تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

 

اللهم اهدنی من عندک و افِز علینا من فضلک و انشُر علینا من رحمتک و انزل علینا من برکاتک.

 

...................................................................................................

 

آخرین روز کاری تو سال 86 بود ... از همون اول صبح با باز شدن در بانک جمعیت زیادی وارد شدند ... با یادآوری اینکه چند روزی مرخصی گرفته ام و کمی استراحت خواهم کرد کمی روحیه می گرفتم و با اشتیاق کار می کردم ... از طرفی شیتیل هائی که رد و بدل می شد بین مشتری و بچه ها مقابل دیدگانم بود ... با خودم می گفتم مگرهدایا و چرک کفی که برخی مشتریان به بچه ها این موقع از سال پرداخت می کنند، ارزش این همه ذلت و بندگی در مقابل آنها را دارد ... برخی از همکارانم که اسفند ماه میلیونی کار می کنند ... رئیس که به کلی مخالف ÷ذیرفتن هرگونه هدیه نقدی از مشتریان حقوقی و حقوقی است اما بچه ها با مشورت با آقای معاون به این دریافت ها ادامه می دهند و کلی بین خود شیتیل بگیرانشان صحبت از دشت آن روز خود می کنند ... در زمان رد و بدل شدن این قبیل وجوهات پنهانی سعی می کنم چهره همکار محترمم را از نظر بگذرانم و اوج خفت او را در حین تحویل هدایا  ببینم ... امروز بحث نهال را با یکی از این جوانان میلیاردر می شنیدم که با رد تراول او می گفت این وظیفه ام است و بهترین هدیه برای ما انتقال موجودی هایتان به بانک ما می باشد ... چند روز پیش هم 3 تراول دریافتی از یک شرکت را به کارگزارش برگرداند ... با این وجود او هم اندکی کاسبی کرد ... نهال از جمله بچه هائیست که همیشه پای باجه اش چندین نفر ایستاده اند و او همزمان کار چند نفر را انجام می دهد (البته ما سیستم شماره گیر داریم ) ... به همین خاطر اعصاب درست و حسابی ندارد و جزء آخرین نفرات از بانک خارج می شود ... کاسبی برخی مانند دکتر، نفیسه، عطی، پوشی و... خیلی خوب بود.

 

امروز عذرا خانم پیرزن هشتاد ، نود ساله هم آمده بود ... کسی که به علت کهولت سنش بچه ها از دستش فراری اند ... موقع حرف زدن هم صدایش واضح نیست ... اما خیلی دوست داشتنی است ... تنها کسی که خودم بدون نوبت کارش را با رغبت انجام می دهم ... چون باجه ندارم ، فرستادمش باجه آزاده ... خودم هم همان نزدیکی بودم ... برای اولین بار گفت قربانت بروم ... قبلا همیشه می گفت خیلی دوستت دارم ، سفید بخت شی و ...

آزاده متاثر شد و گفت شنیدی چی می گه ؟ ... بعد هم به من و آزاده به زحمت نفری یک دوهزار تومانی عیدی داد ... که البته در بانک جا ماند ... وقتی کارش تمام شد برای تبریک سال نو رفتم کنارش ... دوباره کلی دعا کرد ... پرسید ازدواج کردی ؟ جواب مثبت دادم ... گفت نه؟!!! ... گفتم چرا ... گفت برایت خواستگارهای خوب می آوردم ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ... در آن ازدحام جمعیت و درمفابل چشمان همه کلی خجالت کشیدم .

به هرحال من او را دوست دارم حتی با وجود کهولت سن ، لبهای مچاله شده با آن روسری سفید همیشگی و نورانیت چهره اش ... عذرا خانم به تنهائی زندگی می کند . چند ماه پیش مرا به مراسم سالگرد شوهر مرحومش دعوت کرد ...  من او را دوست دارم و بابت انجام وظیفه در مقابل عذرا خانم ها خدا را شاکرم.

 

 

یک مسافرت چند روزه به ولایت مرد مهربون در پیش دارم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 0:35  توسط پریا  | 

 

                                    ربّ زدنی علما" و یسّر لی عملا"

 

.............................................................................................................

 

مُردم از بس که گفتم در کمال ناباوری، این بار میگم: امروز حکم آقای (زاد...) اومد ... حدود دوماهی از کارآموزیش تو شعبه ما میگذره ... ما هم که کارآموز پروریم!!! ... پسر خوبی بود . این را از اونجا میگم که آروم بود نه اهل سر  صدا و در ضمن با همه با احترام و ادب صحبت میکرد ... گرچه تو این مدت اندک نتونستم کامل بشناسمش اما بچه با معرفتی بود. وقتی (پوشی) از رفتن او خیلی ناراحت بشه دیگه باید گفت حتما" پسر استثنائی ای بوده ... یک عیب بزرگش سیگاری بودنش بود ... البته جلوی ما کاری نکرد اما از متلک های پوشی همه به ماجرا پی بردند ... بیچاره اولش کارآموز پارسا بود ... بعد از انتقال پارسا رفت پیش نهال ... اونم که اصلا" حوصله کارآموز نداشت . نه چیزی بهش یاد داد و نه گذاشت که لحظه ای سرجاش بشینه و کار کنه ... بیشتر عصای دست ارشد شده بود ... بعد (زاد...) ترجیح داد بره پیش آزاده ... آزاده هم که به تازگی از دست منیج خلاص شده بود می گفت کارآموز نمی خوام ... خیلی تو گوش آزاده خوندم تا اجازه داد هر از گاهی (زاد...) سر جاش بشینه و کار کنه ... اما (زاد...) بیچاره خیلی تو عمل کند بود و میخواست همه شنیده ها را عملی کنه ... حالا وضعیتش بهتر شده و لی باز راه درازی در پیش داره ... خوبیش این بود که دقتش بالابود و به موقع خرابکاریش را خبر میداد.

امروز موقع خداحافظی به من حدیث امام علی را یادآوری کرد که هرکه یک کلمه به من بیاموزد مرا بنده خود کرده ... مثلا به این طریق میخواست از من تشکر کنه .

 

همون روزهای اولی که آقای طا تازه پشت باجه نشسته بود ... اولین مشتری را گرفت و مشغول انجام کارش شد ... مشتری اول وقتی کارش تموم شد رفت پیش رئیس و گفت من اولین نفر وارد بانک شدم (یعنی ساعت30/7 ) اما الان ساعت چنده؟ (خدائیش ساعت 9 بود) ... اون روز همه یک خنده درست و حسابی کردند .

 

 

غرض از عرض این مطلب این بود که بگم آقای طا همچنان یک اسطوره است.

