تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

 

یا مسبب الاسباب ...

 

.............................................................................................................

 

 

اوضاعم چندان روبراه نیست ... به خصوص وضعیت روحیم ... مدتیه اما چند روزیست که شدیدتر شده ... وقتی می نویسم مثل اینه که دارم با خودم حرف می زنم ... این جور مواقع خیلی آروم می شم ... بچه هم که بودم عادت داشتم با خودم حرف بزنم ... بزرگترها می گفتن این کار را نکن دیوونه می شی ها!!! ... کمی بزرگ تر شدم ... حالا یه کم فهمیده تر شده بودم و نشونه اش هم این بود که با دیوار حرف می زدم چون متوجه شده بودم که باید مخاطبی و شنونده ای داشته باشم ... عمر دوران بازی های کودکانه ام خیلی کوتاه بود ... زمانی که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم غرق مطالعه شدم ... تمام پس اندازم را برای خرید کتاب هزینه می کردم ... من کتاب می خواندم و همسن و سالانم بازی می کردند ... کتابهای ادبیات دانشگاه دختردائی ... وقت خواندن کتاب هم با خودم حرف می زدم البته تو دلم و نه عیان ... ادعای کتاب خوان بودن هم ندارم چون هرچی دستم می رسید به جز کتابهای تخیلی می خواندم ... یازده سالم بود که گناهان کبیره شهید دستغیب را خواندم ... از تاثیر گذارترین کتبی بود که خوانده ام  ... نمی دونم آیا اگر در این سن این کتاب به دستم می رسید همان قدر در شکل گیری شخصیت من موثرمی بود یا نه؟ ... دلم برای آن ایام تنگ شده ... اینجا هم برام حکم یه دفتر خاطرات مجازی را داره ... لطف دوستان هم شامل حال من می شه ... از دوست عزیزی تشکر می کنم که همیشه در بدترین شرایط منو راهنمائی کرده و تلاش کرده تا راه حلی برای مشکلم پیدا کنه ... امروز هم با خواندن راهنمائیش در حق دوستم دلشادشدم.

 

با مردمهربون حرف می زدم ... از دوستم می گفتم ... از خلال صحبتهاش این چیزها تو ذهنم مونده:

 

روزی ابن عبداله یکی از یاران حضرت علی علیه السلام وارد جمع می شه ... هنگام نشستن پایه صندلی می شکنه و او در اثر برخورد با زمین زخمی می شه ... امام علی از روی عنایت بر روی زخمش دستی کشیدند و فرمودند شیعان ما باید سختی بکشند و بعد داستان دو برادر شاهزاده را تعریف کردند که پدرشان مُلک خود را به دو قسمت تقسیم کرد که بعد از مرگ او هر یک از برادران بر بخشی حکومت می کردند. یکی از انها شخصی عادل و دیگری ظالم بود. روزی برادر ظالم به مرضی دچار می شود که تنها دوای آن خوردن نوعی ماهی بود که در آن فصل سال در منطقه آنها وجود نداشت و همه انتظار مرگ پادشاه ظالم را می کشیدند، اما خداوند به یکی از فرشتگان دستور داد که آن ماهی را به منطقه ساحلی آن پادشاه بیاورد. در کمال حیرت مردم، ماهی مزبور صید شد و پادشاه ظالم از مرگ نجات یافت ... پادشاه عادل نیز در دوره صید همان ماهی در مُلک خود دچار بیماری برادرش می شود. اطبا همان ماهی را تجویز می کنند اما به فرمان خداوند فرشته پیشین مامور انتقال آن ماهی از آبهای آن منطقه به جای دیگری می شود. به این ترتیب در اثر یافت نشدن آن ماهی برادرعادل از دنیا می رود. فرشته مامور از خدا علت این وقایع را می پرسد و درجواب می شنود که برادر ظالم در دنیا اعمال نیکوئی  داشته که نجاتش از مرگ، پاداش همان حسناتش بوده است تا درهنگامی که از دنیا می رود حقی از او بر گردن خدا نباشد. اما پادشاه عادل در زندگیش دچار لغزشهائی شده بود که مرگش عقوبت اعمال بدش به شمار می آمد تا در آن دنیا به هنگام دریافت نتایج اعمال، کار بدی از او برجای نمانده باشد. به همین دلیل شیعیان ما باید سختی بکشند و خداند می فرماید اگر بیم ان نبود که مردم کافر شوند درِ خانه همه کفار را طلا می کردم. ابن عبداله علت به زمین خوردن خود را می پرسد و حضرت می فرمایند که به هنگام نشستن بسم الله نگفتی.

 

غرض این که :

 

           او اگر بر تو ببندد همه درها و گذرها                      ره دیگر بگشاید که کس آن راه نداند

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 22:24  توسط پریا  | 

لا یستَکمِلُ عَبدٌ حقیقةَ الایمانِ حَتَّى تَکونَ فیهِ خِصالُ ثَلاثٍ: اَلتَّفقُّهُ فِى الدّینِ وَحُسنُ التَّقدیرِ فِى المَعیشَةِ، وَالصَّبرُ عَلَى الرَّزایا.
هیچ بنده ‏اى حقیقت ایمانش را کامل نمى ‏کند مگر این که در او سه خصلت باشد: دین‏ شناسى، تدبر نیکو در زندگى، و شکیبایى در مصیبت‏ها و بلاها. (امام رضا علیه السلام)

                                       (بحار الانوار، ج 78، ص 339، ح1 )

 .......................................................................................................

 

 

تقریبا" 2سال قبل حکمم از شعبه پ واسه شعبه فعلیم اومد ... صبح زود خودمو به شعبه جدید رسوندم ... از قبل شنیده بودم معاون خیلی خوبی داره اما رئیسش بداخلاق و تنده ... خودمو به رئیس معرفی کردم ... کمی صحبت کردیم ... اصالتا" متعق به نقاطی نزدیک هم بودیم ... کمی به زبان پدری با من حرف زد ... برخورد رئیس خوب بود ... معاون از اون آدمهائی بود که جلوی همه تا کمر خم می شد و به همه احترام فوق العاده ای می گذاشت ... به بچه ها معرفی شدم ... بین پارسا و مهدی . ص (حالا هردوشون منتقل شدند) جائی خالی بود که بعد باجه من شد ... اولین مشتری پیرمرد بی ادبی بود که جلوی چشم خودم به خانمش گفت تازه اومده هیچی بلد نیست ... حالا هم که هر از گاهی چشمم به اون پیرمرد می افته حس بدی بهم دست می ده ... بغل دستیهام تلفنی به داخلی هم زنگ می زدند و پچ پچ می کردند ... همه بچه ها یه جورائی در حال پچ پچ بودند ... ظهر یک چیزهائی از خلال صحبتهای معاون آقای ر متوجه شدم ... انگار یکی از بچه ها می خواسته از بانک اختلاس کنه و مدتی هم بود که به کارش مشغول بود چیزی حدود 5 میلیارد تومان ... چون ارشد اون زمان آقای اکبری حساب کتابهای شعبه را کنترل نمی کرد همون روز اول، شعبه متوجه کارهای متخلف نشده بود ... تا بعد از چند روز از بالا متوجه حساب سازی هاش شده بودند ... هر روز بازرس یا بازرسینی می اومدن بانک و سندهای شعبه را کنترل می کردن و از متخلف هم بازجوئی می کردن ... در نهایت شخص متخلف در حقش لطف شد و فقط اخراج شد ... حدودا" یکسال بعد از وزارت دفاع اومدن در مورد همون متخلف از دکتر که یکی از دوستانش بود پرس و جو کردند ... دکتر نماز و کتاب های مذهبی خوندن را بهش نسبت داد و کلی ازش تعریف کرد ... کار استخدامش خیلی پیش رفته بود اما در نهایت رد شد ... مدتی بعد معاون آقای ر به شعبه قبلی من منتقل شد ... یکسال بعد هم رئیس به شعبه قبلیم منتقل شد و رئیس و معاون دوباره همکار هم شدند ... بعد از رفتن آقای معاون همه خدا راشکر کردیم چرا که برای مشتری همه کار می کرد و خواستهء به جا و نابه جای هیچ مشتری ای را رد نمی کرد،  این روش مناسبی در کار مالی نیست ... اما بعد از رفتن رئیس همه ناراحت بودند ... که او تند و عصبی بود اما همیشه پشت بچه ها بود، رک بود و از احدی نمی ترسید حتی از مدیرعامل ... برای من او حقیقتا مثل پدر بود هنوز هم ارتباطم را با او حفظ کرده ام ... رئیس فعلیم بچه ها را امر به انجام کاری می کنه اما وقتی از او می خواهیم بالای سندمان را امضا کنه که ما سرخود چنین کاری را که در حیطه ما نیست انجام نداده ایم می گه از معاون شعبه امضا بگیرید او برایتان امضا می کنه ... محتاط که نه ترسوست درست عکس قبلی ... رئیس قبلی حتی در چندمورد بابت دفاع از کارکنانش پاش به کلانتری هم باز شده بود .

