تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

 

به یقین پرهیزگاران درباغهای بهشت و در میان چشمه ها قرار دارند و آنچه پروردگارشان به آنها بخشیده دریافت می دارند زیرا پیش از آن از نیکوکاران بودند.آنها کمی از شب را می خوابیدند و در سحرگاهان استغفار می کردند و در اموال آنها حقی برای سائل و محروم بود. (آیات 15 تا 19 سوره ذاریات)

 

...................................................................................................

                                               

یه روز خانم وحشت زده ای با شعبه مون تماس گرفت ، اسمش را گفت و التماس کرد که وقتی به همراه شوهرش اومدند پیش ما، داشتن هرگونه حساب انفرادی متعلق به خانم را کتمان کنیم ... ماجرا از اون جا آغاز شده بود که اقا گرگه (همسر خانم وحشت زده) صبح همان روز برای انجام امور بانکی به یکی از شعب ما مراجعه می کنه ... در ضمنِ انجام کار از همکار ما با ترفند خاصی شماره حساب خانم را گیر میاره ... حساب خانم از نوع حسابهای on line  بوده که قابلیت انجام کلیه امور بانکی در تمامی شعب را داره ... همکار گرامی، شعبه اصلی حساب خانم را هم لو می ده ... آقا گرگه از همان جا با خانم وحشت زده تماس می گیره و برای روشن ماجرا قرار می شه دوتائی بیان پیش ما ...  بعدش هم که خانم با ما تماس گرفته بود ... تا زمان رسیدن آن دو همه از ماجرا باخبر شدند تا در حضورشان نکات لازم را رعایت کنند ... در نهایت هم  همه چیز ختم به خیر شد و بچه ها منکِر وجود هرگونه حساب انفرادی به نام خانم شدند ... امروز بعد از ماهها همان خانم را دیدم ... یاد اتفاقات چندماه قبل افتادم ... هنوز هم با رفتارش از ما بابت ان روز تشکر می کنه.

 

زمانی هم مشتری خانمی داشتم که با زبان بازی عجیبی سعی در کشف کردن شماره حساب همسرش داشت ... وقتی تلاشش را بی نتیجه دید از من خواست که لااقل وجود حسابی به نام شوهرش را تائید کنم ... از این کار هم سرباز زدم ... در مراجعه بعدیش پیش باجه نفیسه افتاده بود ... بهش زنگ زدم و تذکرات لازم را تلفنی به گوشش رسوندم ... گویا پیش نفیسه هم در حال نمایش فیلم جدیدی برای پی بردن به شماره حساب همسرش بود.

 

یکی از همکاران، ماجرائی از شعبه قبلیش را تعریف می کرد ... خانمی  پس از مراجعه به بانک، به بهانه واریز وجه به حساب شوهرش شماره حساب همسر پولدارش را گیر میاره و چند وقت بعد پس از پی بردن به موجودی آقا، مهریه اش را اجرا می ذاره ... آقا هم مجبور به پرداخت کل مبلغ به صورت یکجا می شه.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 21:39  توسط پریا  | 

 

امام علی علیه السلام :

                           بهترین ثواب، ثواب انصاف است .

 

.................................................................................................

 

بانک یه تعهد 52 میلیون تومانی می خواست از یکی از بچه ها بابت اشتباهش بگیره ... همکارم امضا نمی کرد و می پرسید : من تنهائی باید پای تعهدنامه را امضا کنم؟ ... خوب عزیزم درسته همه ملاحظه اخلاقت را می کنند و چیزی نمی گن، اما به هر حال یک غفلت یک دقیقه ای از جانب تو کار را به اینجا کشونده. حالا هم که چند روزه همه را گرفتار بی احتیاطیت کردی و پای عده ای دیگه را هم به ماجرا باز کردی ... باز هم از رو نمی ری و یه معذرت خواهی خشک و خالی هم از بچه ها نمی کنی؟ ... اما آخرش باز هم دلم برات می سوزه و نگران بلائی ام که ممکنه سرت بیاد.

خدا جون خودت همه چیز را ختم به خیر کن ...

 

به زحمت و بعد از گذر از هفت خان رستم بالاخره تونستم با آزاده قبل از بسته شدن در بانک به روی مشتریان محترم از شعبه خارج شم ... قرار بود به همکاران آشنا در دو شعبه دیگر سر بزنیم ... با چه تلاشی خودمان را به دوستان رساندیم ... ماشاءالله چه آرامشی در شعبه هایشان حاکم بود ... چه فضای بازی!!! ... و البته چه روابط محترمانه ای!!! (چون تو شعبه ما همه دارند تو سر و کله همدیگه می زنند) ... و جالب تر رفتار نیروهای خدماتی در شعبه دوم بود ... مطمئنا" اگه تو شعبه شون کولر نداشتند ما میهمانان ارجمند را با پَر باد می زدند!!!.

نکته طنزش اینجا بود که در بدو ورود ما به شعبه دوم، دو نفر خیلی تحویلمون گرفتند ... می خواستم به آزاده بگم اینجا چه قدر بچه ها باکلاسند ... کلاس منطقه تو رفتارها هم تاثیر گذاشته ... اما وقتی برامون چای آوردند، فهمیدم آنها از نیروهای خدماتی شعبه محسوب می شوند ... آخر وقت هم که صندوق همه بچه ها تحویل گرفته شد و آماده قرار دادن در گاوصندوق بود، متوجه شدند که یکی از همکاران غیر شیفت شون که چند ساعت قبل بانک را ترک کرده، تمام موجودی صندوقش را در کشوی میزش جا گذاشته و رفته ... مجبور شدند همه کارهای آخر وقت را دوباره انجام بدن.

 

تو مشتری های خارجی شعبه مون یه خانم آلمانی میانسال هست که با چادر ملی و حجاب کامل میاد ... فارسی هم بلده صحبت کنه ... خیلی ازش خوشم میاد.

یه زمانی یک آقای آلمانی می آمد به اسم دِرِک ... همیشه خواسته اش از نقد و تراول را پشت برگه شماره اش یادداشت می کرد و نشونمون می داد، چون قادر به تکلم به زبان فارسی نبود ... من همین جوریش هم زبان انگلیسیم قوی نیست ... وقتی او جلوی باجه من قرار می گرفت نمی دونم چرا دهنم قفل می شد و حتی سلام و احوالپرسی هم به انگلیسی فراموشم می شد ... اون دقایق یه فیلم بسیار خنده دار می شد از رفتار من گرفت، چون در جواب به سلام اون مشتری خارجی هم فقط یک لبخند مسخره خنده دار می زدم و با قیافه ای شبیه به مستر بین در هر بار عکس العمل نسبت به حرف و رفتارش سرم را به شکل مضحکی تکون می دادم.

اما شکر خدا ملانی فرنگ درس خونده آبروی بانکمون را خرید و کلی با دِرِک انگلیسی صحبت می کرد.

 

پ . ن: عوض زبان انگلیسی به عربی خیلی علاقه دارم و به قول مرد مهربون استعداد خوبی هم دراین زمینه دارم. مرد مهربون در فراگیری گویشها و زبانهای متفاوت رایج در ایران استعداد عجیبی داره.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت 20:7  توسط پریا  | 

 

دری و دیواری. دری از چوب، دیواری از کاهگل. کاش در می سوخت، دیوار فرو می ریخت. سوختن و فرو ریختن به از این روز بود. روزی به چشم دیدن و به دل لمس کردن و های و های گریستن.

روزی که در کوفته شد. کوفتن نبود، از جا کندن و فرو ریختن بود. و او فاطمه سلام الله علیها بود: تنها ایستاده کنار در، و به این امید که شاید حرمتش نگاه دارند، حرمت او را که دختر رسول خدا بود و همسر علی علیه السلام. دری از چوب ، دیواری از کاهگل، هر دو ناتوان از تحمل ضربات. و او فاطمه سلام الله علیها آنجا بود: بین در و دیوار. دری که از جا کنده شد...

در، هر روز مشتاق بود، مشتاق دست های او که بر سردی اش دست بکشد. و دیوار در آن اشتیاق که در باز شود. و این باز شدن نشانه بود، نشانه ای که او می رود، او می آید. رفتنش را تاب نداشتند، نه در، نه دیوار، آمدنش را چشم انتظار بودند هر دو، که آمدنش گرمی و طراوت داشت، زندگی داشت...

زندگی؟ بین در و دیوار مانده بود. برگ سبزی را می مانست در آستانه پائیز. پائیز؟ نه! زود بود برای آمدن پائیز. و پائیز زندگی اش چه زود آمد! زندگی بین در و دیوار مانده بود...

 

                                          (الهام صالحی)

 

.................................................................................................

 

امروز ساعاتی بعد از تعطیلی هم در بانک ماندیم ... به علت مشکلی که چند روز پیش برای شعبه مون پیش اومده ... حالا خوب شد که من ارتباط مستقیمی با ماجرا نداشتم واِلّا باید چند ساعت دیگه هم  می موندم ... مقصر اصلی که هنوز مشخص نشده اما بابت بی احتیاطی یک یا چند نفر، افراد بی گناه دیگه ای هم پاشون به ماجرا کشیده شده ... چون مشکل جدید خیلی امنیتی شده نمی تونم زیاد در موردش توضیح بدم اما تو همین چند روزه وقت و انرژی زیادی از بچه ها گرفته.

 

تلفنی از یکی برای شخص دیگری خواستگاری کردم (از دوست آزاده برای دوست مرد مهربون) ... تجربه جالبی بود ... امیدوارم با هم به تفاهم برسند.

 

مدتی قبل در یکی از شعب برای دستگاه شماره گیر هم خواستگار پیدا شده بود ... پیرزن بیچاره فکر می کرد که خانم بیکاری واقعا" در شعبه حاضره و شماره ها را اعلام می کنه ... عجب مادر شوهر ساده لوحی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 22:14  توسط پریا  | 

 

 

امام جعفر صادق علیه السلام:

خداوند نعمتی را که به بنده اش داد پس نمی گیرد مگر اینکه خود او مرتکب گناهی شود که مستحق سلب نعمت گردد. (کافی جلد 2 صفحه 274)

 

...........................................................................................................