 

البته ما یک اسطوره دیگه هم داشتیم که تا عمر داریم از یادهامون خارج نخواهد شد. یادم باشه که حتما در مورد اون هم بنویسم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 21:28  توسط پریا  | 

 

... اللهم یا ارحم الراحمین ، انی اودعتک یقینی هذا و ثبات دینی ، و انت خیر مستودع ، و قد امرتنا بحفظ الودایع ، فردّه علی وقت حضور موتی برحمتک یا ارحم الراحمین ( دعای عدیله)

پروردگارا ای مهربانترین مهربانان عالم، من یقینم را و ثبات در ایمانم را نزد تو که بهترینی به امانت می گذارم و البته تو مرا به حفظ امانت امر کرده ای ... پس  به هنگام مرگ این امانت را به من بازگردان به حق رحمتت ای مهربانترین مهربانان ...

 

.............................................................................................................

 

زمانی که محصل مقطع سوم راهنمائی ، دوم و سوم دبیرستان بودم اوج شیطتنتم تو مدرسه بود.

 

کلاس سوم راهنمائی بودم:

 

تو درس ریاضیات خیلی قوی بودم ... یه معلم ریاضی داشتم که خیلی بهش علاقمند بودم ... اما همیشه حرصم را در می آورد ... یه بار قبل از شروع کلاسش رفتیم تو حیاط مدرسه ... یک دونه از مرغهای بابا مدرسه را دزدیدیم و بردیم سر کلاس ... وقتی معلم ریاضی اومد سر کلاس مرغه را تو کلاس ول کردیم ... خانم مرغه هم چیزی از جوانمردی کم نگذاشت و کلاس را حسابی به هم ریخت.

 شیفت صبح که بودیم ساعت 12.5 تعطیل می شدیم ... یک روز که زنگ آخر معلم نداشتیم، کلی با بچه ها بازی کردیم ( تو بازیهامون 90% بچه های کلاس حضور داشتند) ... ساعت 12 شده بود با مدیا تصمیم گرفتیم از مدرسه فرار کنیم اونم فقط بابت نیم ساعت ... البته بیشتر به خاطر هیجانش بود ... تو حیاط مدرسه که می ایستادم می تونستم خونمون را به راحتی ببینم چون صد الی صد و پنجاه متر بیشتراز هم فاصله نداشتند ... راه های خروج را بررسی کردیم ... عاقبت بهترین گزینه به نظرمون فرار از پنجره های کلاس بود ... در این حالت اگر موفق می شدیم فرار کنیم از پشت مدرسه سر در می آوردیم و باید مدرسه را دور می زدیم تا برسیم خونه ... ارتفاع کلاس حدود 4 یا شاید 5 متر بود ... شیشه های باز کلاس هم در ارتفاع 3 متری قرار داشت ... کلی فکر کردیم ... در نهایت پریدیم روی میز کنار پنجره ، از اونجا به زحمت رفتیم بالا روی کولر ... مرحله بعد حدفاصل کولر و پنجره بود که سختترین قسمت بود ... هنوز هم نمیدونم چه طوری اون قسمت را هم طی کردیم و بعد از ارتفاع سه متری خودمون را پرت کردیم روی چمن های بیرون مدرسه ... یکی از دبیرهای دبیرستان بغلی هم ما را دید و سعی کرد با زبون خوش ما را برگردونه مدرسه ... اما، ما به سرعت در رفتیم ... وقتی رسیدم خونه، مدرسه هم تعطیل شده بود (بس که ما فرز بودیم و با مهارت عملیات جهش و پرش و فرار را انجام داده بودیم) ...  مهم این بود که ما هرچند دیر اما بالاخره تونسته بودیم به هدفمون برسیم و چه قدر هم لذت بخش بود ... به محض رسیدن داشتم جریان را با آب و تاب برای مامان و بابام که نمی دونم چرا اون وقت روز خونه بود تعریف می کردم که زنگ تلفن به صدا در اومد ... خودم گوشی را برداشتم ... چه جالب خانم مدیر بود ... کلی توپید بهم که چرا در رفتم ... منم لالمونی گرفته بودم ... بدون هیچ حرفی گوشی را دادم به بزرگترم ... قشنگ ترین جاش اونجا بود که بزرگترم به خانم مدیر گفت : مگه شما تو مدرسه با بچه ها چه می کنید که اینها اینطور بی تاب فرار از مدرسه اند؟ ... وای باور کردنی نبود ... ناگفته نماند که بعد از قطع تلفن یکسری تذکرات به دور از چشم خانم مدیر هم به من داده شد.

فردای اون روز هم مدیر محترم به روی مبارک نیاوردند ...به هر حال شاگرد اولی گفتن . در ضمن تو مسابقات علمی و نهج البلاغه مایه افتخار مدرسه بودم.

 

پ . ن1:  مدرسه مون حداقل 15 کلاس داشت، یکی از بزرگترین مدارس تو اون شهر جنوبی بود. در کل مدرسه خوب و معروفی بود.

 

پ . ن2: مدیا بعدا" یه خانم پرستار شد و با وجود اینکه تهرانیه هنوز هم تو همون شهر جنوبی زندگی می کنه. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25ساعت 20:48  توسط پریا  | 

 

... اللهم یا ارحم الراحمین ، انی اودعتک یقینی هذا و ثبات دینی ، و انت خیر مستودع ، و قد امرتنا بحفظ الودایع ، فردّه علی وقت حضور موتی برحمتک یا ارحم الراحمین ( دعای عدیله)

 

پروردگارا ای مهربانترین مهربانان عالم، من یقینم را و ثبات در ایمانم را نزد تو که بهترینی به امانت می گذارم و البته تو مرا به حفظ امانت امر کرده ای ... پس  به هنگام مرگ این امانت را به من بازگردان به حق رحمتت ای مهربانترین مهربانان ...

 

.............................................................................................................

 

کمتر از 6 ماه قبل، سه کارآموز آقا همزمان وارد شعبه مون شدند که دو تاشون تو شعبه ابقا شدند ... یکی از اونا آقای طا هست ... طا کارآموز دکتر بود ... دلم براش میسوخت چون می دونستم دکتر بیشتر از این که بخواد به اون آموزش بده در فکر منافع خودش هست ... آقای دکتر اون زمان مسئول a.t.m (دستگاه خودپرداز) بود که کار پر زحمتیه  و دنبال کسی می گشت که کارهای مربوط به اون را به گردنش بندازه ... وچه کسی بهتر از تازه واردها.

هر روز می دیدیم دکتر خودش رو صندلی می شینه و آقای طا را دنبال کارهاش می فرسته ... بعد از مدتی هم به کارآموز بیچاره می گفت من سرم خیلی شلوغه خودت برو تو  a.t.m پول بذار ... کاری که حداقل چندساعت وقت می گیره، چون هم کار شمارش حدود 10میلیون پوله و هم گذاشتن اونها تو دستگاه .