در گذشته رئیس قبلی هر روز به من می گفت حاج خانم منو دعا کن ... نمی دونم رو چه حساب به دعاهام اعتقاد داشت اینو بعدا" از بچه ها شنیدم .

 حاج خانم هم عنوانیه که آقای مهدی .ص روی من گذاشت و هنوز هم از زبان بچه ها و حتی مشتری ها می شنوم.

  

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 19:17  توسط پریا  | 

 

انمّا امره اذا اراد شیئا" ان یقول له کن فیکون

فرمان او چنین است که هرگاه چیزی را اراده کند تنها به آن می گوید "موجود باش" آن نیز بی درنگ موجود می شود. (سوره یس آیة 82)

 

.............................................................................................................

 

زنگ درو میزنن ... کیه؟ ... پسر حدودا" 5 ساله همسایه که وزنش دو برابر اندازه نرمالشه، برای وقت پر کنی اومده. هیچ کی همراهش نیست ... با تعجب دعوتش می کنم به خونه ... فقط من و بابا خونه ایم ... فرهاد از همون اولش سنگهاش را وا کند و گفت مامانش چیزی نمی دونه ... بابا از همون ابتدا خیال همه را راحت کرد و گفت با پریا برو پای کامپیوتر بازی کن !!!! ... خدایا یه پسر بچه را چه طوری می تونم سرگرم کنم ... فرهاد مدام تکرار می کنه ماشین بازی می خوام. - : نداریم عزیزم. جوانمردی کن و به همین بازی ها قانع باش ... فرهاد: ماشین بازی می خوام. - : گفتم که، نداریم عزیزم . از همین ها یکی را انتخاب کن ... بعد از صدبار تکرار مستمر این دیالوگ، در نهایت به داشتن یه تفنگ رضایت داد ... خدایا تفنگ را از کجا گیر بیارم ... رفتم براش کلی عروسک ردیف کردم می گم: ما که تو خونه پسر همسن شما نداریم. تامیلا خانم هم که زیاد اینجا میاد فقط دوست داره حرف بزنه، می شه با این ها سرگرم شی؟ - : پس ماشین بازی می خوام ... !!!!!! ... و دوباره همه چیز از اول چندین بار تکرار شد ... عاقبت آقا فرهاد کوتاه آمدند و رفتن از خونه را ترجیح دادند.

امروز کمی زودتر آمده بودم و در تنهائی و سکوت خونه به خواب خوشی فرو رفته بودم ... با صدای زنگ از خواب می پرم ... خواب و بیدار در را باز می کنم ... این بار آقا فرهود آمده ... داداش فرهاد و حدودا" دوسال کوچکتر از او و هزاران برابر شیطون تر... میگه: من اومدم، مامانم هم قراره بیاد ... او را هم به داخل دعوت می کنم ... کمی بعد بابا هم میاد ... فرهود اهل آروم نشستن نیست بلند بلند حرف می زنه، مدام سوال می پرسه و همه چیز رو انگولک می کنه ... در ضمن سراغ بازی های کامپیوتری را هم می گیره ... خواستم یواشکی یه چُرتی بزنم. نمی ذاره و میاد انگشتش را تقریبا" تا ته تو چشمام فرو می کنه و می گه نخواب ... با دیدن همچین بچه هائی درک بلاهای آسمانی سهل تره ... خداشناس می شویم ... زنگ خونه دوباره به صدا در میاد ... مامان فرهوده. می گه بچه یهو غیبش زده و او هم در به در دنبالش می گشته ...فرهود حاضر نشد با مامانش بره ... مامانش از من خواست کمی بعد بچه را بفرستم خونه ... من گیج خوابم ... فرهود سایز شکم منو اندازه می گیره ... می گه چاق شدی !!! ... کمی بعد هم می ذاره و می ره ... خواب از سرم کاملا" پریده!!!.

 

 

پ . ن1: دیشب یه خواب عجیب دیدم . مامان بزرگ خیرات می خواد...

پ . ن2: مشکل ایکس امروز هم ادامه داشت. می دیدم که همکارها بعد از اتفاق جدیدی که افتاد شروع به پچ پچ کردند. بعضی ها را می شنیدم . به جای همدردی با اون بیچاره نگران آبروی خودشون بودند. به من هم می گفتن پای تو هم گیره . تو دوستش بودی. خدایا چه قدر دلم از این دوستی ها و لبخندهای ظاهری می گیره.  این پچ پچ ها دیگه داره حالمو بهم می زنه ...بعد مدام می شنوم : تو چرا اینقدر ساکت شدی، چقدر ناراحتی ... بیچاره ایکس ... خدایا از این مصیبت نجاتشون بده.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 21:22  توسط پریا  | 

 

.... (پروردگارا) مرا در پناه خویش از بلای وامداری به دور دار و مرا از ذلت و بدبختی مردم مدیون برکنار دار و مرا از مسئولیتی که در پیشگاه تو این قوم به عهده دارند معاف فرمای. مگذار که در زندگی به نام وامداری سر افکنده و فرومایه باشم و پس از مرگ ذمت من در گرو مال مردم باشد. (صحیفه سجادیه)

 

...................................................................................................................

 

صبح قبل از شروع به کار یه جلسه داخلی داشتیم ... رئیس حرفهاش به کل عجیب و غریب بود ... تو یه فاز متفاوت ... از نظافت و طهارت گرفته تا روابط بچه ها باهم ... یه تیکه های باحالی هم می انداخت .

منتظر همسر ایکس بودم ... دوست و همکارم عزیزم که جریانش را این جا نوشتم ... حالا شوهرش  یه نامه خیانت در امانت از دادگستری گرفته تا حسابش رو مسدود کنیم ... تا پیش رئیس همراهیش کردم تا اگه موردی وجود داشت پیگیری و راهنمائیشون کنم ... اتفاقا" مشکلی هم وجود داشت ... به ایکس زنگ زدم و موضوع را توضیح دادم ... دست بر قضا امروز هم یه چکش اومده بود بانک ... ذینفع چک اگه می خواست شکایتی بر علیه ایکس بکنه می تونست تا دوسال حبس براش ببرّه و برای این که از ابتدا بازنده نباشه باید نامه اش را اصلاح می کرد ... چندین بار تماس داشتیم ... ایکس دختر خیلی توداریه و با وجود پی گیری های مکررم از وضعیتش، مشکلاتش را نمی گه ... اما امروز دیگه بالاخره لب باز کرد و جریان را کامل بهم توضیح داد ... دود از کله ام بلند شد ... یعنی کارفرمای همسرش  با قصد و نیت این کار را شروع کرده و می خواسته بعد از چند میلیارد کلاهبرداری از کشور خارج شه!!! ... یک میلیارد هم از دسته چک سفید امضاء ایکس بیچاره را خرج کرده ولی شکر خدا با شکایت یکی دیگه مدتیه تو زندانه که یعنی خدا خیلی ایکس را دوست داشته ... نزدیک بود قالب تهی کنم ... همسر ایکس هیکلش نصف شده و کلا" خیلی داغون شده ... آقای کارفرما که از برادر هم نزدیک تر بوده علاوه بر همه خرابکاریهاش داشت زندگی عاشقانه ایکس را هم از هم می پاشوند ... حیف که خیلی چیزها را نمی تونم بنویسم ... به شدت هنگ کردم ... از طرفی همکاران دیگه که از ماجرای اون بیچاره خبر ندارند مدام فضولی می کنند و حرفهای الکی براشون می سازند ... و چون ساده لوحی اونها را درک نمی کنند می گن شوهرش هم با کارفرماش دستش تو یه کاسه هست ... توضیحات سربسته منم قانعشون نمی کنه  ... چه به ظاهر دوستانی و چه بی معرفتانی ... ایکس و خانواده اش دارند همه زندگیشون را حراج می کنن تا دهن طلبکارها بسته شه.

 چند روز پیش ایکس بهم اس ام اس داده : امیدوارم خدا بهم فرصت جبران خوبیهات را بده ... خیلی متاثرم کرد ... باید برم دیدنش ... اون به یه همدم احتیاج داره ... باید کمی خودش را تخلیه کنه.