 

آقا قناد مردی میانسال و از مشتریان قدیمی شعبه مون محسوب می شه بعد از اولین آشنائی دستم اومد که باید حواسم جمع باشه تا مبادا دفعه بعد نوبتش باجه من بیفته ... در همون دیدار اول آنقدر وراجی کرد که سرسام گرفتم ... نمی دونستم چه طوری باید بلندش کنم ... همان زمان کاشف به عمل آمد که ایشون وکیل هستند و در هربار مراجعه نزد ما همان سه چهارتا شویدی که روی سرشون باقی مونده بود را به یک رنگ در می آوردند ... هر از گاهی از خانم خونه می نالید و می گفت فقط به دنبال خرج کردن پولهاشه ... یکریز حرف می زد و همین طور هِرهِر می خندید ... بابت رفتارهاش حالم بد شده بود و حوصله اش را نداشتم ... آقا قناد آنقدر خودشان را پسرخاله می دونستند که رئیس را هم با آن همه ابهت به نام کوچک صدا می زدند و یه خوش و بش مشتی هم با ایشون می کردند ... هروقت هم که در بدو  ورود به شعبه توسط ستون ششم شناسائی می شد، به همراه سایر دوستان با هر ترفندی که بود شماره اش را گیر می اوردیم ... زمانی که نوبت آقا قناد بیچاره می شد هیچ باجه ای شماره اعلام نمی کرد ... هر کس به بهانه ای بلند می شد و خودش را مشغول کار دیگه ای می کرد ... تا بالاخره باجه فرزانه خالی می شد و شماره آقا قناد را صدا می کرد ... فرزانه هم حرّاف، تا مدتها با هم حرف می زند و می خندیدند ... بعد از مدتی کار ما آنقدر تابلو شده بود که خود آقا قناد هم به همه چیز پی برد ... بالاخره جناب وکیل ناراحتی اش را به من و ملانی ابراز کرد ... خیلی شرمنده شدم ... دیگه سعی کردم بی خیال باشم و در زمان پرگوئی های او ساکت باشم ... این روش خیلی موثر بود ... به طور قابل ملاحظه ای از شر پرگوئی هاش خلاص شدم ... هر از گاهی که چشمانم به جمالش روشن می شه، به احترامم بلند می شه و احوالپرسی گرمی می کنه .

 

یه آقائی هم در یکی از بانکهای همسایه هستند که هر از گاهی به واسطه مناسبات بانکی مجبور به شنیدن صداشون هستیم ... ایشون هم دست کمی از آقا قناد نداره ... اولین بار که با من هم صحبت شد فامیلم را پرسید و در هر تماس تلفنی کلی احوالپرسی می کنه ... هرچه سردی بیشتری در صحبتها به خرج می دهم از رو نمی ره ... من به دلائل خصوصی بهش میگم آقای 6513 .

 

چند وقت پیش آقای محترمی تماس گرفته بود ... یه جمله تاپ و خنده دار هم از ایشون شنیدم : عزیزم، حاج آقا رئیس تشریف دارند؟ ... نه به اون عزیزم ، نه به اون حاج آقا!!!.

 

پ. ن: خدایا به ما توفیق صبر برسختی ها و بالاتر از آن شکرگزاری به هنگام مصائب (اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم) و بهره مندی از  رحیمیت خود را عطا فرما.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 21:27  توسط پریا  | 

مولی علی علیه السلام:

خود، عهده دارِ ادب کردن نفس خود باشید و آن را از عاداتی که خوشایند اوست بگردانید.

 

..............................................................................................................

 

من و الهام بعد از یکسال و اندی همدیگر را تو همین بلاگ پیدا کردیم ... یه سال بعد از من تو رشته عمران  وارد دانشگاه شد... دختری که با یه بار دیدنش مهرش به راحتی به دلم افتاد و تصویرش تو ذهنم ثبت شد ... یه دختر شیرازی قدبلند، مانتوئی، محجبه و با وقار ... دختری آرام وفوق العاده مهربان ... آنقدر مهربان که با شنیدن اسمش پیش از هر چیز مهربانی زائد الوصفش به یاد میاد.

با مهاجرت خانواده از جنوب خوابگاهی شدم ... الهام هم خوابگاهی بود ... به مرور بیشتر با هم آشنا شدیم ... سرش به کار خودش گرم بود و تو کار کسی کنجکاوی نمی کرد ... یار جدا نشدنیش مریم.ع بود یه شخصیت بی نظیر، باهوش و خوش فکر ... هم رشته ام بود و من خیلی بهش علاقه داشتم ... بعد از مدتی هر دو چادری شدند.

ترم آخر چند واحد بیشتر نداشتم ... یکماه قبل از امتحانات رفتم  جنوب تا کم کم خودم را آماده امتحانات کنم ... رفتم واحد *10 که یکی از بستگان نزدیکم اونجا بود ... پیش الهام و مریم ... اون واحد حال و هوای خیلی خوبی داشت ... رفاقت ده نفری که اونجا ساکن بودند زیاد بود برخلاف بسیاری از واحدهای دیگه ... سالی هم مامان  بچه ها بود هم آشپزشون ... دم پختهای خوشمزه ای درست می کرد (چون عاشق دم پختم آشپزی سالی در مقایسه با بقیه دوستانش بیشتر برام تداعی می شه) ... الهام از همون موقع عاشق سیب بود (البته الانم به نوع کالش خیلی علاقه داره) ... هر وقت  می دیدمش مشغول خوردن سیب زرد بود ... زمانی که فیلش یاد هندستون می کرد ما را به شنیدن نوای نِی ای مهمان می کرد ... به زبان انگلیسی و شعر علاقه داشت.

از چند جهت الهام و دوستان *10 واقعا" نوبر بودند ... بعضی وقتها که لنگ ظهر از دانشگاه میومدم، می دیدم که چراغها خاموشه و خوابالوها هنوز در خواب نازند ... البته شب زنده دار هم بودند ... سوئیتشون هم که اِندِ نظافت بود ...  سالنشون معمولا"ریخت و پاش بود ... آشپزخونه و یخچال که دیگه حرفش را هم نزن ... ظرفها همه از تمیزی برق می زد (البته عنایت داشته باشین که افعال همه معکوسند) ... من نمی دونم چرا اونقدر ظرف داشتند ... انگار هر کس به جمعشون اضافه و بعد ازشون جدا می شد ظرفهاش را به عنوان عتیقه ای از عهد عقیق به یادگار می گذاشت و بقیه هم به عنوان یادگاری از فلانی با جان و دل از اون محافظت می کردند و در مواقعی هم فاتحه ای نثار روحش می کردند ... تازه از تمیزیِ گاز و کمد که مثلا" همون کابینت آشپزخونه شون بود، به منظور نریختن آبروی مومن حرفی به میان نمیارم ... بچه های سوئیت اصلیم *40 در موارد مذکور در پاراگراف بالا دقیقا" نقطه مقابل بودند.

بعد از قرنی یکی کُزِت می شد ... حیفم میاد نگم که " در هر بار جارو زدن واحد*10 فقط چند گونی خاک و زباله جمع می شد" ... در واقع این مطلب حاکی از اونه که الهام و دوستانش انسانهایی خاکی و جارو زنان بسیار قهاری بودند نه این که خدای نکرده سوئیتشون کثیف باشه ... اما یه مشکل اساسی که هیچ ربطی به اون بچه ها نداشت چکه کردن لوله های آب در برخی نقاط کور بود.

بچه ها می دونستن که من چای زیاد می خورم ، به همین خاطر هر کی به روش خاص خود خوابگاه چای درست می کرد، من را هم  به بزم فرا می خوند ... خاطرات چای خورون فراوانی داریم.

الهام تو جمع دوستان برخلاف ظاهر آرامِش خیلی شاداب و سرزنده ست ... خنده های قشنگی داره ... از بلبلان فعال هم محسوب می شد ... به خصوص تو اردوی میشداغ! ...  همراهیش، هم به علت بلبل بودنش بود و هم ارادت وافرش به عباس آقا.

تو یکی از اردوهای مشهد با هم بودیم ... وقتی به اتاق الهام و دوستانش می رفتم، از مجرای کولر صدای آقایون را بدون اینکه خودشون خبرداشته باشند به راحتی می شنیدیم و به حرفهای رد و بدل شده بینشون که بدون هیچ تلاشی به گوشمان می رسید، حسابی می خندیدیم.

الهام مسئول واحد خانمها تو یه کانون بود که همان اواخر یکی از بچه های متعهد دانشگاه راه اندازیش کرده بود ... جمعه ها با هم می رفتیم جائی و به بچه های بی بضاعت در سه مقطع دبستان، راهنمائی، دبیرستان درس می دادیم و اشکالاتشون را رفع می کردیم ... هر کدام چند شاگرد داشتیم ... من ریاضی و عربی درس می دادم ... الهام هم فکر کنم ریاضی و زبان ... یادش به خیر چه جمعه های خوبی داشتیم ... حیف که دوره کوتاهی بود.

داستان های دوستان الهام هم شنیدنی بود ... قصه ازدواج سالی ... فی فی خانم که همسر سربازش به زحمت تونست خودش را به جشن ازدواج دانشجوئی برسونه و با پوتین سربازی تو مراسم حاضر شد. هنوز عکس پوتینش را دارم ... فافا که در وقت خواب به نور حساس بود ... برنده شدن همسر یکی دیگه از بچه ها تو قرعه کشی بزرگ بانک و ...

در حال حاضر  الهام دانشجوی ارشد عمرانه و مصداق این فرمایش حضرت رسوله  که می فرمایند: هرکس باطن خودرا نیکو سازد، خداوند ظاهر او را نیکو گرداند.

 

پ.ن1: از الهام و دوستانش که در نبود من هوای فامیل عزیزم را داشتند بسیار سپاسگزارم.

پ.ن2 : یادم رفت در مورد جشن تاجگذاری(احتمالا) امام زمان علیه السلام که توسط بچه های واحد *۱۰ گرفته شد و کیک و تنقلات خوشمزه ای هم خوردیم بنویسیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت 19:14  توسط پریا  | 

 

پروردگارا! من و پدر و مادرم و همه مومنان را در آن روز که حساب برپا می شود، بیامرز. ( آیه41سوره ابراهیم)

 

......................................................................................................