دکتر خیلی هم چشم چران بود و با پسرهای دیگه در مورد خانمها بحث راه می انداختند و می خندیدند ... اما جالب بود که با وجود حضور طا در کنار اون جمع، انگار روحش اونجا نبود ... هیچ توجهی به صحبتهای اون آقایون نمی کرد و حتی برای همراهیشون هم که شده، لبخندی به لب نمی آورد ... در ضمن طا هیچ توجهی به خانمهای شعبه نداشت و حتی تو سلام کردن هم پیش قدم نمی شد ... اما من از اول با اینکه رفتارهاش برام باورکردنی نبود و توقع دیدن همکاری جز حسن آقا را به اون شکل نداشتم ، به هیچ وجه از طا خوشم نمی آمد ... چون بیش از اندازه غیر اجتماعی بود (کسی که حتی از سلام اول صبحش دریغ می کنه و...) ... همیشه دوست داشتم بدونم طا تا کی به رفتارهای خودش ادامه خواهد داد ... مدتی گذشت، منیج خانم (بعدها اگه تونستم درموردش خواهم نوشت) که فقط یک ماه با سابقه تر از طا بود، به علت هم مسیر بودن با طا همیشه آویزونش بود (طا ماشین داره) ... من زمانی که تنها هم نباشم سعی می کنم هیچ وقت سوار ماشین آقایون همکار نشم ... اما رفتنهای اون دو با هم یه بهانه ای برای مسخره کردنشون دست بچه ها داد ... زمانی که طا به طور پنهانی می خواست از شعبه خارج شه دکتر به منیج می گفت بپر که طا در رفت و جالب بود که منیج هم هر جور شده خودش را به او می رساند ... طا نامزدی هم در شهرستان داشت ... حتی بچه ها ازش می پرسیدن زنت بفهمه چی کار می کنه ؟

به هر حال این قبیل کارها باعث شد که طا، یهو  تغییر رفتار بده ... من از همان اول چون خیلی باهاش سرسنگین بودم، کاری به کار من نداره ... اما کار به جائی رسیده که حتی در مورد رنگ موی خانمها هم نظر میده ... زمان حرف زدن با خانمی که نشسته، اینقدر خودش را خم می کنه و سرش را به صورت خانمه می چسبونه که عُقم می گیره ... در ضمن تو ایام عید هم عروسی آقای طا هست.

 

 

پ. ن : دعای عدیله یکی از دعاهائی بود که تو مسجد النبی روبروی قبر پیامبر می خوندم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت 21:4  توسط پریا  | 

... اللهم یا ارحم الراحمین ، انی اودعتک یقینی هذا و ثبات دینی ، و انت خیر مستودع ، و قد امرتنا بحفظ الودایع ، فردّه علی وقت حضور موتی برحمتک یا ارحم الراحمین ( دعای عدیله)

 

.............................................................................................................

 

ایکس یکی از بهترین دوستان و همکارانم به شمار میاد ... اون و همسرش همیشه تو زندگیشون با مشکلات حادی مواجه اند .. آقای ایکس مهندس عمرانه و تو شرکت یکی از دوستانش مشغول به کاره ...از طرفی آقا و خانم ایکس عاشقانه به هم علاقمندند و روبط بسیار خوبی با هم دارند اما نمی دونم چه حکمتی در کار هست که هیچ وقت آب خوش از گلوشون پائین نمی ره و مدام مشغله دارند ... مثلا پارسال همین موقع همسرش در یک تصادف، یک نفر را کشته بود، ماشینشون هم بیمه نبود و کلی درگیر کارهای دادگاه آقای ایکس بودند ... بعد هم مشکلات دیگه ای براشون پیش آمد تا این آخری ... من هم در جریان کارهاش بودم ... چند ماه پیش  ایکس یک دسته چک پنجاه برگی روی حساب جاریش می گیره ... رو حساب دوستی و رفاقت دسته چک سفید امضاش  تقدیم رئیس شرکت آقای ایکس می شه ... آخه اونا با هم از این حرفا نداشتن ...  دست بر قضا سر آقای رئیس یک کلاه چند صد میلیون تومانی میره ... اما ایشون همون چند ماه قبل تمام دسته چک ایکس عزیزم را خرج می کنه ... و حالا یکی پس از دیگری ، چکها در موعدش و با مبالغ صعودی داره میاد بانک و یکی یکی برگشت می خوره ... کم مونده اخراجش کنند ... بهش می گم عزیزم با رفیقتون یک صحبت اساسی بکنید، یعنی چه !!! چکها به نام تو برگشت می خوره ... چند وقت دیگه باید بری آب خنک بخوری ... میگه پریا اون داره تلاشش را میکنه ... میگم تو چرا باید چوبش را بخوری ؟ پدرت چی کار می کنه؟  ( خانواده خودش و همسرش هیچ اطلاعی ندارند) ... میگه فوقش کارم را ازدست میدم و میرم زندان دیگه چه اتفاقی میخواد بیفته ؟ ... !!!!!!!

امروز هم یک چک 207 میلیون ریالیش اومد بانک ... تمام مدت اعصابم بهم ریخته بود ... اصلا تو این دنیا نبودم ... می دونم دختره تو داریه همه چیزو تو خودش میریزه می ترسم سکته کنه ...

خدایا کمککککککککککککککککککککککککککککککککک

 

 

یک موردی که توی بانک خیلی اسباب خنده ما را فراهم میاره عدم آشنائی با تلفظ بعضی از اسامی افراد هست . بخصوص که از اقلیت باشه ... تونائی آقای معاون در این امر خطیر قابل ستایش هست ... چون ایشون قدرت بسیار بالائی در تغییر نام افراد و تلفظ اون به تمام لهجه ها و گو.یش هارا دارند .

هر روز من شدیدا پیگیر این مسئله هستنم که آقای معاون با کدامین لهجه دست به کار خواهند شد و نام افراد را برای دریافت انواع چکها صدا خواهند زد ... با هر تلفظ آقای معاون  استعدادهای نهفته شون لحظه به لحظه بیشتر شکوفا می شه.

 

 

پ . ن : از آوردن نام ایکس معذورم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 19:20  توسط پریا  | 

 

... اللهم یا ارحم الراحمین ، انی اودعتک یقینی هذا و ثبات دینی ، و انت خیر مستودع ، و قد امرتنا بحفظ الودایع ، فرده علی وقت حضور موتی برحمتک یا ارحم الراحمین ( دعای عدیله)

 

......................................................................................

 

بر ما هنوز هم پوشیده است که بالاخره (چهارشنبه سوری) چه وقت است؟ ... آخرین سه شنبه شب سال یا دو، سه شنبه شب آخرسال یا سه شنبه شب قبل از آخرین سه شنبه شب سال ... (وای چه قدر سه شنبه شبی شد)

در هر صورت از ترس این که امشب چهارشنبه سوری باشه از بانک فرار کردم (با اینکه این اواخر سخت می گیرن که همه باید شیفت بمونن) .

 

سالهای دور مادربزرگ (مادری)خدا بیامرزم تعریف میکرد که در این شب هر کس مرادی داشت در دل نیت می کرد و بعد جائی فالگوش می ایستاد ... بعد از روی اولین حرفهائی که می شنید، می فهمید که آیا به مرادش می رسه یا نه ؟ ... مثلا" اگر فعل ها مثبت بود و انجام چیزی را می رساند یعنی حاجتش برآورده می شه .