چند ماه پیش برای تامین اولین چکش که موجودی نداشت هرچی تو حساب خودم و مرد مهربون داشتم به علاوه مبلغی از بچه ها ریختم تو حسابش و چکش به سلامت پاس شد ... به  ایکس گفته بودم هیچ عجله ای برای بازپرداختش نکنه تا زمانی که کارفرما وسعش برسه و بده ... امروز هم  که از اصل ماجرا باخبر شدم از مرد مهربون خواستم تا زمان نامعلومی بی خیال پولمون باشیم، ایکس بیش از اندازه کافی تو دردسر افتاده ... خدا را شکر که همسرم آن قدر فهمیده هست که کاملا با نظرم موافقه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27ساعت 22:2  توسط پریا  | 

 

خیارکم  الینکم مناکبة و اکرمهم لنسائهم
بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.

(دلال الامامه و کنزالعمال ، ج‌ 7، ص225)

…………………………………………………………………………………………..

دیروز صبح صنحه تصادف دو خودرو را دیدم ... راننده ها یکی جوان و لاغر و دیگری میانسال رو به پیرِ تُپُلی بود ... کمی بعد، زد و خوردشون هم شروع شد ... پیرمرد، سر جوان را به سینه می فشرد و تا می تونست چنگ می زد به چشمهای جوان بخت برگشته ... و جالب اینکه جوان بیچاره فقط کتک می خورد و چون دیگه چشمی براش باقی نمونده بود و جائی را نمی دید، دستش را پرت می کرد این طرف و اون طرف تا بالاخره به هدفی نزدیک شد و انگشتانش عینک پیرمرد را لمس کرد و اون را به سمتی پرت کرد ... هیچ کس هم به فریادشون نمی رسید ... همه سرعت ماشینشون را کم می کردند تا در حین رفتن یه فیلم جذاب را تماشا کنند ... آخه دیگه مردم کمتر فرصت سینما رفتن و فیلم دیدن را دارند ... دیگه مردم هم خیلی خشن و عصبی شدند ... کم کم دارم به دیدن چنین صحنه هائی عادت می کنم ... خیلی ها را تو خیابون می بینم که تلفن همراه تو دستشونه و دارند با شخص پشت خطی دعوا می کنند ... بعضی چیزها آنقدر عادی شده که به راحتی علنی شده به خصوص تو قشر جوون .

تهران- پائیز 1366:

من دوره آمادگی (دوره قرمز زندگیم) را طی می کردم و داداشی دبستان می رفت ... مدرسه من سر کوچه ای بود که دبستان داداشی توش بود ... هر روز با هم می رفتیم ... داشتیم از جلوی یه  قصابی رد می شدیم که متوجه جمعیتی شدیم که اونجا تجمع کرده بودند ... آقای قصاب را دیدم که یه کارد بزرگ در دست داشت و در حالی که صورتش حسابی سرخ شده بود، می خواست به سمت یکی دیگه هجوم ببره ... تا سالها یادآوری اون صحنه منو به شدت عذاب می داد و دچار کابوس می شدم ... هنوز هم هر وقت یاد اون روز می افتم موهای تنم سیخ می شه.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 21:34  توسط پریا  | 

الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمة

 

.........................................................................................................................

 

پریشب فسقلی نیمه های شب صدام زد و خواست برم کنارش بخوابم ... فهمیدم ترسیده  ... چون وقتی یکی از نزدیکان فوت می کنه یه خوف تو دل آدم می افته همون ترسی که خیلی ها از روح دارند ... حدس زدم نصفه شبی از خواب پریده و چون تو خونه تنها بودیم خوف برش داشته ... البته حدسم چندان بیراه هم نبود ... کنارش که بودم دستم را نوازشی کرد و به آرامش رسیدنش را حس کردم .

... دیشب که خانواده هم از سفر برگشته بودند و در کنار هم بودیم صحبت به ترس از روح و مرده کشیده شد ... نمی دونم چند در صد مردم حضور روح را در اطرافشون حس می کنند .

  صبح روز بعد از خاکسپاری تو دل تاریکی زمانی که همه خواب بودن وضوم را کنار همون حوضچه ای گرفتم که مامان بزرگ مرحومم آخرین دقایق عمرش را اونجا گذرانده بود ... دقیقا" همون جائی نشستم که روح اونجا از بدنش خارج شده بود ... روبروم چهره اش را می دیدم که داره به من نگاه می کنه ... منم براش سوره قدر و آیة الکرسی می خونم وقتی یادش می افتم، وقتی حضورش را در کنارم حس می کنم.

دیشب فسقلی فیلمهائی را که عید 86 ازش گرفته بود را نشونمون داد ... خودم هم چند لحظه ای از صورتش فیلم گرفتم ... همون لحظه ای که داداشی تربت کربلا رو توی قبر روی صورتش می پاشوند .

 

هر روز تو مسیر رفت و برگشت به محل کار مقداری پیاده روی می کنم ... زمان برگشت قدم زنان فکر می کردم به گذشته به کودکی به مرگ ... همیشه از مرگ خیلی می ترسیدم ولی اون لحظات حس می کردم می شه قشنگترو راحت تر در موردش فکر کرد ... می شه این ترس را کنار گذاشت ...چندان سخت نیست، فقط باید دلمو دریائی کنم، نباید خودمو غرق زرق وبرق این دنیا بکنم ... برای لحظاتی همونجور که باید به زندگیم فکر کردم ... چیزهای واقعا مسخره ای منو درگیر کردند ... به خودم خندیدم ... چه قدر احساس سبکی و بی وزنی می کردم ... یعنی می شه زندگی را تکالیف الهیم را  این قدر راحت ببینم ... مرد مهربون بهم می گفت تو زندگی مهم نیته خالص و خدائیه وبعد هم توکل ، بعدش می بینی که همه چی همونجور که باید پیش می ره همون طور که صلاحه همه هست ... خدایا به من توفیق عمل به وظایفم را بده ... توفیق رسیدن به رضای تو  ...  توفیق فتصل الی معدن العظمة  

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/25ساعت 19:38  توسط پریا  | 

 

... اللهم صل عی محمد و آل محمد و لا ترفعنی فی الناس درجة الا حططتنی عند نفسی مثلها و لا تحدث لی عزا" ظاهرا" الا احدثت لی ذلة باطنة عند نفسی بقدرها ...

...خداوندا! بدانسان که در چشم مردم بر مقام من می افزائی در چشم من از مقام من بکاه و به میزان عزتی که در اجتماع به من ارزانی همی فرمائی مرا به ذلت نهانی من آشنا ساز تا شخصیت خویش را هرگز فراموش نکنم و پای از گلیم خویش فراتر نگذارم ... (صحیفه سجادیه)

 

....................................................................................................................

 

این دو روز تو بانک خیلی خسته شدیم ... تا دیروقت مشغول به کار بودیم ... بعد که آقای رئیس می آمد و بالا سر تک تک بچه ها می ایستاد و می گفت تلاش کن، اعصابمون را بیشتر خط خطی می کرد ... آخرش هم با عرض خسته نباشید به خودمو بقیه همکارام ، کلی مغایرت بار آوردیم ... حالا بیچاره نفراتی که قراره فردا تا ظهر مغایرتها را پیدا کنند .

 هر روز که بعد از ساعت کاری می زنم بیرون و هوای تازه به مشامم می خوره به وجد میام درست مثل یه زندانی محبوس تو انفرادی، که از زندان آزاد می شه و هوای تازه به کله اش می خوره ... آخه سقف شعبه خیلی کوتاهه و جریان هوا مناسب نیست .

 

چند هفته قبل الهام زیر پاش یه ایران چک 50 هزار تومانی پیدا کرد ... بدون هیچ گونه مشخصاتی ... مدتی تو گاو صندوق بانک نگه داشتیم تا صاحبش پیدا شه ... یک هفته ای گذشت و خبری نشد ... این جور مواقع (پیدا نشدن صاحب وجه) پول به یکی از سرفصل های بانک واریز می شه و جز درآمدهای بانک محسوب می شه ... ناگهان به ذهنم رسید شماره سریال های قبل و بعد تراول را تو سیستم وارد کنم و از طریق نقد کنندهء اون تراول آدرس صاحبش را پیدا کنم ... شماره قبلیش در تاریخِ یافتن در شعبه خودمان باطل شده بود ... بالاخره طی عملیاتی پلیسی و پوآرو شدن و کلی دردسر کشیدن شماره تلفن طرف را پیدا کردیم ... با تماس معاون و قبل از هرگونه صحبتی اون خانم پرسید در مورد پنجاه تومانیم تماس گرفتید ... آخرش که قضیه به خوبی و خوشی خاتمه پیدا کرد و شکلات نصیبمون شد ... اما برامون سوال بود که چرا صاحب پول به بانک هیچ خبری نداده تا ما بعد از چندین ساعت دردسر کشیدن پیداش کنیم .

