده و آن کس که قرآن بخواند و وارد آتش جهنم شود حتما از کسانی است که آیات الهی را بازیچه قرار داده است و آنکس که قلب او با دنیاپرستی  پیوند خورد ، همواره جانش گرفتار سه مشکل است : اندوهی رها نشدنی ، حرصی جدا نشدنی و آرزوئی نایافتنی .(امام علی)

 

 

بیستم آذرماه بود که حکم ملانی آمد، برای شعبه ای در شرف افتتاح. از شنیدن خبر شوکه شدم اشکم در آمده بود ، دوستانم یکی یکی داشتند منتقل می شدند. البته این طبیعت کار ماست ویدر یا زود من هم باید بروم اما حالا کمتر دوستم را می بینم تا جند ساعت تو شوک بودم و حالم گرفته بود اما وقتی فکر می کردم می دیدم خودش خیلی راحت تر خواهد بود چون حالال دو دقیقه ای به شعبه اش می رسید . بعد هم ارشد از من خواست بعد از کلر کارهای مربوط به صدور چکها و بالانس حساب آنها را انجام دهم . باز اوضاع قابل تحمل تر شد . دیروز هم من و فرزانه رفتیم برای ملانی از طرف شعبه هدیه ای تهیه کردیم و به رسم یادبود به او دادیم. چون از امروز دیگر او نیامد و نیروی چایگزینش هم آمد.   

    

 

...بچه که بودم تابستان ها میرفتیم شمال خانه بابابزرگ. ظهرها برای ناهاربه خانه می آمد،به همین خاطر ما بچه ها ظهر که می شد می رفتیم پشت در خانه و منتظر آمدن او می نشستیم تا به او که هر روز با دست پر می آمد خسته نباشید بگوئیم و کمی دستش را سبک تر کنیم . حالا بابابزرگ یک هفته است که  برای درمان بیماری اش مهمان ماست . متاسفانه بیماری بدی دارد ان شاءاله که به زودی خوب شود وعمل خطر وعواقب بدی برایش نداشته باشد. دکتر دیروزی که خیلی ناامیدمان کرد اما شکر خدا امروز دکتر دیگری ما را امیدوار کرد ...            

 

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 21:2  توسط پریا  | 

یا فاطمه الزهراء یا بنت محمد یا قره عین الرسول یا سیدتنا و مولاتنا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیهه عند الله اشفعی لنا عندالله

 

 

امروز با آزاده رفتم امامزاده صالح . اونجا خیلی دلم هوای امام رضا را کرده بود. برگشتنی سر راه مسجد رفتم ونماز مغرب و عشا راخواندم دعای توسل هم برگزارشد برای حال من خیلی مفید بود. مشکل کاری ام هم به بهترین حالت ممکنه حل شد.

 

 

...ترم اول دانشگاه که بودم با هم رشته ای های خودم بودم تو تشکل خاصی فعالیت نمی کردم دنبال شاگرد اول شدن و درس خواندن بودم. اواخر همان ترم به دختری به نام شهرزاد بدخورد کردم او برای حل مشکلات درسی اش و پاس شدن به من روی آورده بود اما من شیفته اخلاق و روش و رفتار او شده بودم به یک الگو برایم مبدل شده بود. چندتا از واحدهای اختصاصی اش مانده بود به همین خاط با اینکه اواخر تحصیلش بود با هم کلاس داشتیم بعضی وقتها میرفتم دانشگاه و بهش درس یاد میدادم بعد که خانواده ام از جنوب منتقل شدند و به تهران آمدند شهرزاد میآمد خوابگاه پیش من و با هم درس می خواندیم  صبور و مهربان و بی غل و غش بود امیدوارم  هرجا که هست موفق  و عاقبت به خیر باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 20:57  توسط پریا  | 

  • ...نیازمندی که به تو روی آورده فرستاده خداست، کسی که از یاری او دریغ کند، از خدا دریغ کرده و آن کس که به او بخشش کند به خدا بخشیده است.(امام علی)

یک مشکل کاری برایم پیش آمده ، فعلا که آبرویم حسابی رفته . امیدوارم که همه چیز ختم به خیر شود. خدایا خودت کمک کن. خدا را شکر که قرار است یک هفته بعد مسئولیتم عوض شود.دیروز که حالم حسابی گرفته شده بود رفتم ولی عصر از مرد مهربون هم خواستم که بیاید و به سینما برویم . از فیلم توفیق اجباری چندان خوشم نیامد طنزش تکراری بود. مردمهربون روزه گرفته بود. روز دحو الارض بود. شب هم برای انجام کاری رفت بیرون.      