 

از صبح متوجه دردسر جدیدی شدیم ... حساب مربوط به چندتا از سرفصل های شعبه نمی خوند ... همه یه جوری رفع و رجوع شد اما تازه امروز کلر (عطی) خبر داد ایران چکهای ابطالی دو روز قبل مشکل داره ... پریروز بچه ها حول و حوش 71 میلیون تومان ایران چک باطل کرده بودند که حالا از نظر فیزیکی حدود 50 میلیون تومان جسم ایران چک ناپدید شده بود ... ارشد و یکی از بچه ها تا ظهر گزارش های سیستمی مرتبط و مختلف را کنترل کردند تا به نتیجه ای برسند اما فایده ای نداشت ... دلشوره کم کم به دلها راه پیدا کرده بود ... عجیب بود که رئیس بی تفاوت از کنارمان رد می شد و چیزی نمی پرسید ...  چکهای مفقودی تقریبا" به تمامی کاربرها و همه بانکها تعلق داشت ... ساعتهای آخر تمام سوراخ سنبه های بانک را گشتیم ... یه زمان هم به رئیس مشکوک شدیم ... حدس زدیم دو روز قبل بعد از خالی شدن شعبه و در دسترس بودن چک پولها تصمیم به تنبیه بچه ها گرفته ... ساعتهای خروج همه را کنترل کردیم ... من و آزاده جزء خروجیهای آخر بانک محسوب می شدیم ... با یادآوری جزئیات آنروز و داشتن فرصت کافی از جانب رئیس برای انجام عملیات بی سابقه، همه نگاه ها به رئیس معطوف شد ... عطی مشورت به ظاهر دوستانه ای با رئیس کرد اما او در جواب گفت نیازمند جستجوی مردمی!!! برای یافتن هستیم و با خونسردی شعبه را ترک کرد ... ارشد به کسی اجازه خروج نمی داد ... یه روز تو هفته که زود می خواستیم بریم خونه هم این جوری خراب شد ... حالا من به درک، بقیه هم مهم نبودند، منیج چی؟ ... منیج بی چاره که در حین بازرسی ما و جستجوی شعبه در حال ایجاد تحول در ظاهرش بود و کاری به کار ما نداشت!!! ... آخه امروز با اوشون قرار ملاقات داشت ... بعد هم که بی خیال و بی توجه به همه وقتی در انظار همکاران ظاهر شد صدای سوت و دست و تشویق بچه ها به هوا بلند شد ... منیج استثنائی در مقابل ابراز شادمانی همکاران اسپری اش را در آورد و کلش را در مقابل نگاه مشتاق جوان خدماتی (مرتبط با خودش) رو خودش خالی کرد ... اما ارشد به منیج هم اجازه خروج نداد ... وقتی ساعتها تفحص بی نتیجه ماند، اجازه ترک شعبه  داده شد ... هنوز چند دقیقه از رفتن منیج نگذشته بود که با چهره ای گریان به شعبه برگشت ... گویا خبر فوت پدربزرگش را به او داده بودند ... به پول احتیاج داشت.

در مسیر برگشت به نیمه راه رسیده بودم و با آزاده قصد سوار شدن بر خطی های دیگه ای را داشتیم، منیج را منتظر دیدم ... به آزاده اشاره کردم منیج اونجاست ... ناگهان اوشون به کنارش اومد و با هم حرکت کردند ... عجب اوشون هیکلی ای بود ... من و آزاده که هنوز از ابهت اوشون غرق حیرت بودیم چند دقیقه ای با نگاه همراهیشون کردیم ... یاد حرفهای منیج افتادم که بعد از اولین دیدارش تو بانک برای همه تعریف می کرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 21:17  توسط پریا  | 

 

"و ما آنچه از قرآن فرستادیم شفای دل و رحمت دل برای اهل ایمان است" (سوره اسرا آیه 82)

 

........................................................................................................

                   

                      نرگس

 

      

         چه خوش است من بمیرم به ره ولای مهدی      

 

                                              

                                                سر و جان بها ندارد که کنم فدای مهدی

 

 

........................................................................................................

 

اواخر تحصیلم در دانشگاه بود ... در همان ابتدای ترم، جوانی همه نگاه ها را به خودش جلب کرده بود ... خیلی ها در موردش حرف می زدند ... تنها بود ... آرام و قرار نداشت ... دیدنش در خاطر می ماند ... مدام در حال حرکت بود ... دانشجوی یکی از رشته های پایه ... شنیده بودم تا قبل از آن زمان در رشته اش از قوی ترین ها بوده ... اما حالا احتمالا به تنها چیزی که نمی اندیشید همان درس بود ...  فقط و فقط راه می رفت ، سر کلاس ها حاضر نمی شد اما هر روز ساعتها در دانشگاه بود و غرق در عالم خیال خود حرکت می کرد ... می گفتند به تازگی برادرش را در تصادفی از دست داده و حال همراه همیشگی اش نشئگی بود و خماری ... در کلاس درس روشهای تولید 2 نشسته بودیم ... معمولا" خانمها همان دو ردیف اول کلاس را هم پر نمی کردند ... از ردیف سوم به بعد هم آقایون نشسته بودند ... مثلا" همه غرق در فرمایشات گوهربار استاد، در حقیقت در فکر و خیال خود غرق بودیم ... به ناگاه همه نگاه ها به چارچوب در خیره ماند ... حتی استاد نیز خاموش به آن طرف می نگریست ... جوانک مدهوش آنجا ایستاده بود ... با همان چشمان خمار نگاه بی قیدی به کلاس انداخت ... و با وجود وحشت دختران وارد کلاس شد ... فکر نمی کردم حوصله رفتن تا ته کلاس را داشته باشد، به همین خاطر از ترس آینکه مبادا در صندلی خالی کنار من جای بگیرد و مسیرِ رفتنم را سد کند بی قرار بودم و در دل خدا را صدا می کردم ... بحمدالله از کنار ما رد شد و روی یکی از صندلی های ته کلاس نشست ... آرامش دوباره بر کلاس حاکم شد و استاد مبحث قبلی را ادامه داد ... چند دقیقه بعد صدای بی حالی خطاب به استاد از ته کلاس بلند شد: کبریت داری ؟ ... هیچ کس جرات پچ پچ کردن هم نداشت ... استاد با آرامی نه ای گفت ... جوانک بلند شد و از کلاس خارج شد تا به حرکت همیشگی خودش ادامه دهد.

مدتی ناپیدا بود ... یکی دوماه بعد که دیدمش به کلی تغییر کرده بود ... او پاک شده بود.

 

پ . ن : نمی دونم منشا ترس غیرعادی من از افراد معتاد چی بوده؟ تا یکی دو سال پیش حتی از رد شدن از فاصله چند متری شون هم به وحشت می افتادم. حالا کمی روبراه تَرَم . ترسم کامل برطرف نشده اما دیگه مثل سابق غش نمی کنم. هرچی بوده بین من و الی مشترکه چون اون بدتر از منه. اما منشا مشکل ما، تو فسقلی به جای به اثر گذاشتن ترس، ایجادعشق و علاقه عجیبی بود که او در نوجوانی به پلیس شدن داشت اون هم در دایره مبارزه با مواد مخدر. هنوز هم از پلیس شدن بدش نمیاد و برنامه های تلویزیونی مرتبط را که من و الی جرات دیدنش را نداریم با دقت عجیبی دنبال می کنه. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 19:11  توسط پریا  | 

 

مردانی که نه تجارت و نه معامله ای آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و ادای زکات غافل نمی کند، آنها از روزی می ترسند که در آن دلها و چشمها زیر و رو می شود* تا خداوند آنان را به بهترین اعمالی که انجام داده اند پاداش دهد و از فضل خود بر پاداششان بیفزاید و خداوند به هر کس بخواهد بی حساب روزی دهد.* (آیات 37 و 38 سوره نور)

 

........................................................................................

 

بالاخره بعد از روزها تلاش و سعی فراوان برای هماهنگ کردن من و آزاده با النا (همکاری در شعبه ای نزدیک) برای انجام یک دیدار دوستانه به همراه پیاده روی بعد از ساعت کاری موفق شدیم ... آزاده به شدت مخالف بستنی به قول خودش فشنگی (قیفی) بود ... الن در جواب آزاده: ( با تحکم و صدائی بلند) برای پریا بستنی قیفی بگیر، (با عطوفتی کم سابقه) برای من هم قیفی بگیر، ( با لحنی نرمال ) خودت هم مهم نیستی ... اونقدر چرت و پرت گفتیم ( یعنی از همون شعبه هامون) که دیگه به مسائل اساسی نرسیدیم ... الن واقعا" یه پا فیلمه با خونسردی منحصر به فردش.

 زمانی که باجه ام بین ملانی و الن بود آنقدر تو دنیای مشترکمون غرق بودیم که اصلا" متوجه وقایع شعبه نبودیم ... اگر که از جریانی باخبرمی شدیم آخرین مطلعین محسوب می شدیم ... بعضی ها آنقدر به دوستیمون حسادت می کردند که تصمیم به عوض کردن باجه هامون گرفتند ... اول با زبان خوش و به بهانه ایجاد تنوع در شعبه ... البته به این شکل که از 14 تا باجه، ما سه نفر یکی مون بره باجه های اول، یکی وسط، دیگری ته شهبه تا رابطه مان کمرنگ و بعد قطع شه ... محکم در مقابلشون ایستادم ... حتی با رئیس (قبلی) صحبت کردم ... چه بهانه ای هم آوردم ... گرمائی بودن ... دست گذاشتم رو نقطه حساس رئیس ... گفتم من باید مستقیم باد کولر بهم بخوره ... باجه ام هم موقعیتش جوری بود که یه کولر پشت سرم بود یکی هم سمت راستم با دو سه متر فاصله ... و تنها کسی که می تونست سرمای اون باجه را تحمل کنه من بودم ... حتی مشتری ها هم صداشون در می آمد ... رئیس راه می رفت کولرها را روشن می کرد بچه ها هم پشت سرش خاموشش می کردند ... البته او بابت بیماریش همیشه سر این مسئله با بچه ها اختلاف داشت و حامی من بود ... چند هفته ای در کش و قوس ایجاد تنوع بودیم تا در نهایت برای بهره مندی از حمایت مافوق ها جام را عوض کردم ... تو لحظات بیکاری مدام پیش دوستانم بودم ... دکتر می گفت چی چی تو گوش هم ای جی وی جی می گید؟ ... چند ماه بعد هم که هر دو دوستم از شعبه ما منتقل شدند.

امروز صبح پس از خاتمه جلسه هفتگی رئیس تو فرصتی که پیشش رفته بودم نظرم را در مورد مباحث مطرح شده پرسید ... علاقمند بودم بیشتر در مورد مدیریت ریسک بدونم ... یه جلسه دونفره گذاشت و توضیحاتی بهم داد ... دلم می خواد بیشتر در این مورد  بدونم ... علاقمند به مطالعه در زمینه کاری و  پیشرفت بانکها شدم ... رئیس یه چیزهای جدیدی از بانکداری اسلامی و جهانی، خارج از مدیریت ریسک یادم داد  مثل تکافل که در رابطه با بیمه هست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 21:15  توسط پریا  | 

 

اللهم ارزقنا شفاعة الحسین یوم الورود

 

...........................................................................................

 

یه زمان کلی حرف برای گفتن داری، اما رو مد نوشتن نیستی ... اصلا" حسش را نداری ... حس هیچ کاری را ... الان دقیقا" تو همون وضعیت قرار دارم ... اما به نوشتن هم بدجور عادت کرده ام.