 

زمانی که کِلِر بودم جزء بدترین خاطرات بانکیم هست ... بس که دردسر داشتم و هر روز باید آخرین نفر بانک را ترک می کردم ... کمک نکردن بچه ها به کنار، بعضی مثل عطی از زیر کار خودشون هم در می رفتند و باعث عذاب من بودند ... حالا که اواخر کلرینگ نفیسه (دوست نزدیک عطی) هست و عطی خانم برای کمک به دوستش داره بخش کوچکی از دردسر من را می چشه، مدام سر بچه ها غُر می زنه که چرا تنبلید؟ چرا مردم آزارید؟ ... دلم می خواست خودش مسئول کلر شه تا ذره ای از طعم اون تلخیها را که به من چشوند بچشه ... چون حالا حجم کارهای کلر را کمتر و مدت زمانش را هم خیلی بیشتر کرده اند. 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت 22:17  توسط پریا  | 

 

اثنان یعلهما الله فی الدنیا البغی وعقوق الوالدین.
دو چیز را خداوند در دنیا کیفر میدهد : تعدی و ناسپاسی پدر و مادر.

                                                             (کنز العمال، ج 16، ص 462، ح 45458)

………………………………………………………………………………

 

برای پنجشنبه و جمعه کلی برنامه (البته در منزل) برای خودم ردیف کرده بودم که انجام بدم ... حالا امروز خبر دادند از بالا که باید این دو روز را تا پاسی از شب (احتمالا") تو بانک بمونیم و یکسری کار انجام بدیم ... حالا اگه این امور زودتر به سرانجام برسه که فبها، اگر هم که نه تا آخرش باید بریم ... بدین ترتیب به ما استراحت هم نیامده ... به خصوص که از شانس بد من پرحجم ترین کار ممکن به من محول شده ، چون مسئولش مرخصی تشریف داره ... یک دلِ سیر خوابم آرزوست.

 

امروز لا به لای صحبت های همکارها بحث به غذا کشیده شد ... الهام می گفت لذیذترین غذائی که خورده نوعی هشت پا بوده ... به وضوح نشون دادم که چه طور از شنیدن این حرف حالم بد شده .

 

فسقلی و مرد مهربون هم اومدن و تا آخر هفته که خانواده از سفر اجباری برگردن از تنهائی در اومدم ... فسقلی بعد از کارش تامیلا در بغل اومد خونه ... این بچه دوست داشتنی با ورودش حال و هوای خونه را به کل عوض کرده ...

 

برخی اوقات یه خبرهائی به گوش آدم می رسه که  امید تو دلت جوونه می زنه ... مرد مهربون یه خبر خوب بهم داده ... حالا چه اون امر تحقق پیدا کنه و چه نکنه باعث می شه مدتی با انرژی مضاعف و امید زندگی کنم ... خدا جون کرمت رو شُکر.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/21ساعت 22:57  توسط پریا  | 

 

... پروردگار من! ... اطاعت پدر و مادر را در دیده من از بستر خواب دلپذیرتر بنمایان و رنجی را که به خاطرشان می برم در کام من از شربتِ گوارا به کام تشنگان گواراتر گردان تا بر آنچه خواهند خواهشی برنگزینم و همواره هوس خود را در راه رضایشان فدا کنم . خدایا! چنان کن که حقشان هرچند هم کوچک باشد در چشم من عظیم جلوه کند و نیکوئی هایشان هر قدر که چندان زیاد نباشد در ضمیر من بسیار بشمار آید ... (صحیفه سجادیه)

 

..........................................................................................

 

یکی از مشتریان ما پیرمردی خمیده پشت و عصا به دسته ... روزی که در مقابل من نشسته بود از خواص برخی سبزیجات در تغذیه می گفت و تشویق می کرد که خوردن آنها را در برنامه غذائی داشته باشم ... قشنگتر از اون قدرت سخنوریش بود که خیلی برام جذاب بود ... بعد فهمیدم استاد دانشگاه بوده و دارای مدرک دکترا ... متاسفانه آنروز به علت شلوغی بانک و گوش سپردن به صحبتهاش در حین کار خیلی از مطالب را درست متوجه نمی شدم و سوالی هم نکردم ... چند روز پیش این آقای دکتر مجددا" تشریف آورده بودند اما متاسفانه گره ای درکارش پیش آمد و کلی معطل شد ... معلوم بود خیلی عجله داره ... تا باز شدن گره ء کارش اومد پیش من و ارشد ... داستان حضرت یوسف را تعریف کرد ... گویا روزی حضرت یوسف علیه السلام چهره خود را در آینه می بینه و از آنهمه زیبائی خود لذت می بره ... مدتی نمی گذره که به ارزان ترین قیمتِ ممکن برای یک بَرده، توسط برادرانش به فروش می رسه ... غرض از تعریف این داستان اینکه امروز که وارد بانک شدم و و خلوتی اینجا را دیدم (استثنائا" این روزها سرمون خلوته) ... خوشحال شدم و گفتم می تونم با توجه به عجله ای که دارم به کارم برسم اما غافل از اینکه در محضر خدا منم منم نباید کرد ... وای خدای من چه قدر لذت بردم ... دلم می خواد همه مشتری هامون مثل این آقای دکتر باشند .

 

یه روز یکی از مشتری ها بهم تذکر داد که این مُهر را این قدر محکم فرود نیار دستت درد می گیره ... آقای میانسالی بود ... از دلسوزیش تشکر کردم ... کمردرد و گردن درد زیاد کشیدم بابت کار اما دستهام تا اون روز مشکلی نداشت ... غافل از اینکه بعد از رفتن اون آقا دستم از مُچ به پائین فلج شد و به شدت درد می کرد ... شکر خدا چند روز بعد با تلاش فراوان در آهسته فرود آوردن مهر، دردم مرتفع شد ... بعدها به آقاهه گفتم که چه دردی را بعد از حرفش تحمل کرده ام.

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 22:40  توسط پریا  | 

... پروردگارا ... پدر و مادرم را آن چنان با رحمت و مغفرت خویش مقرون فرمای که پدران و مادران بندگان صالح و مومن خود را مرحوم و مغفور داشته ای ... ای آفریدگار من یاد پدر و مادر از ضمیرم مزدای  چنان که به پایان نمازها و در دل شبها و روزها از محبتها و مرحمت هایشان یاد کنم و برایشان آمرزش و آسایش بخواهم ... آنان را نیز به پاداش نیکی ها یی که در حق من به جای اورده اند رحمت کن ... (صحیفه سجادیه)

 

.................................................................................................

 

در حین تعارف کردن شیرینی در اواخر مراسم بله بُرانم هرکسی یه چیزی بهم می گفت ... بعد از مراسم مرد مهربون صحبت را کشاند به همان جملات و نصایح دیگران ... من چیز زیادی به خاطر نداشتم ... یعنی اصلا" فکر نمی کردم که چندان مهم بوده باشند اما مرد مهربون مثل همیشه من را متوجه نکته جالبی کرد، این که هر کسی در آن دقایق سعی داشته مهمترین نکات استحکام و دوام یک زندگی را از دید خودش به من هم بگه ... مثلا" زن دائی تاکید می کرد در زندگی صبور باشید ... مادربزرگ خدابیامرز اما، با لهجه ای که تلفیقی از حداقل 3گویش بود می گفت : احترام بگذار تا احترام ببینی ... این نکته را اون پیرزن مهربان بارها در هر ملاقاتی تکرار می کرد ... وقتی کمی روی حرف مرد مهربون فکر کردم به صحت کلامش پی بردم.

از شیطنت های فراوان و خصلتهای مردانه اش  در ایام کودکی و جوانیش می گفت ... از دزدیدن انار از انبار بابابزرگش  در خردسالی، از پسرعموهای تارزنش ، از از دست دادن پدرش در نوجوانی، از کارکردن و کارهای سختی که انجام داده بود و از عشق ... به وصال هم رسیدن عشاق را می پرستید ... اگر حس می کرد دو نفر از ته دل به هم علاقمندند تمام تلاش خود را برای به هم رسیدن آنها انجام می داد ... به فیلم و سینما علاقه داشت ... یادمه یک بار در نوجوانی دوتائی رفتیم سینما و فیلم دستهای آلوده را تماشا کردیم ... از فیلم چیز زیادی سر در نمی آورد و باید فیلم را دوباره برای او با زبانی قابل فهم ترجمه می کردیم ... چه شبهائی که پشت در حیاط خونشون قالیچه ای پهن می کردیم و او قصه اصلی و کرم (مثل لیلی و مجنون – وامق و عذرا) را برامون تعریف می کرد و خودش از همه بیشتر لذت می برد ... بازنشسته اداره بود و جوانیش را صرف کار کرد ... خدا می دونه که چه قدر تو زندگی و کار سختی کشیده بود ... رفیقش تنهائی بود و تنها فرزندش (پدرم) تقریبا"همیشه در غربت ساکن بود ... نوه هاش را عاشقانه می پرستید و از اینکه با وجود نداشتن خیلی چیزها چشم و دلمون سیر باشه لذت می برد و حتی افتخار می کرد ... محال بود روزی چندین بار نگه درد و بلای نوه هام به جونم ...