دیگر اینکه یه تکه چوب تازه و تمیز و دست نخورده ( مثل یک تکه از شاخه یک درخت) را برداشته، نیت کرده و یک تکه پارچه را دورش گره می زدند بعد آن را در جائی پنهان می کردند ... مدتی بعد به سراغ آن تکه چوب رفته ... اگر گره دستمال باز شده بود یعنی به مرادشان می رسند.

مورد بعد در خصوص افراد دم بخت هست تا در سال جدید راهی خانه بخت شوند ... نیت کرده بعد با جارو به پشت سرش می زدند و او را از در خانه بیرون می کردند .

قاشق زنی هم از مواردی است که در چهارشنبه سوری انجام می شه ... دختران دم بخت چادری بر سر می کردند و طوری که شناسائی نشوند به در خانه مردم رفته، زنگ می زدند و طلب خیر و برکت می کردند ... صاحبخانه هم مشتی برنج ، پول و امثالهم را به آنها می داد.

پریدن از روی آتش هم به نیت سلامتی و دور شدن بیماری در سال آینده ، از مواردیست که در این شب انجام می شود.

من چندان خرافاتی نیستم ...اما به دانستن عقاید پیشینیانم بسیار علاقمند هستم ... سالهاست که تو این شب خونه می مونم و عامل به هیچ کدام از کارهای بالا نیستم ... اما یه زمانی با فسقلی و اِلی می رفتیم قاشق زنی ... چه حالی می داد ... گرچه الان اگه فسقلی رو  ول کنیم با این سن و سالش میره قاشق زنی و کلی هم اهل شیطنت هست .

 

  ......................................................................................

  

 نمی دونم چرا همه مردم عید دارن ... تعطیلی بابت برف و یخبندان دارن ... اما کارمندان بانک نه عید دارن نه کار و زندگی ... آخه واقعا انصاف نیست یه عده از مردم به تمام کارهای پیش از عیدشون برسن و تازه شب، بعد از صرف شام با خیال راحت تشریف ببرن بانک و کارهای بانکی شون را انجام بدن ... آخه یعنی چی که برخی از بانکها باید با تمام پرسنل تا ساعت 9 شب در خدمت مردم باشن ... بعد هم خسته و کوفته جنازه شون !!! به خون برسه ... تازه روز 3 و4 فروردین هم باید مجددا در خدمت مردم باشند (حالا باز خدا را شکر که دوم فروردین جمعه است و الا خدمت رسانی به مردم از دوم فرودین می بود) ... جوری شده که واقعا حالم از هرچی خدمت به مردمه به هم می خوره ... اگه این از پریا خانمش باشه،  وای به حال بقیه همکاراش ... خواهشا" در جهت ارج نهادن به خدمات بی شائبه همکاران محترم بنده، وقتی تشریف می برید بانک مثل برج زهرمار نباشید و با خشونت صحبت نکنید ... بابا ما هم واسه خودمون شخصیتی داریم ... مثلا تو شعبه ما 6 نفر از همکاران فوق لیسانس دارند ... بعد مشتری  انگار داره با نوکر باباجونش صحبت می کنه هرچی نقل و نبات داره تقدیم ما می کنه و میره ... به خصوص که تو این ماه، هم پول کمه و هم تراول ( بعد مسئولین می گن تا دلتون بخواد پول و تراول تو بانکه و مردم را با ما درگیر می کنن) .

 

راستی همکاران شعبه ما هم از روز سوم سال جدید آماده خدمت رسانی به مردمند. لطفا با تشریف فرمائی خود ما را مستفیض فرمائید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 19:14  توسط پریا  | 

... اللهم یا ارحم الراحمین، انی اودعتک یقینی هذا و ثبات دینی ، و انت خیر مستودع ، و قد امرتنا بحفظ الودایع ، فرده علی وقت حضور موتی برحمتک یا ارحم الراحمین ( دعای عدیله)

 

.............................................................................................................

 

حسن آقا یه زمانی همکارم بود ... چرخهای زندگی طوری چرخیدند که ایشون بعد از مدتی مجبور شد به یکی از شهرهای شمالی کشور کوچ کنه ... یکی از نادرترین مردان چشم پاک که مقید به نماز اول وقت بودند ... این هم نعمتی است ...    امروز که بر حسب اتفاق یه تلفن از شعبه ایشون داشتیم احوالش را از همکار پشت خطی پرسیدم ... بعد هم با خودشون صحبت کردم ... خانمش هنوز دانشجو بود. 

 

دکتر یکسری از تبلیغاتش را آورده بود بانک و بین بچه ها تقسیم می کرد ... خیلی خنده دار بود ... آخه خودش کارشناس ارشد یکی از رشته های پایه است اما در معرفیش نوشته شده بود : مهندس فلان بهمانی کارشناس ارشد اقتصادی و امور بانکی ... تنها چیزی که ازش هیچی سر در نمیاره همین اقتصاده ... یک تزهای خنده داری میده اصولی !!! ...

 

سیب ( ببخشید اقتصاد) گفتی و کردی کبابم !!! ... چه قدر دوست داشتم ارشد اقتصاد قبول شم ... یه زمانی یه مقدار برای کنکور ارشد می خوندم ... خیلی لذت بخش بود مثل یک داستان شیرین، که می خواستم ببینم به چه نتایجی میرسه ... یا مثل هندسه (عشق من)، که برای اثبات یه قضیه اش کلی حلاجی می کردم ... یک جوری شده بود که دیگه برای دل خودم می خوندم ، شاید به همین خاطر هم خیلی لذت می بردم.   

 

این هم تقدیم به سیب جون   

 

                            سیب          

    

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 20:43  توسط پریا  | 

 

 

اگر نمی توانی بالا روی ، سیب باش تا افتادنت اندیشه ای را بالا برد.

                                                                                          (دکتر علی شریعتی)

 

........................................................................................................

 

تا شروع سال 83 حدود ده روزی باقی مونده بود ... بچه های دانشگاه میخواستن برن اردوی مناطق جنگی ... تقریبا 5 سال قبل هم از طرف مدرسه رفته بودم ... اما می دونستم تو آینده براحتی امکان رفتن به آنجا برایم مهیا نیست ... تو اتوبوس ما چندتائی از آقایون به عنوان مسئول جلو نشسته بودن ... یادمه اون موقع شعر بوی سیب و حرمم حبیب و حسین قریب، تازه بین مردم رواج پیدا کرده بود و ورد زبون بچه ها بود ... من کلا" با چنین اشعاری موافق نیستم به خصوص با اون ریتم ... اما در ادامه این شعر آمده: چشای قشنگ عباس دلمو خدائی کرده ... از قضا یکی از آقایون اسم کوچیکش عباس بود و مدیریت اردو را هم بر عهده داشت ... ما (من ودو سه نفر دیگه) هم ضبط و نوار را برده بودیم تو ماشین و مدام این شعر را پخش می کردیم ... تازه کلی هم انرژی صرف می کردیم و خودمون هم خواننده را همراهی می کردیم ... ناگفته نماند که در آن زمان  من جواب بله را به مرد مهربون داده بودم اما هیچ کس از ماجرای ما خبر نداشت البته مرد مهربون هم تو اردو بود ولی هیچ ارتباطی با هم نداشتیم ... من به همراه چند تا دیگه از بچه ها، دخترای دیگه را ترغیب به خوندن و همراهی می کردیم ... اوائل اونها هم حسابی انرژی می ذاشتن ... بعد از مدتی مدام نوار را عقب و جلو می کردیم و همون قسمت عباس را می ذاشتیم ... دیگه جریان کاملا تابلو شده بود ... خانمها فقط می خندیدن ، آقایون هم سعی می کردن به روی مبارک نیارن ... بعدها از مرد مهربون شنیدم که کار ما کلی اسباب خنده اونها را فراهم آورده بوده و بیچاره عباس آقا که ...