 

بیرون از خونه عادت به حرف زدن از زندگی شخصی ندارم ... مگر مواردی خاص، اون هم برای چند نفرخیلی معدود و البته کاملا" محدود ... برعکس زمانی که پام به خونه می رسه آنقدر حرف می زنم و از اتفاقات روز می گم که بقیه دچار سردرد می شن ... اعضای خانواده تقریبا" از همه چیز خبر دارند ... اما آزاده برعکس منه ... تو خونه هیچ حرفی از بانک، همکارها، مشکلات کاری بر زبون نمیاره ... چند باری هم که صندوقش کم آورد و مجبور شد از جیب بذاره، بازهم خانواده اش ازهیچ چیز خبر نداشتند ... در عوض گاهی از خانواده اش برای ما می گه ... اما من نه تنها از احتمالات کم آوردن های صندوقم تو خونه می گم بلکه از مشکلاتی که من و همکاران با اون مواجه می شیم هم صحبت می کنم .

چند روز پیش به همراه مرد مهربون به یکی از موسسات مالی و اعتباری مراجعه کرده بودم ... با اینکه چند نفری جلوتر از ما در نوبت بودند، اما فضای شعبه به حدی ساکت و آرام بود که حتی به سختی می شد نفس کشید ... با خودم تصور می کردم که حالا تو شعبه ما چه خبره ... مسلما" مثل همیشه پر از هیاهوی بچه هاست ... برخی ازهمکاران عزیز اگر تو خونه آب هم بخورند با ذکر ساعت و دقیقه اش به همه خبر می دند ... دیشب شام چی خوردند ... چند تا میهمان داشتند به علاوه اسامی میهمانان و شجره نامه شون ... فکر کنم به همین خاطر همیشه محیط ما پر سرو صداست ... بعضی اوقات که صداها به اوج می رسه حتی شعبه خالی از مشتریست ... در حال حاضر که بیشترین آلودگی صوتی متعلق به معاون عزیزمونه که علاقمند به صحبت در تمامی زمینه به خصوص امور مربوط به زنان هست و جالبه که بسیاری از بانوان همکار در همان امور زنانه با ایشون مشورت می کنند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 22:35  توسط پریا  | 

 

ءامِنوا بالله و رسوله و انفِقوا ممّا جعَلَکم مُستَخلَفینَ فیه فالذّین ءامَنوا مِنکُم و اَنفَقوا لهم اَجرٌ کبیرٌ

به خدا و رسولش ایمان بیاورید و از آنچه شما را جانشین و نماینده در آن قرار داده انفاق کنید، کسانی که از شما ایمان بیاورندو انفاق کنند،اجر بزرگی دارند. (آیه 7 سوره حدید)

 

..................................................................................................

 

سالها پیش ... شاید حول و حوش 18سال قبل ... تو سایه درخت صنوبر بلندی که چند متر دورتر از خونه مادربزرگ مرحومه، دوتا خانم یکی پیر و دیگری جوان صبحشون را به شب می رسوندند ... نمی دونم شبها چه می کردند، به کجا می رفتند، اما فردا صبح دوباره آن دو را پای همان درخت صنوبر می دیدیم ... به مرور آن دو را بیشتر شناختیم ... مادری دیوانه از خانواده ای متمول و سرشناس به همراه دختری که به تدریج تحت تاثیر رفتار مادر، او هم در مرز جنون قرار داشت ... دختری کچل که همیشه چادری طوسی رنگ با خالهای مشکی به سر داشت ... مادر هم هیچوقت چادر مشکی مندرسش  را از خود دور نمی کرد ... با ظاهر کثیفی که داشتند همیشه ازشون فراری بودم ... برخلاف مادر بزرگ که خیلی از روزها با تلاش فراوان سعی در کمک به آنها داشت ... خیلی از روزها با زحمت بسیار و حتی برخلاف میل مادر و دختر و با فریب دادنشان آنها را به داخل خانه اش می آورد و بعد از شستشوی تنشون ، شکمشون را هم سیر می کرد ... ما نوه ها همیشه مخالفت می کردیم و تا مدتها به ظرفهای مورد استفاده شون دست هم نمی زدیم ... برای من همیشه سوال بود که چه طور مادر بزرگ می تونه کارهائی از این دست را انجام بده و حتی به انجامش رغبت داشته باشه .

 

مادربزرگم دل بزرگی داشت .

 

دیروز که برای مراسم چهلمین روز درگذشت بر سر مزارش حاضر بودم، چیزهای جالبی دیدم ... قطعه کناری و چند قطعه این طرف تر و آن طرف تر تقریبا" همزمان مراسم داشتند اما چه زرق و برق هائی بر سر مزار برخی دیده می شد ... این تضادها به نوعی خنده دار بود ... در حالی که همه مثل هم و فقط با یک کفن در زیر خاک آرمیده بودند ... نمی دونم این تجملات چه دردی از دل اموات دوا می کنه ... افراد زیادی را دیدم که حتی به خواندن قرآن آشنا نبودند به طوری که برخی با پرداخت وجه از کسی در خواست تلاوت قران می کردند ... بعضی هم بی خیالش شده بودند.

 

چه قدر زشته کسی بالاترین مدارج علمی را طی کرده باشه اما ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت 19:42  توسط پریا  | 

 

دعا قضای حتمی را بر می گرداند پس بسیار دعا کنید که کلید همه رحمتها و رستگاریها و کلید اجابت هر حاجت است و مردم به آنچه نزد خدا دارند نمی رسند مگر با دعا، چون هیچ دری نیست که بسیار کوبیده شود و به روی کوبنده آن باز نشود.

(امام صادق علیه السلام : بحارالانوار جلد93)

 

...............................................................................

 

بالاخره بعد از مدتها ملانی خودش پیش قدم شد و بهم زنگ زد ... تقریبا" هر روز من به اون و چند تا از همکاران سابق نزدیک دیگه زنگ می زنم ... شعبه اش تو شمالی ترین نقطه تهرانه ... هم تعدادشون کمتره، هم مشتریاشون ... گویا در آخرین ساعات کاری روز قبل خانمی برای خواباندن تعداد زیادی چک پول به حسابش مراجعه می کنه ... کارکنان شیفت حاضر در شعبه چند خانم بودند به علاوه خانم معاون، یک سرباز و یک نیروی خدماتی آقا ... مشتری از همکار بانکی ما می خواد که بهش در پشت نویسی تراولها کمک کنه ... کاربر مزبور هم این کمکش می کنه و در پایان کار اعلام می کنه که جمع چک پولها 23 میلیون تومانه در حالی که مشتری مدعی می شه جمع مبلغ 32 میلیون بوده که از فروش 3 دستگاه خودروی ریو توسط پسرش به دست آمده ... بعد هم خانم شروع به داد و فریاد می کنه و هوار می زنه که آی ملت پولم را دزدیدند ... تلاشهای خانم معاون در جهت آرام سازی اون خانم نتیجه ای نمی ده  ... خلاصه همه کاربران بانکی به وحشت افتاده بودند ... مشتری به پسرش زنگ می زنه که پولهاشون به سرقت رفته تا خودش را سریع به بانک برسونه ... کاربرها خدا را شکر می کنند که حداقل یکی می خواد بیاد اون خانم را ساکت کنه و بعد بنشینند و با آرامش مشکل را حل کنند ... اما آقا پسر یه گردن کلفت حسابی بوده که به همراه سه نفر فورا" خودشون را به بانک می رسونند ... گویا همراهان، خریداران ریو بودند که برای شهادت دادن آمده بودند ... پسر در بدو ورود به شعبه با کوبش مشتی بر دستگاه شماره گیر و فریاد شما نمی تونید سر ما کلاه بگذارید همه را متوجه قدرت و هیبت بی مثالش می کنه ... به طوری که سرباز حاضر در بانک سریع خودش را در محلی به دور از چشم بقیه پنهان می کنه ... مدعیان یک طرف و خانم جوان معاون در سوی دیگر ... وقتی فضای شعبه به شدت متشنج می شه نیروی خدماتی به دستور معاون به پلیس 110 زنگ می زنه ... دقایقی بعد پلیس هم از راه می رسه ... زمانی قائله ختم به خیر می شه که 9 میلیون تراول در کیف خانم مشتری پیدا می شه ... تا آن زمان مشتری با اصرار بچه ها حتی حاضر نشده بود نگاهی به کیفش بیندازه و ادعا می کرد تمامی چکها را به کارمند بانک داده است ... خلاصه ملانی و همکارانش شکوائیه ای برعلیه دزدان حقیقی که معلوم بود از ابتدا بنا دارند کلاه گشادی سر بانک بگذارند، تنظیم می کنند ... اما دزدان که می بینند شب را باید تو بازداشتگاه آب خنک بخورند، به دست و پای خانم معاون می افتند تا سرانجام دل مهربان او را به دست می آورند.

 

برای ما هم همچین مواردی پیش آمده ... اما معمولا با گشتن کیف و جیب مشتری مشکل حل می شده.

 

تو شعبه قبلیم (باز هم) خانم مشتری سر یکسری محاسبات و قراردادهای بانکی یه الم شنگهء درست و حسابی راه انداخت ... احتمالا اون خانم فضای بانک را با صحنه تئاتر اشتباه گرفته بود ... چون هر از گاهی وسط مشتریان و تماشاچیان روی یک زانو بر زمین می نشست و یک دست خودش را روی سر می ذاشت و با فریاد کشداری عین اجراهای تئاتر می گفت من یک ضعیفه ام، آی مردم یکی به داد من ضعیفه برسه ... کلی هم ادعا داشت که از فرنگ برگشته هست و آشنای گردن کلفت زیاد داره ... بعد هم یه گریه اساسی کرد تا عاقبت آروم گرفت ... ولی این مورد هم ناشی از اشتباهات مشتری بود و بعد با صحبتهای رئیس آروم گرفت.

 

پ.ن1 : چند روز پیش خمس الی و فسقلی را حساب کردیم ... الی جَوگیر شده بود و سعی می کرد تا می تونه خُمسش را زیادتر کنه ... کلی به ذهنش فشار آورد تا چیزی را از قلم نندازه ... اولین سال خمسی الی و دومین سال فسقلی بود ... من می گم این فسقلی انسان موفقه ها !!!

 

پ.ن 2:برای شادی روح مادربزرگ نویسنده این سایت و البته مادر بزرگ خودم فاتحه ای بخونیم و دعا کنیم.

 

پ.ن 3: با توجه به پ.ن2 ، یادآوری خاطرات مامان بزرگ مرحومم و نزدیکی چهلم اون عزیز فکر نکنم تا چند روز دل و دماغی برای نوشتن داشته باشم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 18:54  توسط پریا  | 

 

بهترین اقسام ایمان آن است که بدانی هرجا هستی، خدا با توست.

                                                    (پیامبر اکرم صلوات الله علیه)

 

............................................................................................................