چه قدر در تنهائی گریست ... در حین گریه و درد و دل کردن با خودش ، صداش را ضبط و بعدها گوش می کرد.

 

پ . ن1: این ها را نوشتم چون که هیچ وقت نباید از خاطرم محو شه.

پ . ن2: امروز هفتمین روز خاکسپاری عزیز از دست رفته ام هست.

 

 

شنبه که رفتم سرکار منیج خانم را دیدم که سر و صورتش را صفائی داده ... دکتر هم برگشت بهش گفت میبینم سفید شدی!!! ... منیج هم هیچ عکس العمل منفی ای نشون نداد و هر از گاهی یه دل سیر می خندید ... صبح فرداش با اجازه قبلی خانم یک ساعت دیرتر حاضر شدند ... زمانی که دکتر متوجه غیبت همکار بغل دستیش شد گفت میدونم کجا رفته ... رفته آزمایشگاه تا طرف پشیمون نشده کار را سریع یکسره کنه ( البته منیج برای کار دیگه ای رفته بود) ... نمی دونم این منیج خانم ما چرا اینجوری رفتار می کنه ... ناسلامتی فوق لیسانس داره اما انگار قدّ یه بچه دوساله هم عقل تو کله اش نیست ... طوری رفتار کرده که همه می گن این دختر آرزوی ازدواج را داره ... هر وقت هم با من حرف می زنه از شوهر و جهیزیه و دعا برای ازدواجش حرف می زنه فقط یه مورد دیگه که استثنائا" در مورد اون هم صحبت می کنه پُز دادن مدرکش هست ... خدای اعتماد به نفسه، از اون تیپ دخترا که حرف زدن باهاشون حالم را به هم می زنه (پرده خریدیم فلان قدر، ماشین... ، خونه... ) ... متاسفانه دختر تقریبا"* محجبه ایه ... از حرف زدن با آدمائی که مدام از مادیات صحبت می کنند بیزارم ...

چه قدر دلم برای بچه های خوابگاه تنگ شده ... برای لیلا ، سمیه ، ... چه کلام دلنشینی بین ما رد و بدل می شد ... هر کس یه مسئولیتی داشت ... یادش به خیر سمیه مسئول دینی مون بود و برامون برنامه های تذکیه نفس می ذاشت ... چه قدر با لیلا نصفه شب بیدار می شدیم و نماز شب می خوندیم تا از قافله عقب نمونیم چه معنویتی بین ما بود ... واقعا که من اون روح عرفانی و معنوی زیبای جنوب را اینجا به ندرت می بینم ...  دلم برای اون حال و هواها تنگ شده ... چه قدر باید تو محیط کار از خودم فاصله بگیرم از اون چیزی که دوستش دارم ... و الا هیچ همزبونی ندارم ... ناچارم هر از گاهی بنویسم تا خودِ خودم را از یاد نبرم .

دیروز برای دیدن دوست ازاده که به تازگی از کربلا اومده رفتم ... وای خدایا من چه قدر دلم هوای زیارت عتبات اونجا را کرده ... برخلاف همیشه که بی قرار دیدن دوباره خانه خدا بودم این بار عاجزانه از خدا زیارت کربلا و نجف و ... را می خوام برای همه آرزومندان.

     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 19:35  توسط پریا  | 

 

                                اللهم اغفر للمومنین و المومنات و المسلمین و المسلمات

 

 ....................................................................................

 

دوشنبه دوازدهم فروردین 87 ... تامیلا از صبح خونه ما بود اما نمی دونستم چرا همه اش نق می زنه ... چیزی که از این بچه دو ساله بعید بود ... قبل از هفت عصر بود ...  تازه از بیرون برگشته بودیم ... نیم ساعت بعد تلفن زنگ زد به بابا خبر دادند که حال مامان بزرگ خوب نیست ... از زادگاه پدری دوریم ... بابا تک فرزنده ... اولش فکر کردیم مثل دفعات قبل مامان بزرگ هوس کرده کمی نگرانمون کنه ... آخه اون کارش فقط دلتنگی بود و تنهائی اش را با اشک و گریه پُر کردن ... معلومه وقتی شوهرت دو ساعت سر ظهر و بعد هم موقع غروب آفتاب بخواد بیاد خونه تو هم تو یه خونه بزرگ بی همزبون و مریض باشی غیر از فکر و خیال کار دیگه ای نمی تونی بکنی ... کلی این ور و اون ور زنگ زدیم وقتی فهمیدیم به رحت خدا رفته ، اونم تو تنهائی بدون اینکه کسی کنارش باشه ............. خدایا ........................

خدا می دونه که چه به روزمون اومد تا خودمون را رسوندیم به زادگاه بابا ... تو اتوبوس صدای گریه مامان رفت بالا ... عجب شبی ... حال همه یه طرف حال داداشی یه طرف ... مامان بزرگ عاشق داداشی تنها نوه ذکورش بود ... چه آرزوها براش داشت ... چه قدر دوست داشت بچه اش را ببینه ... چه طور قربون صدقه اش می رفت ... اصلا" این قربون صدقه رفتنهای مامان بزرگ برای نوه هاش تو فامیل معروف بود ...

صبح با خواهرا و مرمر تصمیم گرفتیم بریم غسالخونه ... تا حالا هیچ فامیل نزدیکی را از دست نداده بودیم ... بقیه رو هم جنوب بودیم و تو مراسمشون حاضر نبودیم ... با وجود ترس شدید از مرده شور و غسالخونه رفتیم اونجا ... می دونستیم روح مرده بعد از مردن از موقع غسل دادن حاضر میشه ... می خواستیم اون زمان نترسه ... وقتی فسقلی جنازه مامان بزرگ را دید آنقدر اشک ریخت و نالید که به هیچ کس اجازه ورود به غسالخونه را نمی دادند ... اما فسقلی حال طبیعی نداشت و آروم نمی شد ... چیزائی که 15سال پیش تو کتاب سیاحت غرب خونده بودم پیش چشمم بود ... می گفتم گریه نکنید فقط براش از خدا طلب مغفرت کنید که امشب شب بسیار سختیه براش ... چه قدر فسقلی خدا را به حضرت زهرا قسم می داد که به حال اون پیرزن رحم کنه ... خیلی به داداشی التماس کردم تا راضی شد اجازه ورود ما را به غسالخونه بده ... نباید می ترسیدم وظیفه داشتم حقش را ادا کنم ... اول من و مرمر رفتیم تو ... وای خدا جون باورم نمی شد ... اون همه آرامش را تو وجود مامان بزرگم ببینم ... از گوشیم سوره یس با صدای بلند پخش می شد ... دلم خیلی آروم شده بود ... سیزده بدر بود همه می رفتن سبزه گره بزنن من می رفتم مامان بزرگم را غسل بدم ... به همراه مرمر کمی در شستن کمک کردیم برای آخرین بار دست و صورتش را نوازش کردم بعد هم کمک کردیم کفنش را تنش کردیم ... فسقلی هم دعای ندبه از گوشیش پخش می شد ... متاسفانه مامان و بابا بعد از نماز میت رسیدند و چه دردناک بود دیدن به آغوش کشیدن جسد مامان بزرگ الی و فسقلی را در طول مراسم بقیه راه می بردند هیچ کدام توان حرکت نداشتند ... من قرآن می خوندم دعا می کردم و با مامان بزرگ حرف می زدم میگفتم می دونم اینجائی می دونم داری فریاد می زنی من نمُردم ... نترس من برات دعا می کنم اسم 14 معصوم را تکرار می کردم تا با دیدن نکیر و منکر زبونش قفل نشه ... داداشی رفت تو گور و موقع خوندن تلقین دستش را گذاشت رو شونه مامان بزرگ آخرش هم که روش را باز کردن تربت کربلا را روی صورتش پاشوند ... شب اول خیلی ها براش نماز شب اول قبر را خوندیم اما وفتی شنیدم که حضرت زهرا از امام علی خواسته بود که بعد از به خاک سپاریش او را تنها نگذارد و برایش قرآن بخواند دیگه حال طبیعی نداشتم و فقط گریه می کردم خدایا من شب اول قبرم چی باید بکشم من و این همه گناه وای بر من ... خواهر مامان بزرگ هم خواب مامان بزرگ را دید و من فقط بر بیچارگی خودم  و طلب مغفرت برای عزیز از دست داده ام اشک می ریختم و روی پا بند نبودم ...