 

یک داستان معنوی سرکاری را به تازگی شنیده بودم که با توجه به حال و هوای بچه ها جون می داد برای سرکار گذاشتنشون  ... شبی که در میشداغ (جائی نزدیک به بستان) مستقر شده بودیم ، بعد از اتمام مراسمات معمول و نیز حضور در یک مانور رعب آورِ  رزم شبانه بستر را برای سرکار گذاشتن بچه ها بسیار مناسب دیدم ... ناگفته نماند که صدیقه خانم هم در نیات شیطانی من نقش بسزائی داشت ... در حین تعریف داستان برای آمنه، طفل معصوم کلی متاثر شده بود و اشک از دیدگانش جاری بود ... با اون حالش جرات نمی کردم آخر ماجرا را تعریف کنم چون مسلما غش می کرد ... زمانی که دستم را براش رو کردم ، نزدیک بود قالب تهی کنه ... چه شیونی چه فغانی ... حسابی از کرده ام پشیمون شدم ، اما آمنه آروم نمی گرفت و فقط بلند ناله می کرد و اشک می ریخت ... با اونهمه زاری ، خدا را شکر که که در نهایت زنده موند ...

 

آخرین ساعات حضورمان در میشتداغ یک قرعه کشی انجام شد ... منتخبین  به زیارت کربلا نائل می شدن ... بعد از اون قرعه کشی هم تلفات زیادی داشتیم ... ولی فکر نکنم هیچ کدام به پای آمنه خانم رسیده باشه.

 

........................................................................................................

 

امروز پیش از اذان صبح مامان و فسقلی رفتند مسجد تا به قولی به پیامبر مژده خاتمه ماه صفر را بدن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 19:58  توسط پریا  | 

                          سیب

                من به او می گفتم :

                                       زندگانی سیبی است،

                                                                 گاز باید زد، باید زد باپوست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت 8:12  توسط پریا  | 

                       الله  

  دقیقا" نکته همین است:

 از خدا خواستم عادتهای زشت مرا ترک بدهد.

خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی.

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.

فرمود: لازم نیست روحش سالم است، جسم هم که موقت است .

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.

فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست آموختنی است.

گفتم مرا خوشبخت کن.

فرمود: نعمت از من ، خوشبخت شدن از تو .

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.

فرمود: رنج از دلبستگی های دنیا جدا و به من نزدیکترت می کند.

از او خواستم روحم را رشد دهد.

فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی ... من فقط شاخ و برگ اضافی را هرس می کنم تا بارور شوی.

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم .

فرمود: برای این کار به تو زندگی داده ام .

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد کاری کند که من هم دیگران را دوست بدارم.

خدا فرمود: ... بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 17:49  توسط پریا  | 

 

 

دقیقا"! نکته همین است :

 

دو فنجان دوستی (2)( ادامه داستان):

... حالا از شما می خواهم که این شیشه را به مثابه زندگی خودتان بدانید. توپ های گلف موضوعات مهم زندگی شما هستند مانند: خدا، خانواده، فرزندان، سلامتی، دوستان و روابط عاطفی مورد علاقه تان، موضوعاتی که اگر همه چیزهای دیگر از دست بروندو فقط آنها بمانند هنوز زندگیتان پر است .

سنگریزه ها موضوعات مهم دیگر هستند مانند کار، خانه و اتومبیل تان و شن ها موضوعات کم اهمیت تر بعدی هستند. اگر اول سنگریزه ها را داخل شیشه بریزید، دیگر جائی برای شن ها یا توپ های گلف باقی نمی ماند. زندگی هم همین طور است. اگر همه وقت و انرژی تان را صرف موضوعات کم اهمیت کنید. هرگز برای چیزهائی که برایتان اهمیت دارند، فرصت نخواهید داشت.

به چیزهائی که برای خوشبختی تان ضرورت محسوب می شوند توجه کنید. با فرزندانتان بازی کنید.

برای معاینات پزشکی تان وقت صرف کنید. دوستان تان را به شام دعوت کنید. دوباره به هجده سالگی برگردید. همیشه برای تمیز کردن خانه و تعمیر وسائل مصرفی وقت خواهد بود. پیش از همه حواستان به توپ های گلف باشد یعنی چیزهائی که واقعا" اهمیت دارند. اولویت ها را مشخص کنید، باقی شن ها هستند. یکی از شاگردان دستش را بلند کرد و گفت : قهوه در این بین نشان دهنده چه چیز است؟ استاد لبخند زد و گفت : خوشحالم که سوال کردید. این فقط نشان می دهد که هر قدر هم زندگی تان به ظاهر پر باشد ولی همیشه برای صرف یک فنجان قهوه با دوستان وقت هست.

 

..................................................................................................

 

بالاخره امروز تنبلی را کنار گذاشتم و در راستای آخرین جمله داستان بالا رفتیم تجریش ... شعبه ملانی یک جائی اون دور و برهاست ... وای که چه قدر از صبح خوشحال بودم که قراره امروز دوستم را ببینم ... به بهانه پس دادن کتابش قرار گذاشتم اما صبح وقتی پام را از در خونه بیرون گذاشتم تازه یادم افتاد که نه کتاب همراهم هست و نه اینکه اصلا از جاش خبر دارم ... چه شعبه تمیزی و چه آرامش و سکوتی ... بهش گفتم ای کاش من به جای تو بودم و به راحتی می نشستم و کتاب می خوندم ... حتی قبولی تو ارشد هم دور از دسترس نبود (نیست که ماشاءاله شعبه شون پر مشتریه!!!) ... البته چند تا کتاب هم تو کشوهاش پیدا کردم ... نفهمیدم بالاخره کدومش را داره می خونه ... حتی صدای زنگ تلفنشون برای یک بار هم به صدا در نیامد ... حالا شعبه ما را بگو ... فکر کنم هرکس زنگ بزنه 118 و بگه شماره یکی از شعب بانک فلان را می خوام تنها شماره شعبه ما را در اختیارش میذارن ... از داخل و خارج از کشور همین جور زنگ می زنند. یه عده هم از اونسر تهران زنگ میزنند و آدرس شعبه ای نزدیک به خودشون را می خوان ... به خدا سرسام گرفتم .