 

 

                           شیرینی خورون

منیج یه دختر خاصه ... اگر پایان نامه اش را ارائه بده، مدرک ارشدش را هم می گیره ... خیلی متفاوته ... فوق العاده ساده هست ... یعنی نمی دونه چه چیز را باید به کی بگه و چه چیز را نگه ... از اسرارش تقریبا" هر 30 نفرهمکارها خبر داریم ... خیلی ها می دونیم تا به حال چند نفر وارد زندگیش شده و چرا از اون خارج شده اند... و چه حرفهای خصوصی ای بینشون رد و بدل شده ... هر چی ازش بپرسی راستش را می گه و اهل خودداری و پنهان کاری نیست ... همه دخترها و پسرها می گن بزرگترین آرزوش ازدواجه ... و این دستمایه ای برای دست انداختنش شده ... به طوری که چندین بار یکی از نیروهای جوان خدماتی رفته کنارش نشسته و از خواستگارهاش سوال کرده، بعد هم او را گذاشته سر کار ... یعنی مدعی شده دنبال یه دختر و همسر ایده ال برای دوستشه با مشخصات منیج ... کار به جائی رسیده که همه به منیج می گن عشقه ازدواج ... منیج بیچاره هم کِیف می کنه و در برابر ابراز احساسات بقیه هِرهِر می خنده و لبخند می زنه ... آقا فضلی می گفت دلم برای منیج می سوزه، بس که این دختر ساده است ... من گفتم خیلی از جوونها آرزوی ازدواج دارند اما مشکل منیج اینه که آرزوهاش را بلند بر زبان میاره ... چند وقت پیش دکتر و آقای معاون بهش گیر دادند که باید بینی ات را عمل کنی و اِلا ازدواج نمی کنی ... منیج ساده هم در به در به دنبال دکتر خوب می گرده .

دیروز آقا فضلی مشغول افتتاح حساب برای یکی از مشتریانش بود... من صحبتهاشون را به وضوح می شنیدم ... آقا فضلی پرسید ازدواج کردین؟ ... جوان بیچاره با حسرت عجیبی گفت نه متاسفانه ... بعد که ارشد جریان را شنید گفت ای کاش منیج را به مشتری معرفی می کردیم تا دل دو جوان را شاد کنیم ... در گیر و دار همین حرفها بودیم، منیج هم آمده بود کنار ما ... به ناگاه ارشد گفت وای منیج! یه کِیس خوب برات سراغ دارم ... طرف، تو یکی از شعب ارشده، مدرک و رشته تحصیلیش هم مثل توست، اونم در به در دنبال همسره ... عین خودته ... آرزوی ازدواج داره ... به خیلی از همکاران پیشنهاد ازدواج داده ...اگه قبول کنی چند هزار دختر همکار دعایت می کنند ... همه به شدت می خندیدند و فضای شعبه بهم ریخته بود ... منیج هم لبخندی زد و در مورد آقا داماد سوال می پرسید ... این اشتیاق فراوان منیج باعث شد که کل شعبه و حتی شاید برخی مشتریان در کمتر از چند ثانیه از کل جریان باخبر شوند ... منیج مثل عروس خانمها رفت پشت باجه اش و مشغول به کار شد ... ارشد هم زنگ زد به یکی از همکاران در شعبه ای دیگر ، جریان را تعریف  کرد و از او خواست آن را به گوش آقا داماد برسونه ... آقای معاون هم اومده بود چند نفری را برای منیج پیشنهاد می داد من جمله یکی از مشتری ها که کمی هم به لحاظ عقلی کم داره ...  خلاصه ولوله ای برپا بود و جالب بود که آقایون شعبه خودشون را خیلی مشتاق نشون می دادند و لحظه به لحظه اخبارشون را تکمیل می کردند ... دیروز آقا داماد بلافاصله بعد از شنیدن ماجرا زنگ زده و با منیج حرف زده بود ... فردا هم قراره همدیگر را ببینند ... هر دو مثل هم، با اخلاقی مشابه ... قرار بر اینه که امشب هم تلفنی با هم حرف بزنند ... منیج دست رد به سینه هیچ یک از مشتاقان ازدواجش نمی زنه و به سوال همه با ذکر ریز جزئیات ماجرا جواب می ده ... داستان منیج همچنان ادامه داره  ...

 

و این تنها بیان بخش کوچکی از رفتارهای عجیب منیجه!!!.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 22:54  توسط پریا  | 

 

امام سجاد علیه السلام:

بین خدا و حجت او حجابی نیست و خدا از حجت خود در حجاب نیست. مائیم ابواب خدا و مائیم صراط مستقیم، مائیم مخزن علم خدا ، مائیم زبان و مترجم وحی خدا ، مائیم ارکان توحیدش و مائیم گنجینه اسرارش.

 

...............................................................................................

 

از همون اول صبح درهای رحمت خدا به روی من باز شده بود، اساسی!!! ... اینقدر که خدا دوستم داشت یک لحظه بیکار نبودم و هزاران هزار کار رو سرم ریخته بود تا با خدمت رسانی ثواب جمع کنم ... تازه چند برابرش تو صف مونده بود ...نزدیک ظهر فرزانه فرم تقاضای چک رمزداری را برام آورد و گفت پیف پیف پیف، مشتریم بوی * میداد، حالم به هم خورد ... کمی از حال و هواش گفت ... و آنقدر خوب توصیف کرد که من هم همون جا نزدیک بود حالم بد شه ... به زحمت فرزانه را فرستادم سر جاش بشینه تا حداقل روز ما را خراب نکنه ... همین جور که داشتم مشخصات چک را وارد سیستم می کردم از بوی بد فرم تقاضای چک که به گفته فرزانه کمی از بوی مشتری را به همراه داشت، منقلب شدم ... باور کردنی نبود که فرم تقاضا هم تا این اندازه معطر شده باشه ... البته مشتری خوش بو، خودش هم هر از گاهی عرض اندامی می کرد و چشم ما را به جمال خود منور می نمود ... بعد از آماده شدن چک آنقدر حالم بد شده بود که به هیچی دست نمی زدم ... حس می کردم که خودم هم از عطر کاغذ مستفیض شده ام ...  متاسفانه کمی با تاخیر و البته قبل از ساعت دو اجازه نماز بهم داده شد ... ای کاش زودتر برم پشت باجه تا حداقل نمازهام را بتونم سر وقت بخونم ... فعلا" که اختیار خودم دستم نیست ولی یک تلاشهائی انجام شده ... بعد از نماز ناهارم را هم کوفت کردم بس که این همکاران عزیز سخنان شیرین بر زبانشان جاریه ... همون اول بسم الله امیر خان تار موئی در غذایش یافت و با شوق فراوان به ما هم نشان داد ... خواهش و التماس که بابا شما راحتید و هر زهرماری می خورید اما ما نسبت به تمیزی غذایمان کمی تا قسمتی حساسیم ... بعد از ناهار و قبل از نزدیک شدن به میزم، ارشد خواست برم پیشش و دست خط زیبایم را پای برگه ای تائید نمایم ... و باز چشمم به لیست چکهای کلر افتاد و البته خط خودم در زیرش ... بازهم یک دردسر جدید مربوط به کلر ... سه تا کلر بعد از من عوض شده، حالا درست مشکل مرکز باید مربوط به 5 ماه پیش و اواخر دوره کلر من باشه؟ ... هر چی دردسر کلره یه جوری پای من بدبخت هم وسط کشیده می شه ... حالا سوال این بود که پانزده میلیون تومانی که من به جمع چکهای کلرم دستی و نه سیستمی بدون هیچ توضیحی اضافه کرده ام علتش چیه و چه طور این مبلغ به حساب مشتری رفته و بعد باعث تسویه وامش شده ... اعتبارات هم کلی ما را ترسوند و من موندم و 15 میلیون بدهی به بانک ... در ابتدا اعتبارات طوری منو به وحشت انداخت که دیگه هرچی هم از اون تاریخ به ذهن داشتم از مغزم پریده بود ...  هرچی سندها را این ور اون ور کردیم هیچی دستگیرمون نشد ... ارشد بیچاره آن قدر تلاش کرد تا در نهایت در تماس با کلر مرکز همه چی را کشف کرد و شکر خدا همه چی را با جزئیات به یاد آورد و با یادآوری اتفاقات آن روز جان و جیبمان را نجات داد ... اشتباه مربوط به اتاق پایاپای بود ... تازه تونستم یک نفس راحت بکشم.

 

آقا فضلی در مقابل چند تا از همکاران، رو به من : دقت کردین به مشتریم ... انگار پوست صورتش را کشیده بود! ... با وجود 50 سال سن به نظر زیر سی ساله می آمد.

من: اولا شادابی و جوانی پوست می تونه مربوط به تغذیه فرد باشه ... در ثانی شما خجالت نمی کشین به صورت خانم مشتری اون طوری نگاه می کنید؟ ... مثلا" نامحرمه.

آقا فضلی: اختیار دارین پریا خانم یعنی شما در مورد من چه فکری می کنید. خوب باید احراز هویتش می کردم.

من: بله باید احراز هویت انجام می شد ولی نه با دقت روی پوست مشتری!!!

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 20:1  توسط پریا  | 

 

وَ اِذا حُشِر الناسُ کانوا لهم اعداء" و کانوا بعِبادَتِهم کافرین

و هنگامی که مردم محشور می شوند، معبودهای آن ها دشمنانشان خواهند بود، حتی عبادت آنها را انکار می کنند! (سوره احقاف آیه 6)

 

.......................................................................................

 

قربونت برم خدا ... چه قدر خوبی!!! ... خدا جونم یه چشمه از رزاقیت خودش را بهم نشون داد ... وای امروز چه قدر متحول شده ام؟

 

 

دیشب کتاب pdf شده تو سایت عندلیبان را خوندم ... با خوندنش حسابی به فکر فرو رفتم  ... آنقدر برام لذت بخش بود که می خواستم با همه در موردش صحبت کنم ... اما هیچکی احساساتی نشد، حتی همکارام ... به سرم زد به ملانی و النا (دوستان نزدیکم تو شعبه های دیگه) زنگ بزنم و براشون از نگاه نواَم به اطراف بگم ... اما نشد ... اشتیاق عجیبی هم برای دیدن نقشه تهران داشتم تا شاید یه کم فکرم آروم شه ... اما اون را هم پیدا نکردم... خدا را شکر نهال همکارم قدر سر سوزن باهام ابراز همدردی کرد و علاقه اش را به خوندن کتاب نشون داد ... انگار من خیلی بی جنبه بودم و خودم خبر نداشتم.