مرد مهربون هم هرچه تلاش کرد برای مراسم به خاک سپاری و سوم نتونست از شیراز خودش را برسونه ... این بغض ها روی دلم سنگینی می کنه ... این کار لعنتی هم نذاشت بیشتر در زادگاه پدری بمونم ... دیروز تنها برگشتم خونه ... انگار منتظر تلنگری باشم شب موقع خواب با پیامک نهال عزیز یه دل سیر گریه کردم .

      

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 21:51  توسط پریا 

 

اللهم اغفر للمومنین و المومنات و المسلمین و المسلمات

 

همه از خدائیم و به سوی او باز می گردیم

اینک داغی و حکمتی...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 20:4  توسط پریا 

 

بهترین شما کسی است که همسر خویش را مورد تکریم قرار دهد(حضرت زهرا سلام الله علیها)

 

.....................................................................................................

 

 این روزها را خیلی دوست دارم ... خیابون ها خلوته ، ترافیک کمتره و از همه مهمتر خیلی ها مسافرت هستند و حجم کار ما هم کمتره ... یعنی به جای اینکه حداقل 12ساعت  فاصله بین ورود و خروجم از خونه باشه این مدت به 11 ساعت و 20 دقیقه کاهش پیدا کرده ... در عوض شبها یکی دوساعت دیرتر می خوابم ... چون از ناحیه مشتریان عزیز فشار زیادی به ما وارد نمی شه ... قبل از عید حسابی آبدیده شده ایم و چون شبها مثل گذشته از شدت خستگی بی هوش نمی شیم دیرتر می خوابیم درعوض راحت تر هم بیدار می شویم .

 نمی دونم چرا این همکاران تازه کارمون فکر می کنند من همه چی سرم می شه و تو  مشکلاتشون به سراغ من میان ... یادمه چند هفته اول شروع به کارم دقیقا" مثل منگل ها رفتار می کردم و خیلی چیزها را متوجه نمی شدم ... حالا وقتی کارآموزهای جدید را می بینم و سوالات عجیب و خنده دارشون را می شنوم یاد خودم می افتم و می گم وای که منم چه قدر رفتارم باید عتیقه بوده باشه ... بعد از چند ماه که تو کارهای اولیهء کاربری و نه ارشدی وارد شده بودم با اطمینان غیر قابل توصیفی با هدف آموزش صحیح و اصولی، کارآموز گرفتم ... الحق و والانصاف دختر باهوشی بود ... یه مهندس کامپیوتر ...  اون بیچاره را همون روز اول به جای خودم نشوندم تا ترسش از بین بره و سریع و همچنان اصولی وعلمی کار را یاد بگیره ... کارآموزم چند ماهی تو شعبه مون موند و بعد هم به علت ازدواج و تغییر منزل جا به جا شد ... عروسیش رفتم و دوستی مون همچنان ادامه داره  ... در کل هم بر اساس آنچه دیده ام آقایون در یادگیری عموما"حد وسطی ندارن ... یک عده کمی بسیار تیزهوش ، عده بسیار بسیارکمتری متوسط الهوش و عده کثیری کم هوشند ... این کم هوش ها تا بخوان چیزی یاد بگیرن چند سال گذشته ... یه آقا فضلی داریم که بیش از سه ماه از شروع به کارش می گذره ، اما هنوز بابت هر سندش باید بیاد پیشم سندش را نشونم بده ببینه مشکلی نداشته باشه ... یک حرف را اگر صدبار هم تکرار کنیم، متوجه نمی شه  البته از بد روزگار ایشون هم کارآموز دکتر بوده ... یه چیز مشابه آقای طا ... با این تفاوت که من بی نهایت از طا متنفرم اما ایشون جوان خیلی مودبی هستند ... آقا فضلی یکی دو سالی از ازدواجش می گذره دلم خیلی برای خودش و خانم خونه دارش می سوزه که تو این دورهء بد چه جوری گلیمشون را از آب بیرون می کشند (با وجود سادگی فراوانی که آقا فضلی داره) ، چه طور از پس مخارج سرسام آور اجاره نشینی بر می آیند ... امروز یه مشتری با دخترکوچولوی نازش آمده بود بانک ... می دیدم که چه گونه آقا فضلی دلش برای بچه داره غش و ضعف می ره و چه قیافه ای پیدا کرده  ... پرسیدم شما بچه ندارین؟ ... گفت بچه چیه ؟ انگار میگفت عمرا" حرف بچه را نزن اما نگاهش یه اشتیاق حسرت باری را نسبت به بابا شدن نشان می داد.

می گم آقای طا درپیته خوب یعنی هست دیگه ... زمانی که از کنارش رد می شدم یه دختر خانمی جلوی باجه اش بود ... طا به دختره می گفت مریم اسم به این قشنگی ، اسم خانم منم مریمه (اَه) ... یا امروز آزاده باید سیستم بانکی مون را می بست ... تا زمانی که همه بچه ها از سیستم خودشون خارج نشده باشند، سیستم بانکی بسته نمی شه ...  همه کاربرها رفتنه بودند خونه ... ما هم منتظر خروج طا ... آزاده گفت: آقای طا خارجی؟ ... اونم جواب داد: ای کاش خارج (البته از نوع خارج ازکشورش) بودم ... وای چه لوس!!!!!!!

البته همانطور که فبل تر هم در موردش نوشته بودم در نفرت من از طا تغییرات ناگهانی رفتار و خودمونی شدنش و نداشتن آداب معاشرت بی تاثیر نبوده ... هنوزم که هنوزه سلام گفتن بلد نیست.  

 

 

امروز صبح یک مشتری زنگ زد و با صدای شادی گفت کسی به او زنگ زده و خبربرنده شدنش را در قرعه کشی بانک ما داده. برنده یک عدد خودرو ( متاسفانه حواسم نبود بپرسم چه خودروئی) . حالا خانم می خواست بدونه که حقیقت داره یا نه ؟ آخه قرعه کشی بانک اونم تو ایام عید!!!. بهش گفتم سرِکار تشریف دارین. بعد حدس زدم که باید کار یکی از نزدیکانش باشه (احتمالا" دروغ سیزده به در بوده) و الا کی می دونسته که اون خانم تو بانک ما حساب داره؟؟؟!!!

 

پ . ن: از دیشب تا حالا که فسقلی به طور کاملا ناجوانمردانه و مخفیانه فهمیده هر از گاهی اسمش تو وبم میاد  خیلی با احترام با من رفتار می کنه و کمتر از گل بهم نمی گه .

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/11ساعت 22:9  توسط پریا  | 

 

اهل بهشت چهار نشانه دارند: روی گشاده، زبان گویا و رسا، قلب پر از محبت و دست بخشنده. (امام صادق علی السلام)

 

.................................................................................................

 

آخه آدم چی بگه ... منم حیرون موندم ... جریان پرواز وارد فاز جدیدی شده ... اینطور که من دستگیرم شده، انگار نامزدی از جانب پرواز خانم به هم خورده ... به توصیه چندتا دوست، پرواز تصمیم گرفت پیش یه فالگیر سفارش شده بره ... کسی که دوستان خیلی بهش ایمان پیدا کرده بودند ... الی و فسقلی هم می خواستند همراهیش کنند ... دیروز زنگ زدند و وقتی برای امروز گرفتند ... اونم اون سر شهر ... بابت این جریان کلی هم اذیتشون کردم ... خلاصه بچه ها امروز رفتند ... شنیدم که جریان پرواز را از همون اولش با ذکر سال وقوعش گفته و گفته بوده که اگر نامزدیش به هم نمی خورد نهایتا عاقبش طلاق بوده و ...  .

حالا من نمی دونم چرا هر فالگیری فسقلی ما را می بینه بهش می گه  غربت نشین می شه و ساکن خارج،یه جای سرد و سرسبز ... .

من که به پرواز گفتم بر اساس صحبتهای اون خانم تصمیم نگیره چون اگه تصمیمش عقلانی و از روی فکر نباشه سالها بعد احتمال پشیمونی وجود داره ... دیگه بیشتر چی می تونم بهش بگم ؟؟؟؟؟؟؟ !!!

