امام صادق علیه السلام:
هرکس نیت و انگیزه اش پاک باشد خداوند روزی او را زیاد گرداند
.................................................................................................................
اگه اشتباه نکنم خرداد سال 71 بود ... بعد از آخرین امتحان مطابق برنامه همیشگی، تعطیلات رفتیم مسافرت؛ خونه مادربزرگ ... خاله بزرگه ، همسر، دختر و پسرش چند روز بعد راهی مشهد بودند ... تا اون موقع تو خانواده ما تنها بابا بود که سالها پیش از ازدواج، زائر حرم امام رضا بوده ... نمی دونم چه طور شد که یهو دیدم من هم همراه خانواده خاله تو راهم.
دختر خاله نه سال بزرگتر از منه ... روابط خوبی با هم داشتیم و در فرصتی که پیش می اومد دوتائی با هم می رفتیم حرم و زیارت نامه می خوندیم ... اون زمان برای ورود به حرم از بازرسی بدنی خبری نبود و فضای حرم و اطرافش شامل همون چندتا صحن و رواق قدیمی بود.
غیر از خواب و ناهار و شام بقیه وقتمون تو حرم امام رضا سپری می شد.
یه روز ظهر بعد از ناهار دخترخاله بلافاصله راهی حرم شد، به تنهائی ... هنوز یک ساعتی از رفتنش نگذشته بود که صدای مهیبی اومد و بعد از اندکی صدای آژیرهائی که تمومی نداشتند ... دقایقی بعد دخترخاله هم اومد ... می گفت چون حال مساعدی نداشته برگشته و در راه اون صدا را می شنوه.
فوری خودمون را به حرم رسوندیم ... می گفتن بمب گذاری شده ... اجازه ورود به صحن هائی که هنوز پاکسازی نشده بودند را نداشتیم ... همه جا را شسته بودند و زمین خیس بود ... گریه زاری زن جوانی که داشت از دیده هاش حرف می زد هنوز تو نظرمه ... یه حال و هوای خاصی بود ... باور کردنی نبود!!!
برای دادن خبر سلامتی به خانواده، بعد از کلی در به دری و انتظار موفق به تماس شدیم ... اما زهی خیال باطل، همه می دانستند بادمجان بم آفت نداره.
بعد از گذشت 5 روز از سفر هفت روزه مان هنوز به نزدیک ضریح هم نرسیده بودم و این خاطره تلخی برام محسوب می شد و تصور می کردم امام هشتم علاقه ای به من نداره ... در خواب دیدم ؛ من به اتفاق سه چهار تا خانم عرب تنها زائران حرمیم که به راحتی گرد ضریح می گردیم ... خاله که از آرزوی من باخبر بود گفت تو زیارتت را کردی ... و من هم به راستی به همان خواب دلخوش بودم.
صبح روز ششم عده زیادی را پشت درهای بسته دیدم ... گویا به علت شستشوی ضریح و اطرافش تمامی درهای اصلی را بسته بودند ... من و دخترخاله هم به همراه افراد زیادی پشت در به انتظار ایستاده بودیم ... دختری به سن و سال دبیرستانی ها با فُرم مدرسه مدام به در می کوبید ... گویا قبل از امتحان پایان سال حتما باید زیارت می کرد ... ساعتها پشت در بودیم و به علت سر و صداهای دختردبیرستانی ابتدا درِ مقابل ما را گشودند ... برای جلوگیری از هجوم جمعیت خُدّام مانع ورود ما می شدند ... من اما با جثه کوچکم از زیر دست و پاها رد شدم و اولین نفر به ضریح رسیدم ... و تا چند ثانیه در خلوت زیارت کردم ... بماند که بعد، پس از پشت سر گذاشتن چه فشارهائی به عقب برگشتم ... سفر اول از دلچسب ترین سفرهای عمرم محسوب می شه .
در حال حاضر تنها چیزی که برام ملاک نیست رسوندن دستم به ضریحه ... شاید چندین سفر زیارتی برم مشهد، اما حتی چشمم به ضریح مبارک حضرت نیفته و تنها به حضور در صحن ها و دادن سلامی از دور رضایت بدم ... از دیدن تلاش برخی با له کردن عده ای دیگه و اذیت و آزار دیگران و به باد دادن حجابشون برای رسوندن دستشون به ضریح خنده ام می گیره.
یه علی آقا داشتیم تو دانشگاه که از دوستان بسیار نزدیک مردمهربون بوده و هست ... اونا همیشه زیارتشون را صرف طواف گرد حرم می کردند و به خاطر دیدگاهشون هیچ وقت وارد رواقهای اصلی نمی شدند.