 

 

برق شعبه مان امروز دچار مشکلاتی شده بود ... با تلاش های بی وقفه رئیس، چند ساعتی در راه رضای خدا، به خلق خدمت رسانی نمودیم ... اما آن ربّ مهربان پسندید که ما نیز یکساعتی با نعمت بی برقی از دست مشتریان بیارامیم ... ولی ملت آنقدر دوستمان داشتند که لحظه ای از بانک خارج نشده و به شعب نزدیک هم نرفتند ... آن گاه همه گی در مسابقه صبر و استقامت به مقام اولی دست یافتند ... نفرات برگزیده نیز انتخاب شدند ... آنها نبودند مگر کسانی که با آمدن برق در کمتر از صدم ثانیه خود را به دستگاه شماره گیر رسانده و ربع دقایقی تا درست شدن آن دستگاه زبان نفهم در صفهای طولانی و پرِسینگ ( از مصدر پِرس شدن) به انتظار مانده و شیره وجودشان گرفته شد و اسباب خنده مان را فراهم آوردند ... واقعا" تحسینی در خورشان نمی یابیم مگر، به به! به به! ... 

 

 

 نیم ساعت آخر کار، عطی (کِلِرفعلی) متوجه شد که امروز 14 ام برج بوده و نه 15 ام ... یه دسته گل باحال به آب داده بود ... یه چک بیست میلیاردی به تاریخ 15 اُم را به اشتباه امروز پاس کرده بود و مجبور شده بود از حساب کوتاه مدت خاصشان موجودی چک را تامین کنه ... به این ترتیب حتی اگر می خواست تراکنش را برگشت هم بزنه و چک را فردا پاس کنه، باز سود یه روز این بیست میلیارد می سوخت ... سودی به مبلغ حدودا" 000/400/5 بابت یک روز ... پیشنهادهای عجیب و غریبی برای کمک از هر طرف می رسید ... نهایتا" راه چاره اش یافتیده شد و ماجرا ختم به خیر شد.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 21:5  توسط پریا  | 

 

عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): وَيْلٌ لاِمْرَأَة أَغْضَبَتْ زَوْجَها وَ طُوبى لاِمْرَأَة رَضِىَ عَنْها زَوْجُها.

حضرت فاطمه زهرا  به نقل از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: واى به حال زنى كه شوهرش را خشمگين سازد، و خوشا به حال زنى كه شوهرش از او خشنود باشد.

 

.............................................................................................

 

دیدن صحنه هائی از فیلم بچه های ابدی به کارگردانی پوران درخشنده من رو یاد خاطرات دوری انداخت ... به خصوص با دیدن علی آقای این فیلم که یکی از بچه های عقب مانده ذهنیه.

 

هنوز مدرسه نمی رفتم یعنی قبل از سال 66 بود (باورم نمی شه خاطره ام بیش از بیست سال قدمت داشته باشه) ... حشمت خانم یکی از دوستان قدیمی مادربزرگ مرحومم بود ... همیشه او بود که به دیدنمان می آمد ... چون هیچ وقت در خانه نبود ... یک نفر هم همراه دائمی اش بود ... پسری هم قد و قواره خودم به نام فرامرز ... من فرامرز را خیلی دوست داشتم ... از دیدنش به قدری خوشحال می شدم که شاید از دیدن شَرا دخترخاله ام که صمیمی ترین دوست آن دورانم بود، آن اندازه شاد نمی شدم ... دستش را می گرفتم و با او حرف می زدم ... معمولا" در دوران کودکی حوصله بازی های پر سر و صدا را نداشتم ... عاشق خاله بازی بودم ... فرامرز یک عقب مانده ذهنی بود ... و من واقعا" درک نمی کردم که آن یعنی چه؟ ... فقط می دانستم نوعی بیماری داره که قادر به حرف زدن نیست و اصوات نامفهومی از زبانش خارج می شه ... بعدها فهمیدم که فرامرز با آن اندام کوچکش ده سالی از من بزرگ تره ... به هرحال، تابستان بود و ما هم چندماهی مهمان خانه مادربزرگ بودیم ... محرم هم مصادف با یکی از ماههای تابستان بود ... زیارتگاه معروفی در یکی از شهرهای نزدیک اطراف بود که محرمها پاتوق مامان بزرگ و اقوام و دوستانش بود ... من هم به عشق دیدن فرامرز، در یکی از شبهای عاشورا یا تاسوعا با مامان بزرگ راهی آن زیارتگاه شدم ... در طی مراسم، من مامان شده بودم و فرامرز بچه ام ... از او خواستم روی پای مامانش (من) بشینه و مراسم را دنبال کنیم، مثل همه مادران و فرزندانی که آنجا حاضر بودند ... بعد از مدتی متوجه شدم که بله، فرامرز پای مرا با جای دیگری اشتباه گرفته و خرابکاری بدی بار آورده ... آن زمان هم مثل حالا به شدت حساس بودم ... فقط یادمه که از فرامرز برای مدتی به شدت متنفر شده بودم ... یادم نمیاد که واقعا" مامان بزرگ مرحومم چه طوری من را از آن وضعیت خلاص کرد ... بعد از آن هیچ محرم دیگری به آن زیارتگاه نرفتم.

 

چند سال بعد حشمت فوت کرد ... می دانستم فرزندان بزرگ دیگری هم داره ... اما نگران آینده فرامرز بودم ... بعدها شنیدم که او را به بهزیستی منتقل کرده اند.

 

پ . ن: مرد مهربون هر از گاهی از پشت لپ تاپش با ذوق و شوق فراوان صدام می کنه. حدس می زنم که کارش چیه . می خواد یک نکته، ترفند یا نرم افزار جدیدی را که تازه کشف کرده به من هم آموزش بده ... اما من حوصله خیلی هاش را ندارم و یک جوری فرار می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت 22:11  توسط پریا  | 

 

 

 

                      کعبه

 

 

به کعبه گفتم تو از خاکی، منم خاک

                            چرا باید به دور تو بگردم؟

                              

                    

                                      ندا آمد: تو با پا آمدی باید بگردی

                                                               برو با دل بیا تا من بگردم

 

..............................................................................................

 

آینده پر از ابهامه ... جدیدا" افکار مرتبط با مسکن از مشغله های اساسی ذهنمه ... مرد مهربون که حال و روزم را دید، گفت نگران نباش خدا خودش می رسونه ... به فکر فرو رفتم ... دیدم راست می گه ، از اینده کسی خبر نداره ... مهم داشتن یک زندگی با صفاست، همراه با عشق، محبت و به رنگ خدا ... چرا باید از الان از آینده نامعلومم در هراس باشم ... اجاره نشینی هم کسی را نمی کُشه ... بی خیال مال دنیا ... چشمم به یکی از دفاتر قدیمیم افتاد ... این دفتر مختص مردمهربونه، قبل از عقدمون ... سوال و جوابهائی که بین ما رد و بدل شده بود و می خواست بشه ... تحلیل ها ... می نوشتم تا بخونم و بیشتر روش فکر کنم ... چند برگی را خوندم ... از خودم شرمنده شدم ... چرا باید از شعارهائی که اون موقع می دادم فاصله بگیرم!؟ ... من از همون اولش می دونستم که دست هردومون که آن زمان دانشجو بودیم خالیه ... با هم قرار گذاشتیم همه چیز را خودمان بسازیم ... جدای از تورم، وضعیت الان ما نسبت به تصورات آن زمانمان از آینده خیلی بهتره ... خدا را شکر.

خاطرات و یادداشت های قدیمی هم یک زمانی خیلی بدرد می خوره .

 

 

فسقلی امروز یکی از بزرگترین گامها را در مسیر موفقیت تو زندگیش برداشت. مبارکش باشه. همزمان با هم وارد بازار کار شدیم. چند بار جابه جائی هم داشته، در راه تبدیل شدن به انسان موفق (شعار همیشگی اش). چه قدر بابت همین شعار دست انداختیمش!!! و البته با دیده تردید ناظر کارهاش بودیم. الحمدالله که گامهایش را درست و حساب شده برداشته.

 

پ . ن: درد کمرم بیشتر شده، دیگه خم شدن هم درد شدیدی به همراه داره.  برای بد نشستن تو بانکه و موقع درس خوندن. 

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 22:18  توسط پریا  | 

 

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ولی در نماز پایان است. شاید این بدین معنیست که پایان نماز آغاز دیدار است... (دکتر علی شریعتی)

 

.......................................................................................................

 

هنوزهم به یادشم ... هربار که فیلمشو می بینم بغضم می گیره و اشکم ناخودآگاه سرازیر می شه ... دلم خیلی گرفته مغزم پر شده ازمشغولیت های مختلف ... گذشته ... حال ... آینده... فکر کنم یه جورائی زده به سرم.

 

یکی از بستگان مرد مهربون به مناسبتی ارزشمندترین چیزی را که تو زندگیش داشته به من هدیه داده ...این هدیه بیش از آنکه ارزش مادی داشته باشه ارزش معنوی داشت ... فوق العاده ارزشمند ... خودم هم شوکه شدم ... تو برخوردهاش محبت خاصی نشون نمی داد ... حتی روابط صمیمانه تری با برخی دیگه داره ... همیشه هم یه چیزهائی تو رفتارش می دیدم که بهم بر می خورد و سرش با مرد مهربون چونه می زدم و می گفتم فلانی من را دوست نداره ،با این کار فلانی به من بی احترامی شده ... اما مرد مهربون همیشه می گفت تو نمی شناسیش اون بیش از اندازه بهت علاقه داره.  برای رفتارهاش هم توجیهی داشت به طوری که درک نکردن های من را ناشی از تفاوت فرهنگی بین ما می دونست ... من توجیه نمی شدم ... اما چون با کمترین محبتی بزرگترین ناراحتی ها از دلم بیرون می ره، با دریافت هدیه ارزشمندش که هیچ کس را لایق اون نمی دونست همه چی از دلم پاک شد ... می دانستم که فلانی به زودی به حج مشرف می شه ... اما او بدون هیچ گونه تماسی با من رفت ... بدون خداحافظی ... حالا درسته پیش بینی های خودشون درست از آب در نیومد ولی من از این اتفاق نمی تونم به راحتی بگذرم ... باز هم مردمهربون دلائل خاص خودش را داره ... اما به نظر من باید از باورهای بد فرهنگی فاصله گرفت، همانطور که خودم این کار را کردم  ... من حتی با خانواده و اقوام خودم هم به همین دلیل تفاوت فاحشی دارم ... نمی دونم! آیا من همه چیز را بزرگ می کنم؟ ... آیا ... ؟؟؟ ... بالاخره فلانی از مدینه بهم زنگ زد ... من اما دلم هنوز پُره ...