 

من به جادو و طلسم اعتقاد دارم چون تو قرآن و داستان حضرت موسی هم بهش شده ولی میدونم که اشخاصی که تو این زمینه وارد هستند خیلی نایابند و اکثرا" هم یهودیند. البته خرافاتی هم نیستم .

 

در همسایگی منزل پدربزرگم (پدری) خانواده ای زندگی می کردند که خانم خونه به شدت علاقمند بود پدرم داماد خانواده شان بشه ... بعدها  پدر و مادرم با وجود فشارهای خانم همسایه با هم ازدواج کردند ... یه روز آقای سیدی بعد از مواجهه با مادرم به وچود طلسم بدی دز زندگیش اشاره می کنه که توسط یک یهودی انجام شده و در قبرستانی دفن شده ... از مادر می خواد که ظرف آبی تهیه کنه،  ته ظرف کمی خاک گلدون بریزه، و دستش را درون ظرف روی خاک قرار بده ... آقا در فاصله دوری میشینه و دعائی را زمزمه می کنه ... در نهایت اینکه مادرم در کمال تعجب و با توجه به عدم اعتقاد به کار اون آقا متوجه فرود جسمی در کف دستش می شه ... عجیب تر اینکه اون یک تکه از لباس مادربزرگم و پیچیده شده به دور کاغذ تا شده ای بود ... روی کاغذ هم تصویر نقاشی شده ای از یک مرد و زن بوده که زیر اون نوشته شده بود حداکثر دوام ازدواج 20 سال !!!! ... و گویا طلسم به درخواست خانم همسایه مذکور بسته شده بود ... این یه جریان واقعی بود.

 

پ . ن : دوست آزاده تو ایام عید رفته عراق ... دیروز باید برمی گشته که به علت بسته بودن مرزها به خاطر جنگ ، اونجا موندگار شده .  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/10ساعت 21:11  توسط پریا  | 

 

من غضبک علیک من اخوانک ثلاث مرّات فلم یقل فیک مکروها" فأعدّه لنفسک

 

هر کدام از برادرانت که سه بار بر تو خشمگین شد و بدی به تو نگفت او را برای خود ذخیره شمار (امام صادق علیه السلام)

 

..............................................................................................

 

یه شب تو حیاط خونه پدری مرد مهربون در روستا ... پرسید: چیزی از جهت یابی به کمک ستاره ها یادت مونده؟ ... بیش از 3 سال از یادگیریش می گذشت ... من هم که آخر هوش و حواس !!! ... گفتم بذار خودم یادم بیاد ... فقط اسم پروین و دُبّ و w و یک چیز مشابه ملاقه یادم بود ... نسبت به کاربردشون حضور ذهن نداشتم ... تازه همینم خیلی بود و نشون میداد که مبحثش برام جذاب بوده که تا اینجاش را به یاد می آرم ... گفت پروین تو فصل زمستون بهتر دیده می شه و تو جهت یابی کارائی نداره ... ما هم بی خیالش شدیم ... و بقیه را دوباره مرور کردیم .

 سه تا ستاره ریز(یعنی در فاصله دور از زمین) بسیار نزدیک به هم که یک زاویه کمتراز نود درجه را با سه تا ستاره نزدیک به هم ِ ریز اما پرنورتر تشکیل داده بودن که همه با هم  درون یک بادبادک ستاره ای (این بادبادک ظاهرش شبیه به یک پنج ضلعیه که در راس اضلاعش ستاره های پرنوری هستند) و در کنار هم قرار دارند ... که در کل به این مجموعه ستاره بادبادکی گفته می شه ... پیدا کردن این بادبادک خیلی راحته به خصوص با مشخصاتی که ازستاره های داخلش داریم وبه علت بزرگی بادبادک ... پائینِ سه تا ستاره ریز داخلی که به سمت دُم ( تَه) بادبادک قرار گرفته اند جهت جنوب را نشان می دهد .

 ملاقه مجموعه چند ستاره پر نوره که در کل مثل بادبادک بزرگه و به راحتی یافتیده می شه ... دستهء ملاقه تقریبا" به سمت پائین متمایله ... اگر به نوک ملاقه به خصوص به آبریزش دقت کنیم و دو ستاره ای که در انتهای آبریز هستند را به هم وصل کنیم و از سمت آبریز این خط را امتداد بدیم به یه ستاره پر نور و تک می رسیم که من در محدوده این ستاره تنهای پرنور ستاره دیگه ای را ندیدم و اسمش ستاره قطبیه ... همونطور که می دونیم ستاره قطبی جهت شمال را به ما نشون می ده ... یعنی اگه روبروش بایستیم ، مقابلمون شمال و پشت سرمون جنوبه .

اگر خطی که از سمت ستاره های ملاقه ای ما را به ستاره قطبی رسوند را باز هم امتداد بدیم به مجموعه چند ستاره دیگه می رسیم که در کل شباهت به w دارند ... ملاقه و w به دور ستاره قطبی می چرخند و هر کدوم در یک طرف ستاره قطبی قرار دارند ... اگر ستاره ای که محل اتصال دو 7 دبلیو به هم هست را در نظر بگیریم و این ستاره را به سمت بیرون (جهت مخالف با نوک 7 و دراینجا یعنی بالا) امتداد دهیم به جنوب اشاره می کند ... در حقیقت روبروی ما جنوبه و پشت سرمان شمال ... تا جائی که من دیدم و شنیدم ملاقه و w با هم دیده نمی شه . اوائل شب ملاقه و نزدیک به صبح w قابل رویت هست .

ستاره های ملاقه ای بخشی از بدن خرسی هستند که همون دُبّ نام داره ... حالا نمی دونم اصغرشون یا اکبرشون. چون من نتونستم خود خرس را ببینیم .

 

اما جهت یابی به وسلیه ماه ... که در صورت کامل نبودن قرص ماه امکان داره ... یعنی هلال ماه ... در این صورت، ماه یا به شکل  p و یا شبیه به q هست ... اگر qبود، هلال ماه مشرق و اگر pبود مغرب را نشون میده.

 

پ . ن1: اگه حالا شبی نصفه شبی تو یه بیابونی گیر افتادین راه را گم کردین حتما" میدونین تقریبا" کجای نقشه گم شدین و با توجه با این که قبله به سمت جنوب غرب ایرانه می تونید به راحتی قبله را پیدا کنید و نمازتون را بدون نیاز به قرائتش در چهار طرف به طرف صحیح بخونید. بعد از نماز هم ان شاءاله پیداتون می کنن و نجاتتون می دن.

پ . ن2: این قدر حال می کنم وقتی می بینم مرد مهربون من از همه چی سر در میاره و اطلاعات عمومی و دینیش عالیه ... منم حالا حالاها چیزهای زیادی هست که باید ازش یاد بگیرم.

پ . ن3: واقعا" به مرد مهربونم افتخار می کنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/09ساعت 17:14  توسط پریا  | 

 

لا تدوم النعم الا بعد ثلاث: معرفة بما یلزم الله سبحانه فیها . و اداء شکرها و لا یعیب فیها

 

نعمت نپاید مگر با سه چیز: فهم آنچه خدای سبحان را درباره آن رواست . شکرگذاری نعمت و عیب نکردن آن (امام جعفر صادق علیه السلام)

 

..................................................................................................

 

با دیدن این پست یاد یه ماجرائی افتادم مربوط به دوران دانشگاه که تو خوابگاهمون اتفاق افتاده بود:

 

نوروز 82 ...

 تو عید دیدنی خونه خاله خانم افراد زیادی از فامیل حاضر بودن ... یکی از بچه ها گفت من یه راهی رو می شناسم که هم اسم همسر آینده و هم زمینه شغلی و تحصیلیش را مشخص می کنه و جون میده برای سرکار گذاشتن. 