... سال دوم دبیرستان هفده نفر بیشتر در کلاس نبودیم. شیما دختر شیطانی بود. وقتی دبیر دینی می آمد با ورود او به کلاس شیما از پنجره بغل کلاس می پرید بیرون . یا روزی که کوئیز داشتیم دستش را باندپیچی میکرد و می گفت سوخته. خلاصه خیلی دودره باز بود. بعد از امتحان پایان ترم ریاضی دو ،عصبانی شد و صندلی ها را بلند و پرت میکرد تو راهروی مدرسه. من اون امتحان را 19 گرفتم،بالاترین نمره در مدرسه بین بچه های ریاضی و تجربی نمره بعدی 14 بود که بهاره وسمانه آوردند.اکثر بچه ها هم افتادند...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت 20:54  توسط پریا  | 

·       ...کسی که روی خود راتسلیم خدا کند در حالی که نیکوکار باشد،به دستگیره محکمی چنگ زده، و عاقبت همه کارها به سوی خداست...(سوره لقمان)


 

هفته پیش مامان بابت عملش تو بیمارستان بستری شد. شب اول همراه نداشت روز بعد الی پیشش ماند و شب بعدش هم فسقلی .ما هر شب بهش سر میزدیم ، وقتی بعد از عمل صداش را شنیدم و دیدمش حالم خیلی بد شد پنهانی کلی گریه کردم .تامیلا را هم بردیم تا با دیدنش روحیه مامان بهتر شه. همکارها هم اطلاعی نداشتند، منم خیلی بهم ریخته بودم. بلاخره مامی 5 شنبه مرخص شد. دو هفته هم باید استراحت مطلق داشته باشه تا کمی به وضعیت طبیعی برگرده. هنوزم هم اوضاع خانه نرمال نشده . شبها که به خانه باید در آشپزی یا ظرف شستن یا... کمک کنم . یک روز مرخصی کرفتم و پیش مامان ماندم روزی که  مهمان می آید چون شب دیر میخوابم اذیت می شوم منی که اول غروب باید سرم روی بالشت باشد.  دیروز بابابزرگ آمد شب مهسا دوست الی و عمو یونس مهمانمان بودند . تامیلا از بابابزرگ می ترسید چون او هم به هرحال یک مرد به حساب می آمد. مدام بغل من وول می خورد. در حین نماز خودش را کنار سجاده ام پهن کرده بود و به زور میخواست تسبیح را به دستم بدهد وقتی تمام زحمتاش را بی نتیجه دید دستش را روی سرم گذاشت روسری و چادرم را با زحمت تمام از سرم کشید و داد میزد که تسبیح را بگیرم. مجبور شدم به علت کشف حجابی که انجام شد دو ساعت بعد به مرد مهربونم اقتدا کنم و نماز را مجدد بخوانم تامیلا هم با خوشحالی به هرکس که میرسید اعلام می کرد نمازش را کشیدم .

 

 

زمانی که دانشگاه فبول شدم جزو مخهای مدرسه بودم ریاضیاتم عالی بود نمیدانم آن زمان چه طور آن مسایل پیچیده را حل و قضایای هندسه را اثبات میکردم.آقای قلندری که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود میخواست خیلی اصولی با ما کارکند طوری که به درد  شرکت در المپیادها می خورد و در این بین فقط این من بودم که در حین تدریس همه چیز را سریع میگرفتم و با اوپیش می رفتم بقیه هم هاج و واج فقط نگاه می کردند و دخالتی در مباحثات دو نفره ما نمی کردند. آدم متدینی بود که نماز اول وقتش ترک نمیشد و وسط تدریسش که اذان می گفتند کلاس را پنج دقیقه تعطیل میکرد برای ادای نماز. همان عشق و علاقه باعث شد تا مصمم به ادامه تحصیل در رشته ریاضیات شوم این اتفاق هم افتاد اما بعدها مسائلی پیش آمد که ناچار به تغییر رشته شدم و در یکی از رشته های فنی تحصیل کنم...

 


  

... بارخدایا نیتم را به لطف خود کامل و خالص گردان و یقینم را بدان گونه که دانی به راه صحت بر و  تباهی کارم اربه قدرتت اصلاح کن ...(صحیفه سجادیه)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 22:27  توسط پریا  | 

·      ...مومنان رستگار شدند.آنها که در نمازشان خشوع دارند. و آنها که از لغو و بیهودگی رویگردانند...(سوره مومنون)

شکر خدا توهفته ای که گذشت مشکل دکتر هم حل شد.او هم یک روز بجه ها را صبحانه حلیم مهمان کرد.گرچه فقط قسمتی از نانش نصیب من شد.

پنجم آذر هم حکم النا برای شعبه ای که در نزدیکی شعبه ما افتتاح شده آمد و همه را متعجب کرد. او که یکی از دوستان صمیمی ام بود و خاطرات فراوانی را در طی یکسال گذشته در کنار هم داشتیم. البته بعد از رفتنش چندین بار به ما سر زده .یادم میاد زمانی که من و النا و ملانی کنار هم می نشستیم و هنوز باجه هایمان را از هم جدا نکرده بودند.نمایشگاه کتاب در مصلی ،برپا بود .یک روز غروب بعد از ساعت کاری الویه آماده ،نان،گوجه وسبزی خریدیم ساندویج درست کردیم و رفتیم نمایشگاه(همان روز وداع با آقای اقبالی بود). با مرد مهربون هم آنجا قرار داشتم .زمان میل کردن ساندویج ها آقا مهدی. ص را هم دیدیم . همکاری که او هم هفته پیش به مرکز منتقل شد.آن روز به همه ما خیلی خوش گذشت .بچه ها مدام در غرفه کودکان بودند.مرد مهربون با همکارانم آنجا آشنا شد.