 

پ . ن: این کمردرد هم چند وقتیه که  اذیتم می کنه هر روز هم دردش شدیدتر می شه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 21:48  توسط پریا  | 

 

یا ایّها الذین ءامنو اذا تداینتُم بِدَین الی اجل مسمّی فَاکتُبوه

ای کسانی که ایمان آورده اید! هنگامی که بدهی مدت داری به یکدیگر پیدا کنید، آن را بنویسید. (سوره بقره بخشی از آیه 282)

 

..................................................................................................

 

بالاخره حکم پوشی هم اومد ... برای یه شعبه خوش آب و هوا، خلوت اما بد مسیر ... می گن تا آخر ماه چهار نفر از بچه ها جا به جا خواهند شد ... طی تغییراتی که خواهیم داشت قسمت اعتباری تقریبا" یه تحول درست و حسابی خواهد داشت ... حالا تصمیم گرفتند که دو سه نفر از باسابقه ترین های ریالی را ببرند بخش اعتباری ... از امروز نوشا جا به جا شد ... یه دختر پرچونهء کاربلد اما از زیر کار  دررو که فقط مخ تیلیت می کنه و به ندرت  کسی می تونه کنارش دووم بیاره ... یه زوج خوب در کنار دکتر که با هم یواشکی زیاد حرف می زدند و یاور دکتر تو فندبازی هاش بود  ... ارشد اعتباری غصه اش  گرفته ... هم به خاطر زبون دراز نوشا و هم کارکردن با صفر کیلومترها ... بچه های اعتباری مون به هیچ کس چیزی یاد نمی دادند به خصوص پوشی که هروقت یه سوال ازش می کردی کلی ادعای دونستنش می شد و در جواب حتما" می گفت « تو چند ساله مشغول به کاری؟ هنوز یاد نگرفتی » ... در صورتی که هر از گاهی چرخشی یکی از بچه ها باید بره اعتبارات کارآموزی و کارهای اونها را هم یاد بگیره، اما تو شعبه ما همچین خبری نیود ... حالا هم اونها باید به تنهائی بار مسئولیتها را به دوش بکشند تا بچه های جدید کار را یاد بگیرند.

 

 

چند روز پیش یکی از بچه ها  یه چک رمزدار از مشتری گرفته بود به مبلغ 000و580و2 ريال بعد از دقایقی دیدم که یه حساب 000و850و2 ريالی باز کرد. حدس زدم که این همکار عزیز عدد را چپکی دیده و مبلغ بیشتری به حساب مشتری ریخته وبعد هم همون مبلغ واریزی را یه سپرده بلند مدت به نام مشتری باز کرده بود. منم سریع رفتم پیگیری کردم و موضوع را به همکارم تذکر دادم و مانع یه دردسر بزرگ شدم.

 

 

پ . ن:ظهر تو بانک برای یکی اس ام اسی فرستادم ... خلاصه این سوال و جواب های پیامکی در حین کار کردن ادامه پیدا کرد. نیست که تو نوشتن و ارسال پیامک خیلی فرزم تازه کارم را هم انجام می دادم بعد از اون طرف منتظر و متوقع که پس جواب چی شد؟////

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 22:15  توسط پریا  | 

 

... صل علی محمد و ال محمد وَ افرِج هَمّی و اکشِف غمّی یا واحد یا احد یا صمد یا من لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا" احد ... (صحیفه سجادیه)

 

..................................................................................

 

خانم 70 ساله ایه ... هنوز سرِپاست ... اوائل که می اومد، یه شماره می گرفت و منتظر می نشست ... دقایقی بعد و یا حتی ساعتی بعد مرد حدودا" 45 ساله ای خودش را به او می رسوند و بعد دونفری سر باجه یه بدبختی خراب می شدن ... آقاهه تند و تند فیش پر می کرد و می گفت از این حساب بردار بریز به اون، از اون هم بردار بریز به یکی دیگه ... هفت هشت تائی دفترچه ردیف می کرد و به طور نرمال 10 الی 15 دقیقه باجه را اشغال می کردند ... هر زمان هم که می خواستند پولی برداشت بکنند غم عالم تو دلمون می نشست چون می دونستیم تقاضاهاش همیشه خارج از توان پرداخت ماست ... به مرور بیشتر باهاشون آشنا شدیم ... مهریه خانم و آقای وکیل ... البته هرچند ماه یک بار هم اقائی هم سن و سال وکیل و گاها" بزرگ تر از او هم همراهشون میومد ... یعنی یک از پسران مهریه خانم ... گذشت و من کلر شدم ... اون ایام مثل یه مرده بودم ... سرم به کارم گرم بود و به اتفاقات اطرافم توجه نداشتم ... اما یه روز یه چیز مثل بمب تو بانک صدا به پا کرد ... مهریه و وکیل با هم ازدواج کرده اند ... و ماجرا از آنجائی آغاز شده بود که مهریه خانم به همکار من با افتخار فرموده بودند که اجازه بدید همسرم فلان کار رو بکنه ... یه عده بیکار و فضول (تقریبا" همه مون) رفتیم تو سیستم سِرچ کردیم و غیر از در آوردن سن و سالشون به نتایج جالبی هم رسیدیم: آقای وکیل یه همسر دیگه البته چند سال کوچک تر از خودشون داشتن .

دلائل این وصلت می تونست یک از موارد زیر باشه :

1-     رضای خدا و کامل کردن دین مهریه خانم

2-     زدن مشت محکم بر دهان ابر قدرتها( خانواده همسر اول)

3-     رسیدن به ثروت میلیاردی مهریه خانم

4-     شاد کردن دل یه مسلمان

5-     همه موارد بالا

چندروز پیش مهریه خانم و همسر گرانقدرشون جلوی آقا فضلی نشستند و کارشون انجام شد ... فردای اونروز وکیل سابق و همسر فعلی به تنهائی اومد و برای انجام کارش مجبور شدیم بریم سندهای آقا فضلی را چک کنیم ... زمانی که دیدیم آقا فضلی یکساعت و ربع برای انجام کارشون  وقت صرف کرده برای مدتی یه خنده حسابی کردیم .

 

 

پ . ن1 : امروز یه کار مثبت انجام دادم بالاخره غرورم را لگدمال کرده و خودم برای عذرخواهی پیش قدم شدم. چه حس خوبی داشتم!!!  اما بعد فهمیدم کار بیخودی بوده .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 23:27  توسط پریا  | 

 

... و اسئلک الاَمان یوم یعضّ الظالم علی یَدَیه یقول یا لَیتَنی اتخذت مع الرّسول سبیلا" ...

ای خدای من از تو درخواست ایمنی می کنم آن روز سختی که ظالم از پشیمانی و حسرت انگشت به دندان می ماند و می گوید ای کاش من با رسول حق راه طاعت پیش می گرفتم (مناجات حضرت امیر علیه السلام)

 

............................................................................

 

یه زمانی می دونم دارم اشتباه می گم و به غلط رفتار می کنم، اما همچنان رو حرفم پافشاری می کنم !!! و بر درستی عملم تاکید می کنم!!! هم کلی اعصاب خودم به هم می ریزه و هم طرف مقابلم.

متاسفانه نمی دونم چه طوری دوباره باید برگردم و همه چیز رو درست کنم ... فکر شکسته شدن غرورم من رو تو تصمیم گیری دچار تردید می کنه. به این ترتیب هیچ گام مثبتی به جلو بر نمی دارم. وضعیت همچنان به شکل سابق ادامه داره. قادر به گفتن کلامی نیستم. در عوض سعی می کنم با نگاه به او خودم را سیراب کنم. برای هیچ و پوچ حریم ها را می دَرَم.

خدایا چه قدر بد شده ام ... دلم بی قراره اوست ...

خدایا بنده خیلی بدی برات بودم، می دونم ... خیلی هم شرمنده و روسیاهم، باز هم می دونم.

علت وضعیت فعلیم رو هم می دونم ... دوری از تو ...

بازم دلم برای خودم تنگ شده ... نه خودم در حقیقت دلتنگ تواَم ...

از این روزمرگی ها خسته ام ...

از این زندگیِ بدون حس حضورت خسته ام ...

خدای مهربونم زمینه آشتی منو با خودت مهیا کن ...

یه آرامش ابدی می خوام ...

معبودا فقط تو رو می خوام، پس منو با مرگ آشتی بده ...

 

مولای یا مولای انت العزیز و انا الذلیل و هل یرحم الذلیل الاّ العزیز

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 22:16  توسط پریا  | 

 

مولا علی علیه السلام:

از کسانی مباش که بدون عمل صالح به آخرت امیدوار است و توبه را با آرزوهای دراز به تاخیر می اندازد. در دنیا چون زاهدان سخن می گوید و در آن چون دنیاپرستان رفتار می کند. (حکمت 150)

 

.......................................................................................

 

تقدیم به صبای عزیز:

دوم دبیرستان بودم ... یه کلاس 17 نفره ... بچه هاش خیلی باحال بودند ... در کل جو کلاس کاملا" مثبت بود ... چند نفر آوازه خون هم داشتیم ... من جمله سحر ... شعر زیر را با آهنگ پر سوز و گدازی با لهجه ترکی می خوند ... خودش اصالتا" ترک نبود

 

چُرَک* زیاد پیدا می شه تو دنیا

اما یکیش بربری هم نمی شه

 

تافتون و می گن نوبر بهاره

برای ما تو نوبری همیشه

 

مثل تو پیدا نمی شه بربری

با یک لقمه از همه دل می بری

 

من نمی گم تموم عالم می گن

برای ما بیسکویت مادری

 

(مصرع زیر با سوز و گداز فراوان و با صدای استاد شجریان خونده می شد:)

 

خاش خاشی که تو دارییییییییییی، خاش خاشی که تو داریییییییییی، تافتون ندارهههههههههه بربری

 

مثل تو پیدا نمی شه بربری

با یک لقمه از همه دل می بری

 

یادش بخیر همه با هم همخونی می کردیم ... حتی تو سرویس برگشت به خونه ... خواننده بعدی بدری بود که از او هم خواهم نوشت.

 

پ . ن: در عرض یک هفته دوبار ایکس را دیدم ... دفعه اول خودم ترتیبش را دادم ... چند ساعت با هم حرف زدیم ... سری دوم خودش قرار گذاشت ... خیلی اوضاعش روبراه شده بود ... نه این که کارش خوب پیش رفته باشه، بلکه بعد از دیدار سبک تر شده بود و خیلی راحت تر با ما حرف می زد ... آرامش تو نگاهش موج می زد.