 به این ترتیب عمل میشه : در مقابل حاضرین در ظرفی مقداری کاغذ باطله ریخته، آتش می زنیم و دراین حین مدام دعا خوانده و ذکری می گیم ... بعد که آتش خاموش شد، خاکسترش را با یک دست برداشته و بر روی دست دیگه می کشیم (از مچ دست به سمت بازو) ... خواندن ورد و ذکر هم همچنان ادامه داره ... با کشیدن خاکستر اسم و زمینه تحصیلی همسر شخصی که از ابتدا با نیت او کار شروع شده بود مشخص می شه ... حالا مسئله اساسی ظهور نوشته ها روی دسته ... این کار به راحتی انجام شدنیه ... به این ترتیب که در ابتدای نیت هر فرد، در ظاهر نشان دهیم که باید وضوئی به نیت او گرفته شود و بعد به جای وضو با صابون اسم شخص و رشته اش را روی دست نوشته و چون خاکستر جذب این قسمت نمی شه، به راحتی نوشته ما ظاهر شده و قابل خواندن و رویت هست ... تو اون مهمونی خانوادگی هم این مسئولیت را گردن من انداختن که وجهه خاصی تو فامیل دارم و برای تاکید بر صحت عمل ... من هم اول از همه دخترخاله بخت برگشته ام مونا را سرکار گذاشتم ... آنقدر نقشم را خوب بازی کرده بودم که بعدها که مونا خواست ازدواج کنه مدام نتیجه کار اون شب من را به یاد می اوردند و همچنان به اون اعتقاد داشتند ... حتی با وجود برملا کردن اسرارم.

بعد از عید قرار شد با توجه به همان وجهه مثبت ذکر شده، بچه های سوئیتمون را سرکار بذارم (تو سوئیت ما حدود 12نفر ساکن بودند) ... اول از همه (شورا) را انتخاب کرده بودم که به تازگی عقد کرده بود و یه جورائی تائیدیه کارم به حساب می اومد ... بعد از مشخص شدن نتیجه شورا همه بچه ها دورم حلقه زدند ... یه چند نفری هم از سوئیت کناریمون اومدن ... کم کم خبر به خیلی از واحدها رسید ... تقاضاهای بی شماری که به سمت من هجوم آورده بودند ... از جریان دلدادگی عده ای خبر داشتم که به کار من کمک می کرد ... زهرا هم واحدیم، تنها کسی بود که در نهایت باعث شد دستم رو شه ... دانشجوی مکانیک بود،  به هوش و استعداد او خیلی اعتقاد  داشتم ... که اگر درسش را جدی می گرفت اعجوبه بی نظیری بود.

 

 

پ . ن : هنوز الی پرده از ماجرای دوستش پرواز برنداشته . من هم فعلا تو خماریش موندم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت 19:49  توسط پریا  | 

 

در آنچه ناامیدی از آنچه بدان امید داری امیدوارتر باش زیرا موسی رفت تا برای خاندانش آتش برگیرد خدا با او سخن گفت پیغمبر برگشت، ملکه سبا رفت در بر سلیمان مسلملن شد، جادوگران فرعون رفتند در بر او عزیز شوند مومن برگشتند. (امام علی علیه السلام)

 

...........................................................................................

 

پرواز از دوستان نزدیک دوره دانشگاه الی و ساکن در شهر دیگریست ... دختری با محبت و فوق العاده دلسوز و مهربان ... با یکی از بچه های هم دوره لیسانس دانشگاهش نامزد کرده ... پرواز و نامزدش برای ارشد سخت تلاش می کردند ... در نهایت هردو با اختلاف یکسال در یک دانشگاه پذیرفته شدند ... چند روز پیش باخبر شدم که به زودی پرواز مهمان ما خواهد شد ... اما مامان تلفنی تاکید می کرد که در مورد نامزدش هیچ حرفی به میان نیارم ... بعد هم فهمیدم که رابطه شون را بهم زدند ... همزمان با برگشت من از شیراز، الی و فسقلی هم از مسافرت اومدند ... حالا ما سه تا، تا برگشت بقیه تنها هستیم ... البته پرواز امروز به جمع ما اضافه شد ... غروب الی و پرواز دوتائی کز کرده بودند تو اتاق ... می دونستم که سفره دلش باز شده ... چه قدر دلم براش کباب شده بود ... قراره زورکی هم شده یک هفته ای خونمون نگهش داریم ... در نتیجه به پاس ارج نهادن به فرمایش مهمان حبیب خداست،  از بانک به خونه نرسیده  رفتم تو آشپزخونه مامان بازی ... ماشاءاله خواهرها نه گذاشتن نه برداشتن، منتظر شدن تا کارها را به نحو احسن انجام بدم ... یه باقالی پلوی مشت هم نوش جان نُمودیم.

 

 

وقتی آخرین روز کاری سالی که گذشت، اومدم خونه دیدم فسقلی حقوق و عیدی گرفته ... نیم وجبی بیشتر از من گیرش اومده بود ... هنوزم که هنوزه تو کفش موندم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/07ساعت 21:36  توسط پریا  | 

من اصعد الی الله خالص عبادته اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته

 

کسی که عبادتهای خالصانه خود را به سوی خدا فرستد، پروردگار بزرگ برترین مصلحت را به سویش فرو خواهد فرستاد. (حضرت زهرا سلام الله علیها)

 

......................................................................................................

 

دانشجوی ترم اول بودم و برنامه نویسی کامپیوتر داشتم ... زبان c ... آقا حمزه یکی از دانشجویان سال بالائی بود که تو این درس قوی بود ... ما هم زمانی که در حین اجرای برنامه ای با error مواجه می شدیم  از امثال ایشون کمک می گرفتیم ... یادمه اولین و تنها باری که می خواستم ازش سوال بپرسم آقای حمزه خطابش کردم ... بعدها فهمیدم که حمزه فامیلش نیست بلکه اسمشه .

از قضا من و مرد مهربون که قصد سفربه شیراز را داشتیم ... روز بیست و نه اسفند با آقا حمزه (خانمش چند روز قبل رفته بود) و آقا مهدی (یکی دیگه از بچه های قدیم دانشگاه) راهی شدیم ... آقایون هم که حسابی می گفتن و میخندیدن ... من تازه فهمیدم که شهرضا اسم یکی از امامزاده هاست و به همین دلیل شهری را که این امازاده مدفونه شهرضا می گن ... تو راه هرچی خوردنی می دادیم به آقا حمزه ایشون سیر شدنی نبود ... مونده بودم که اخه ممکنه کسی این همه اشتها داشته باشه!!!!!!! ... البته هیکلش هم ماشاءاله یه مقدار بزرگتر از حد نرماله و خندهاش هم متناسب با هیکلشه ... من و مرد مهربون تقریبا از خوردن دست کشیده بودیم و پشت سرهم ساندویچ درست می کردیم و نثار به قول شیرازی ها کُم (شکم) حمزه خان می کردیم ... به همین خاطر هم تقریبا" چیزی ازغذائی که برای دو وعده پیش بینی کرده بودیم باقی نموند.

به علت کسر خواب فراوان در طول راه خواب بودم و همین اسباب خنده بقیه را فراهم کرده بود.

 

 

به نسبت بیش از دفعات قبلی درروستای زادگاه مردمهربون اقامت داشتم ... چه قدر از دیدنم خوشحال شدند ... سر سفره عید هم همه دیر حاضر شدیم و اخرش هیچکدام متوجه نشدیم که واقعا" کی سال تحویل شد ... همه اعضای خانواده از دیگر نقاط استان، خود را به آن روستا رسانده بودند ... بله بران و عقدکنان زیبا (خواهرشوهرم) بود به علاوه چندین جشن عروسی و من تقریبا" هیچ یک از مراسم آنها را ندیده بودم ... مراسم اونجا نسبت به شهری ها ساده تر هست اما نمی دونم چرا این قدر سختش می کنن ... مثلا" برای مراسم غیر خصوصی شون هر کس را بتونن دعوت می کنن یعنی حداقل 500 یا 600 نفر ... یعنی بیش از 5 ، 6 برابر جمعیت روستای مرد مهربون ... به همه هم شام مفصل میدن ... یعنی بشقابهای همه پر از غذا به همراه مقدار زیادی گوشت یا مرغ که در نهایت خیلی هاش اضافه میاد.

شب قبل از عروسی هم مراسم حنا بندانه ... اونجا خانواده داماد سرشب میرن خونه عروس و عروس را حنا می بندند ... بعد هم بدون عروس بر می گردن خونه داماد و رو دست داماد هم حنا می ذارن ... در بعضی از اقوام هم فامیل درجه یک، شب حنا بندان لباس محلی می پوشن (لباسی مشابه لباس ایلات و عشایر) ... و محلی می رقصن.

 

یکسری عادت غذائی هم داشتن که تازه این بار بهش پی بردم و در روستاهای اطرافش هم دیده میشد ... منم که حساس، تا دو روز فقط پنهانی اشک می ریختم ... بالاخره مرد مهربون یه روز کلی با من حرف زد تا تونستم یک جورائی بی خیال شم و از شر اون بغض و اشک های لعنتی خلاص شم.

 

اما خدائیش خانواده مرد مهربون و مردم اون نواحی خیلی با محبت بودن. 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/06ساعت 18:12  توسط پریا  |