 

باید یک روز هم هماهنگ کنم به اتفاق ملانی و شاید هم آزاده بریم دیدن النا تا دلش کمی شاد شه ... می دونم که بد دوره ای را داره می گذرونه و شدیدآ تحت فشاره ... خدای من ... پروردگار عزیزم ... تو ارحم الراحمینی ... تو قادر توانائی ... خودت مشکلات الن و اطرافیانش را حل کن .

 

تو سکوت و تنهائی خونه وقتی نوای قشنگ اذان را می شنوی چه حالی می کنی ... یادمه تابستون 81 به اتفاق یک عده دانشجوی دیگه تو یک اردوگاه تفریحی آموزشی اقامت داشتیم ...  از یک ساعت پیش از اذان صبح  مناجات حضرت امیرکه از نظر من از باب زیبائی و مفهومی بی نظیره از بلندگو ها پخش می شد ... خیلی ها اون زمان برای خوندن نماز شب می رفتن ... قسمتی از محوطه آزاد اردوگاه برای ادای نماز مفروش بود ... پیش رویمان دره و پشت سرمان کوه بود ... لذت آن مناجاتها و نمازها هیچ گاه از یادم نمی ره ... خیلی وقته که حس می کنم دیگه نمازهام تبدیل به یک امرعادی و گفتن یک سری کلمات شده ... دیگه اون شیرینی سابق را احساس نمی کنم ...

خدای مهربون، من را از این لذت عظیمت محروم نکن.     

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 20:11  توسط پریا  | 

 

دقیقا"! نکته همین است :

 

دو فنجان دوستی (1):

استاد کلاس فلسفه در مقابل شاگردان ایستاده بود و چند چیز هم در مقابلش روی میز قرار داشت. وقتی کلاس شروع شد، او بدون این که حرفی بزند، یک شیشه بزرگ و خالی مایونز را برداشت و آن را با توپ های گلف پر کرد، بعد از شاگردان پرسید که آیا به نظر آنها شیشه پر شده است؟ گفتند: پر شده است. بعد استاد یک جعبه سنگریزه در آورد و آنها را داخل شیشه ریخت. شیشه را آهسته تکان داد. سنگریزه ها در فضای خالی میان توپ ها قرار گرفتند. بعد دوباره از شاگردان پرسید که آیا به نظر آنها شیشه پر شده است؟ گفتند: پر شده است. استاد سپس یک جعبه شن در آورد و آنها را هم توی شیشه ریخت. البته شن ها همه فضاهای خالی را پر کردند. بار دیگر از شاگردان پرسید که آیا به نظر آنها شیشه پر شده است؟ شاگردان متفق القول گفتند: بله. سپس استاد دو فنجان قهوه از زیر میز در آورد آنها را تماما در شیشه ریخت. در نتیجه فضاهای خالی میان شن ها هم پر شد. شاگردان خندیدند. وقتی خنده تمام شد، استاد گفت: ... ( ادامه دارد)

 

....................................................................................................

 

چند وقت دیگه نامزدی ارشدمان هست ... مانده ام که واقعا فلسفه  نامزدی چیه؟ ... این همه هزینه الکی برای چی؟ ... آخه هنوز مَحرم هم نشدند، قرار هم نیست که تو جشن نامزدی همچین اتفاقی بیفته ، بعد عروسی شون را می خوان سال بعد بگیرند ... حالا برای چی باید نامزدی بگیرند؟!!!!

عروس خانم چند وقت پیش به اتفاق آقا داماد رفتند برای خرید لباس مراسم ( خریدها و سفارش هاشون هم که باید مارک دار و معروف و از بالاشهر باشه)... آخه آراستگی مگه به این چیزهاست؟ ... در هنگام پرو  لباس که آقا داماد صاحب نظر بودند( البته با توجه به عدم مَحرمیت) ... چند صد هزار تومان پول لباس شده ... یک تالار تو بالاشهر برای مراسم چند میلیون ... آرایشگاه خانم حداقل 600- 700 هزار تومان اونهم یک جای کاملا شناخته شده و معروف ... عکاسی ایضا" درجه یک حدود یک میلیون و ... آخه چه خبره!!! ... بعدش ارشد میاد بانک و کلی از نداری ها گله می کنه ... آخه بابا مگه اجباره این همه خودت را به دردسر بندازی ... من برای عروسیم هم حاضر نیستم همچین کاری کنم ... سادگی از همه چیز زیباتر و به یاد ماندنی تر هست ...

.

.

آزاده امروز حرف جالبی می زد . می گفت وقتی شخصی تو سن بالا ازدواج بکنه حد وسطی برای کاراش وجود نداره و با وجود این که ارشد به قول خودش از این خرج های بی خود گریزان بوده حالا می خواد همه چیزش بهترین باشه و انعطاف کمتری در کارها داره ...

.

.

اگه همه بخوان از این هزینه ها صرفه نظر کنند و این قدر تو جامعه اسراف نباشه آیا گرسنه ای هم باقی می مونه ... حالم بد شد ... می دونم خیلی ها نظر منو قبول ندارن اما خدا را شکر مرد مهربون با من هم عقیده است ... ما فوقش یه حج بریم و اِلا اگه جور شه یه مراسم ساده و کوچک تو مسجد ... چرا خانه خدا تبدیل به مکان عزا شده؟ ... چرا نباید جشن هامون را اونجا برگزار کنیم؟!!!

.

.

می دونم که اونروزها همکارام حسابی مسخره ام می کنند و تا مدتها سوژه جالبی برای خندیدن و تمسخر دارن .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 20:57  توسط پریا  | 

 

 

دقیقا"! نکته همین است :

 

پروانه و پیله2 ( ادامه داستان)

محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود، تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد ... گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم ... اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم، فلج می شدیم، به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم ... من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم. من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد ... من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم ... من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد، تا آنها را از میان بردارم ... من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند ... من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم .

من به آنچه خواستم نرسیدم ... اما آنچه نیاز داشتم به من داده شد.

 

نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی.

 

....................................................................................................

 

روز جمعه مامان ، بابا و داداشی مامان بزرگ را تا رسیدن به خانه اش همراهی کردند ... حالا بماند که تو مسیر رفت و برگشت چه حوادث وحشتناکی در حال رخ دادن بوده و چند بار داشتند جونشون را از دست میدادند .

 دیروز به مامان می گفتم خوبه صدقه داده و آیه الکرسی هم خوانده بودید و الا چی پیش می آمد؟!!!

 

 

دیروزهم که مرمر را از مرگ نجات دادند .

مرمری که دیشب دیدم اون آدم سابق نبود ... منگِ منگ بود ...  مامان تامیلا که پزشک ماهری هست، اومد و باعث ختم به خیر شدن ماجرا شد... آخ که چه قدر دلم کباب شد.

 

....................................................................................................