پنجشنبه هم قطعی برق داشتیم در نتیجه مانع ورود مشتری به بانک شدند . از برق ups کار مشتری هایی که در شعبه بودند انجام دادند.همه به نوعی به دنبال کمک کردن به من بودند تا کلر زودتر بسته شود اما من که کارهایم جلوتر از برنامه پیش می رفت ، کلر را نمی بستم تا اینکه با دیدن هول و استرس بقیه من هم سریع کارم را تمام کردم اما مدتی ب

شکر خدا توهفته ای که گذشت مشکل دکتر هم حل شد.او هم یک روز بجه ها را صبحانه حلیم مهمان کرد.گرچه فقط قسمتی از نانش نصیب من شد.

پنجم آذر هم حکم النا برای شعبه ای که در نزدیکی شعبه ما افتتاح شده آمد و همه را متعجب کرد. او که یکی از دوستان صمیمی ام بود و خاطرات فراوانی را در طی یکسال گذشته در کنار هم داشتیم. البته بعد از رفتنش چندین بار به ما سر زده .یادم میاد زمانی که من و النا و ملانی کنار هم می نشستیم و هنوز باجه هایمان را از هم جدا نکرده بودند.نمایشگاه کتاب در مصلی ،برپا بود .یک روز غروب بعد از ساعت کاری الویه آماده ،نان،گوجه وسبزی خریدیم ساندویج درست کردیم و رفتیم نمایشگاه(همان روز وداع با آقای اقبالی بود). با مرد مهربون هم آنجا قرار داشتم .زمان میل کردن ساندویج ها آقا مهدی. ص را هم دیدیم . همکاری که او هم هفته پیش به مرکز منتقل شد.آن روز به همه ما خیلی خوش گذشت .بچه ها مدام در غرفه کودکان بودند.مرد مهربون با همکارانم آنجا آشنا شد.

پنجشنبه هم قطعی برق داشتیم در نتیجه مانع ورود مشتری به بانک شدند . از برق ups کار مشتری هایی که در شعبه بودند انجام دادند.همه به نوعی به دنبال کمک کردن به من بودند تا کلر زودتر بسته شود اما من که کارهایم جلوتر از برنامه پیش می رفت ، کلر را نمی بستم تا اینکه با دیدن هول و استرس بقیه من هم سریع کارم را تمام کردم اما مدتیعد برق آمد و چیزی حدود سی نفر که پشت در به انتظار آمدن برق بودند،وارد شدند وحال بچه ها را گرفتند.

 

·        ... خدایا مرا بر خیرخواهی کسی که با من نیرنگ کند توفیق ده ، آن را که از من دوری کرده به خوبی پاداش دهم و به آن کسی که محرومم ساخته بخشش کنم و به آن کسی که از من بریده بپیوندم و برخلاف آن که از من غیبت کرده از وی نیکو یاد کنم . خوبی را سپاسگزارم و از بدی چشم بپوشم...(صحیفه سجادیه)

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 23:6  توسط پریا  | 

امروز عجب روز نحسی بود.صبح بد جور رفتم تو شوک .دکتر به اشتباه یک سپرده 200میلیونی را میبنده ضررش هم حدود 16 میلیون تومان می شده جدای از 2سال سود باقیمانده اش .

 بدتر از همه حال خودش  بود که کم مونده بود سکته کنه .تراکنش برگشت پذیر هم نبود. کلی ارتباط با مرکز برقرار شد،که قرارشد اگر امکان برگشت بود  امشب  انجام شه .والا...  لحظه آخری که داشتم می آمدم خانه ،با نگاهی ملتمسانه از من خواست که در نماز فراموشش نکنم.         

وقتی جریان را برای مرد مهربون تعریف کردم گفت این نتیجه پولهائی است که ازعمو بازی ها نصیبش شده.

ان شاء اله که این مشکل ختم به خیر شه.       

 

 

حالا یاد یه خاطره جالب افتادم :        

برخی اوقات مشتر ی تماس می گیره و میخواد ببینه مبلغی به حسابش واریز شده یا نه ( حالا تصور کنید که بانک حسابی شلوغه چند تا کار را هم داری همزمان انجام میدی) در این موقع سعی میکنی اندر فوائد تلفنبانک صحبت کنی و مشتری را به این امر خداپسندانه تشویق نمائی .درپی این آگاهی عده ای ضمن ابراز شادی از این خدمات قول به استفاده از آن درآینده می دهند.

وا ما روزی خانم محترمی بعد از تماس با شعبه و احوالپرسی وبیان شماره حسابش می پرسد حالا رمزم را بدهم تا موچودی حسابم راچک کنید!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 22:38  توسط پریا  |