 

 

* چُرَک : نان

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 22:13  توسط پریا  | 

 

بخشی از حدیث معراج در بحارالانوار:

ای احمد! ... زندگی باقی آن است که دارنده آن آنقدر برای خدا عمل کند که دنیا بر او آسان و در نظرش کوچک و آخرت نزد او بزرگ شود و هوای مرا بر هوای خود مقدم دارد و خشنودی مرا جوید و حق نعمت مرا عظیم شمارد و معامله مرا نسبت به خود فراموش نکند و شب و روز هنگام پیشامدن هر گناهی مراقب من است و دل خود را از هرچه من خوش نمی دارم پاکیزه می سازد و شیطان و وسوسه های او را دشمن می دارد و برایش حکومت و راهی بر قلب خود قرار نمی دهد. هرگاه چنین کند من نیز چنان محبتی در دل او قرار می دهم که قلب و فراقت و اشتغال و همّ و گفتگوی او درباره نعمتی است که به اهل محبت خود داده ام و چشم و گوش او را باز می کنم تا با قلبش بشنود و با قلبش به جلال و عظمت من بنگرد.

                                                                        (تفسیر المیزان جلد1)

 

.........................................................................................................

 

انتخاب کلر جدید شعبه هم مشکلی شده بود ... طبیعتا" نوبت فرزانه بود و همه هم چنین می پنداشتیم ... بیچاره فرزانه چند روزی هم رفت پیش نفیسه و آموزش دید اما ارشد آب پاکی را ریخت رو دست همه و گفت در زمان حضور من هیچوقت چنین اتفاقی نمی افته ... ارشد در مورد عطی از من سوال کرد گفتم گویا تو شعبه قبلیش این مسئولیت را برای مدت کوتاهی داشته اما اون توان این کار را نداره اگه این مسئولیت بهش محول شه فوری سکته می کنه و زیر بارش هم نمی ره ... بچه های کلر نابَلَد دیگه همه زیر شش ماه سابقه دارند ... طی جلسه دو نفره ارشد و معاون قرار بر این شد منیج خانم پرمدعای فوق گرفتهء اِند هوش و ذکاوت این پست را بگیره ... چند روزی بوی کباب  فضای شعبه را پر کرده بود چون دیگه بابت دلسوزی برای فرزانه دلی برای کسی باقی نمانده بود ... اما تو اون پنجشنبه جمعه ای که برای کار تا دیروقت تو شعبه موندیم، آنقدر منیج  * بالا آورد که با آبروریزی از پست تحویل نگرفته برکنار شد ... اما جذابیت ماجرا به اینه که نفیسه (دوست صمیمی عطی) زیراب رفیقش را ماهرانه زد و تو فکر ارشد، کلر کردن عطی را انداخت و گفت : اون تو این شعبه کلر نبوده، تو شعبه قبلی هم دوران کارآموزی، کلر را یاد گرفته ... اما همه از استرس عطی و خط خطی بودن اعصابش که هر ازگاهی بحثی رو با مشتری راه میندازه خبر دارند ... به هرحال روز اول ماه ارشد عطی را از تصمیم جدیدش مطلع کرد ... او هم به شدت مخالفت کرد و مشکلات معده و اعصاب را مطرح کرد ... خانم ارشد، قاطع جلوش ایستاد ... اندکی بعد تو شلوغی اول ماه صدای عطی و مشتریهاش به هوا رفت ... رئیس به شدت عصبانی شد و گفت عطی تا رسیدن حکم انتقالیش به شعبه جدید فورا" جاش را به کسی دیگری بده ... خلاصه یه آشوب جدید به پا شد که همه اش زیر سر نفیسه و به ضرر عطی بود ... آخر وقت تو گوش عطی خوندم که از چشم رئیس افتادی و باید بری مخ زنی و عذر خواهی ... صبح روز بعد عطی هم با رئیس جلسه ای گذاشت و ماجرا با عذر خواهی ها و قبول مسئولیت کلر ختم به خیر شد.

پیش خودم فکر می کنم می بینم روزهای اول کلر من که تا عادت کردن به کارجدید سرعتم بالا نبود و کمی نهال کمکم می کرد عطی مسخره ام می کرد و غُر میزد ... هیچ کمکی هم به من نمی کرد ... حتی چکهاش را هم باید خودم می رفتم و ازش تحویل می گرفتم ... اما من چون اخلاقش را می دونستم مدارا می کردم و کِشش نمی دادم ... اما عطی که حالا خودش تو کارها به نفیسه کمک می کنه و آخر وقت برای مرتب کردن ایران چکها یک ساعت وقت صرف میکنه داره از دوستش ضربه می خوره .

 

پ . ن: یکی از سرگرمی هام تو مسیر برگشت سرک کشیدن به دکه ها و کیوسک های مطبوعاتیه ... شماره ای از یک مجله را خریدم تا اگه خوشم اومدمطالبش را دنبال کنم ... یهو چشمم به کیهان بچه ها افتاد ... مثل ندید بدیدها طی یک یورش حساب شده برای برداشتن آخرین بقایای یک گنجینه ارزشمند که حتی برای خودم هم بی سابقه بود موفق به دریافت مدال طلا شدم و آن یادگار عظیم دوران کودکی را خریداری نُمودم ... وای که چه لذتی داشت دید زدن صفحاتش ... حول و حوش 16 سال قبل یه داستان دنباله داری در مورد پسر نوجوانی توش کار می شد که خیلی ازش لذت می بردم ... یادمهاز خوندن اون داستان بعضی وقتها به شدت می ترسیدم و در بیشتر مواقع هم نا خواسته صدای قهقهه ام به هوا می رفت ... تا سالها اون مجموعه را نگه داشتم و هر از گاهی می خوندم ... اما تو جابه جائی های متوالی بالاخره از دست دادمشون.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/05ساعت 22:57  توسط پریا  | 

ربّنا لا تُزِغ قلوبنا بعد اِذ هدیتنا و هَب لنا مِن لدنک رحمة اِنّک انت الوهّاب

پروردگارا! دلهایمان را بعد از آنکه ما را هدایت کردی، منحرف مگردان و از سوی خود رحمتی بر ما ببخش زیرا تو بخشنده ای.(سوره ال عمران-آیه۸)

 

..............................................................................................

 

کِلِر شدن بچه ها هم واسه خودش حکایتیه ... یه مدته که ارشد کلر را دو ماه یکبار عوض می کنه تا به اصلاح کارها چرخشی باشه ... سابقه ای هم که بخواهیم در نظر بگیریم بعد از نفیسه (کلر فعلی) نوبت فرزانه هست که این وظیفه را عهده دار شه .

فرزانه دختر با محبتیه ... و  یه حسنش که من تو رفاقت ها خیلی کم می بینم معرفتشه ... با شخص خاصی صمیمی نیست ... با همه به یه اندازه می جوشه ... یه رفتار ویژه ازش دیدم که خیلی به دلم نشست : یکی از بچه ها می خواست مبلغی قرض کنه و بابتش حاضر بود در ماه درصدی را به عنوان سود پولِ طلب کرده پرداخت کنه ... فرزانه به صراحت برگشت و گفت این کار نزوله و تو نباید پرداخت چنین مبلغی را متعهد شی. اگر دوست داشتی آخرش یه چیز به عنوان هدیه رو اصل پول می ذاری، نه اجباره و نه وظیفه ات هست ... در مواقع بحران می تونی روش حساب باز کنی ... تو هوا، فکر نکرده نه نمیاره تو کاری ... هم حاضر می شه شیفتش را باهات عوض کنه ، هم حاضره بهت پول قرض بده ... تنها کسی را که دیوانه وار دوست داره همسرشه ... نسبت به هیچ کس حتی مادرش هیچ حس خاصی نداره ... حالا نمی دونم شوهرش چه طور باهاش رفتار می کنه .

دسته گل زیاد آب می ده ... در 99% مواقع ضرر تمام و کمال متوجه همکار دیگه است و به عقل جن هم نمی رسه که بابا منشا این مشکل به فرزانه برمی گرده و حالا هیچ سرنخی که ما را به علت اصلی برسونه وجود نداره ... مثلا"یه روز تو آبان 85 نفیسه و عطی هر کدام 50هزار تومان کم آوردند و هر چه گشتند علتش را پیدا نکردند ... یکسال بعد یه مشتری به بانک مراجعه کرد و گفت من پارسال فلان تاریخ اومدم و مبلغ 100هزار تومان به حسابم واریز کردم، اما این مبلغ دوبار به حساب من واریز شد ... کلّی گشتند و سندهای اونروز را در آوردند ... با کد نفیسه کارش انجام شده بود ... از قضا نفیسه و عطی هردو همان روز نفری 50 هزار تومان کسر صندوق داشتند و بعدها از جیبشان کسری را جبران کردند ... خلاصه ماجرای خیلی پیچیده ای بود که حل شد و آخرش فهمیدند که نفیسه که حالش اون روز خوب نبوده سرِ اون مشتری از جاش بلند می شه و فرزانه کار اون آقا را انجام می ده و این پول را دوبار ناقابل به حساب می ریزه ... و آنقدر حرفه ای و ناآگاهانه عمل می کنه که نصف  کسریش می افته گردن عطی بیچاره ... حالا اگه مشتری بعد از یکسال خواب نما نمی شد عمرا" کسی نمی فهمید که بابا همه زیر سر فرزانه بوده.

چندین بارهم سر من بلا آورده ... به خصوص زمانی که من کلر بودم ... مثلا" چکی را از مشتری تحویل گرفته بود و  بعد مستقیم توی سطل زباله زیر پاش انداخته بود ... چک بیچاره هم قاطی کاغذها و زباله های دیگه بود ... این چک رو خدماتی مون شانسکی پیداش کرد ... اما اگه این اتفاق نمی افتاد و بعد مشتری با رسیدش مدعی چک می شد همه تقصیرات گردن کلر بود ... یا سر ایران چک ها کلی از دستش بدبختی کشیدم ... یه روز یکی از ایران چکهای 500 هزار تومانی ابطالی توسط این خانم گم شده بود ... کلر باید آمار ایران چکهاش می خوند ... نمی دونستیم که من ِ کلر گمش کردم یا اصلا" از اول به دست من نرسیده ... ارشدمون گفت نصف نصف باید مبلغش را به گردن بگیریم ... البته بعد با هزار دردسر مشخص شد دست فرزانه بوده و پیدا شد ... اما استرسهائی که اون زمان به من وارد شده باعث می شه از کلر شدن فراری بشم ... و جالبه خرابکاریهای مرتبط با کلر فرزانه همه در دوره کلرینگ من اتفاق افتاد و دودش تماما" تو چشم من رفت.

نمی دونم چرا تمام دردسرهائی که حتی ممکنه با احتمال ضعیف برای یک کلر پیش بیاد، همه برای من اتفاق افتاد ... اما برای بقیه بچه ها حداکثر یکی دو مورد بوده ... اواخر دوره کلر من روزی نبود که یک دردسر جدید نداشته باشم.

   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 17:21  توسط پریا  |