 

( قابل توجه سیب جون ) مرد مهربون تعریف می کرد امروز در گزینش یک جوان با مدرک فوق لیسانس کامپیوتر که در پی دریافت امریه سربازی به محل کارشان مراجعه کرده بود سوال جواب زیر رد و بدل می شه:

 

-         سردار جنگل؟

-         شیر

 

آخی!!! نمی دونستم میرزاکوچک خان را تو خونشون شیر صدا می زدن...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 20:54  توسط پریا  | 

 

 

دقیقا" نکته همین است:

 

پروانه و پیله (1) :  

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد که به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند. اما چنین نشد!

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهمید که ... ( ادامه دارد)

 

.........................................................................................................

 

 

                                                                      

          

                 

    کربلا بود و آسمان نیلی

      

                          خورد بر روی دختران سیلی

 

                                                    کم کم از یاد ما مصیبت رفت

 

                                                                               کربلا شد دو روز تعطیلی

 

 

 

.........................................................................................................

 

یکی از بچه ها عاشق سفره ... برنامه سفر ایران گردیش را هم تا چند سال آینده چیده ... چند روز پیش رفت و دو  کتاب خرید که معرفی کننده نقاط دیدنی استانهای کرمان و آذربایجان غربی بود ... به جز 3 استان که تو برنامش نیست، خیلی جاها را رفته یا تصمیم داره بره ... عید، قصد سفر به استانهای کرمان و کردستان را داره و به غیر از کتاب از اینترنت هم اطلاعات مورد نیازش را جمع اوری می کنه ... به نظرم روش درستی را برای سفر رفتن برگزیده ... یک ماه پیش به یکی از استانهای جنوبی رفته بود ... حرف از کیش شد، ناخودآگاه یاد آنجا افتادم ... همان زمانی که با خانواده ساکن جنوب بودم و یک دختر دبیرستانی، دو بار با کشتی رفتم کیش ... 11 ساعت تو راه بودیم ... شبانه حرکت کردیم و ظهر روز بعد رسیدیم ... وسط دریا بودن و تماشا کردنش تو تاریکی شب و حتی در طی روز یک احساس دوگانه ای را درمن بوجود می اورد ... از یک طرف حسابی می ترسیدم و از سوی دیگر خدا را می دیدم و این یکی خیلی زیبا بود ...

 

کلا" تو سفرها مسیر رفت و برگشت برام لذت بخش تر از خود مقصد هست ... به همین خاطر مسافرت با اتوبوس را ترجیح می دم ... اما به علت یه سری مشکلات خاصی که این سفر داره، به قول معروف  برخی اوقات عطایش را به لقایش می بخشم .

 

اصلی ترین مشکل من در سفر با اتوبوس، ترس از عدم توقف راننده در وقت مناسب برای ادای نماز صبح است ... همیشه از یک ساعت پیش از داخل شدن وقت نماز باید بیدار شم و چشم انتظار باشم ، کلی حرص بخورم که مبادا راننده قصد توقف نداشته باشه و یا یک جا جلوی مسجدی نایسته و تا مسجد بعدی نماز قضا شه ... برخی اوقات هم مرد مهربون را ذله می کنم و می گم : < چرا اینجا نایستاد . برو به راننده یادآوری کن >   

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09ساعت 21:11  توسط پریا  | 

 

دقیقا"! نکته همین است:

 

خوشبخت ترین مردم

 

وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم ... در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند! ...درطبقه نهم مردی قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد! ... در طبقه هشتم خانمی داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود ... در طبقه هفتم کسی را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد! ... در طبقه ششم مرد بیکاری را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خواند تا بلکه کاری پیدا کند! ... در طبقه پنجم آقائی به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید ... در طبقه چهارم جوانی را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد! ... در طبقه سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید! ... در طبقه دوم خانمی را دیدم که به عکس شوهرش – که از شش ماه قبل مفقود شده بود-  زل زده است! ... قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم. اما حالا می دانم که هرکس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد. و تازه فهمیدم که وضعم آنقدرها هم بد نبود!

 

حالا کسانی که همین الان دارند به من نگاه می کنند، فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آن قدر ها هم بد نیست!

 

.............................................................................................................

           

6 ساله بودم مدرسه محسن آزادی هم دبستان بود هم آمادگی داشت ...از در مدرسه که وارد می شدی روبرو دو تا کلاس بود که برای بچه های پیش دبستانی بود و سمت چپ یک راهرو بود که کلاس بقیه مقاطع درآنجا تشکیل می شد ... یک دفتر یادداشت کوچک داشتیم که به والدین اختصاص داشت و آنها باید هر شب برای معلممان می نوشتند که در خانه چه کار کرده و چگونه رفتار کرده ایم ... یک روز که حسابی مامان را ذله کرده بودم بارها تهدید شدم که در دفترچه ام همه چیز منعکس خواهد شد ... اما کو گوش شنوا؟ ... شب که شد تازه به فکر افتادم که ای وای فردا در کلاس چه کنم ؟ ... کلی به مامان التماس کردم که فقط از خوبیها بنویسد چرا که مِن بعد خوب خواهم بود ... مامان هم در ظاهر پذیرفت ... آن شب برای اولین بار در دفترچه ام با خودکار قرمز یک صفحه پر شد ... رنگ قرمز یک جورائی اذیتم می کرد اما علتش را نمی دانستم ... فردا صبح با خیال راحت رفتم سر کلاس ... معلم شروع کرد به خواندن یادداشت ها، مثل همیشه با صدای بلند ... در طی خواندنِ  مطالب مربوط به هرکس، آن شخص می ایستاد و اگر که بچه خوبی بود کلی به به و چه چه می شنید ... نوبت به من رسید ... با خیال راحت ایستادم ... خدای من چه چیزهائی می شنیدم؟ ... کلی خجالت کشیدم اما معلمم دیگر ول کن نبود ... می گفت: وای وای وای ، این دختر بدیه، شلخته است!!! ، نا مرتبه !!! همه را عاصی کرده ... ( اِه ه ه ه ه ه ... ) 

 

و بدین ترتیب پریا خانم تا سالها از رنگ قرمز خصوصا" خودکار قرمز متنفر بود ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/05ساعت 20:59  توسط پریا  | 

 

 

 

دقیقا"! نکته همین است :

 

همسفر(2) ( ادامه داستان )

... روز بعد کشتی دیگری غرق شد و زنی نجات یافت و به مرد اول رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت ... مرد اول از خدا خانه ، لباس و غذای بیشتری خواست. روز بعد به صورتی معجزه وار ، تمام چیزهائی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد ... فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم به همراه همسرش از جزیره برود. پیش خود گفت مرد دیگر حتما" شایستگی نعمتهای الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد( پس همین جا بماند بهتر است). زمان حرکت کشتی ، ندائی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ ... پاسخ داد: این نعمت هائی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد ... ندا مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردیم، این نعمت ها به تو رسید ... مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ ... – از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم .

 

باید بدانیم که نعمتهایمان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست.

 

.....................................................................................................

 

من، داستان دو همسفر را خیلی دوست دارم چرا که وقتی مشکلی برایمان پیش میاد ، تازه یاد خدا می افتیم ... دست به دامان خدا می شیم و به محض اینکه به مرادمان می رسیم ، به خود غره می شیم و فکر می کنیم که بله ما هم مستجاب الدعوه ایم ... در صورتی که شاید هیچ وقت متوجه تاثیر دعاهای پنهان و آشکار دیگران در زندگیمان نباشیم ... پروردگارا از تکبر به تو پناه می برم ... خدای مهربونم کمک کن که هیچ گاه توکل به تو را از یاد نبرم ... که در آن صورت عاقبت کارم هر چه باشه ، چه خوب و چه بد ، همونیه که خودت می خوای.

 

.....................................................................................................

 

خدایا مدتیه که حال درستی ندارم ... یه چیزهائی دارم می بینم که دلمو بدجور به درد میاره ... چند روز پیش یه رفتاری کردم که داره عذابم می ده ... اون هم به ضرر عزیزترین کسم ... گرچه جونم به لبم رسیده بود ... گرچه توقع دیدن اون رفتارها و شنیدن اون حرفها را نداشتم، اما نباید از کوره در می رفتم ... نباید به سیم آخر می زدم ... نباید به بهای سبک شدن دلم چیزی را می گفتم که دلی را به درد بیاره ... خدایا من خیلی بد شدم ، اخلاقم عوض شده ، گرفتار روزمرگی شدم ... خدا جون منو ببخش و کمکم کن همونی بشم که تو می خوای .

 

یه زمانی مادربزرگ آن قدر قوی بود که  واسه خودش یه پا مرد بود ... همه اهل محل ازش حساب می بردن ... اما حالا آن قدر ضعیف شده که حتی از انجام امور شخصی خودش هم عاجزه ... چهره اش بسیارشکسته شده ... پارسال بعد از یک سکته ناگهانی تقریبا" زمین گیر شد ...  بعضی وقتها که می بینم چهار دست و پا خودش را روی زمبن می کشه بغضم می گیره ...  در طول روز یا نیمه های شب که از خواب بیدار می شم و کمکش میکنم مدام در حقم دعا می کنه و می گه خدا دستت را بگیره ... چه قدر سخته یه نفر را ببینی که یهو از این رو به اون رو شده و به انواع و اقسام بیماری  دچاره ... دو قدم حرکت که می کنه باید بشینه تا نفسش بالا بیاد ... بابا هم که تنها فرزندشه ، دور از خانواده اش زندگی می کنه .

 

چه حال بدی دارم...

 

یه هفته پر دردسر و غم را دارم پشت سر میذارم . اولش که با اون رفتارهای بد از خودم شروع شد ... شبها هم که از خواب بیدار می شدم تا به مامان بزرگ کمک کنم ( اونی که برای دیدن ما بار سفر بسته بود و با تنی زار و بیمار خودش را به ما رسونده بود) ... چند شب پیش تامیلا کوچولو که خیلی دوستش دارم مهمان ما شده بود. نیمه های شب با صدای فریادهاش از خواب پریدم، مامان بغلش گرفته بود و داشت آرومش میکرد. بچه بدجور داشت تو آتیش تب می سوخت نیم ساعتی کنارش نشستم و سعی کردم سرش را گرم کنم ... بعد هم نوبت دیدن حال خراب مامان بزرگ بود که  به سختی نفسش بالا می آمد. آن شب که کلا من و مامان خواب زده شدیم ... نیمه شب بعد دوباره با صداهای مامان بزرگ بیدار شدم ... خدایا !!! نمی تونست نفس بکشه تن صداش تغییر کرده بود ... اشکم در اومده بود ... من و بابابزرگ کمی کنارش موندیم تا حالش جا بیاد ...  اما مامان بنده خدا تا صبح بالا سرش نشست ... دیروز بنا به دلایلی طبق روال روزهای دیگر این هفته مجبور شدم تا دیروقت کار کنم ... همه بچه ها اعصابشون خورد بود ... تا ساعت 10 شب که بلاخره اجازه مرخص شدن صادرشد ... تو راه برگشت به خونه به این فکر میکردم که فردا اول برجه و باید زود بخوابم تا کم و کسر نیارم اما همون موقع فسقلی زنگ زد و گفت مامان بزرگ حالش خراب شده و با آمبولانس بردنش بیمارستان ... دیگه نفهمیدم چی شد ... سریع خودم را رسوندم بالای سر مامان بزرگ. حالم دگرگون شد ... خدایا نمی دونم چرا با دیدن یکی رو تخت بیمارستان سریع اشکم سرازیر می شه ... یکی باید می آمد و منو جمع می کرد ... همه گفتن برو خونه اما نمی تونستم ... تا دیشب  سِرُم وصل کردن را ندیده بودم ... وای که چه صحنه دلخراشیه ... داشتم سکته می کردم ... من همین جوری با دیدن خون و سرنگ غش میکنم ... منو برگردوندن خونه ... کلی هم قبل از خواب گریه کردم ... ساعت از یک گذشته بود که  خوابم برد ... خدایا چه حکتمی تو کاره که تو این یک سال چند عزیزم، بستری شدن؟

 

خدای من خودت کمکش کن .............................

 

 امروز هم بماند که سر کار چه حال و وضعی داشتم ... تو مسیر برگشت هم کلی اتفاق برام افتاد من جمله اینکه وقتی تو یکی از میدون های بالاشهر منتظر تاکسی خطی ته صف ایستاده بودم، خانم جلوییم برگشت طرفم و با خشونت گفت از رنگ سیاه بدم میاد برو عقب تر بایست ... حس کردم  دیوونه است ... ترجیح دادم باهاش دهن به دهن نشم و راستش کمی هم ترسیده بودم ... اما جلوی اون خانم هم یه دختر چادری بود که دیوونه رفت جلوش ایستاد و او را هم دعوا کرد اما دختره بهش تذکر داد که مودب باشه ولی در جواب فقط بد و بیراه شنید... حالا می دیدم که آقای جلوئی اون خانم هم ترسیده و خودش را جلوتر می کشه ... بعد از زمان کوتاهی موبایلش را درآورد و با صدای بلندی بدتر از فریاد شروع به فحش دادن و گفتن حرفهای بسیار زشت به شنونده که شاید هم خیالی بود کرد ... همه با تعجب نگاهش می کردند و من از شنیدن صحبتهای شنیعش شرمم گرفته بود ... از ترس داشتم زهره ترک می شدم ... از قضا یه ماشین نصیب دیوونه،  من  و دختر چادری شد ... اما ما سوار نشدیم و کلی هم به خاطر حجاب و چادر فحش ازش شنیدیم ... مرد مهربون گفت که اگر خودش اونجا حاضر بوده حتما" یک گوشمالیه حسابی مهمانش می کرده ولی من که فقط خدا را در دلم صدا می کردم ... در ادامه مسیر هم چندین اتفاق عجیب دیگر رخ داد که من از علتش هیچ اطلاعی نداشتم و در نهایت خدا را شکر کردم که به سلامت به منزل رسیدم.

 

خدا را شکر گویا حال مامان بزرگ کمی بهتره و خطر از بیخ گوشش رد شده.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 23:48  توسط پریا  |