تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

 

امام صادق علیه السلام: درهمٌ ربا اعظمُ عندالله من سبعِین زَنیَةٌ کلُّها بذاتِ محرمٍ فی بیت الله الحرام

یک درهم ربا نزد خداوند از هفتاد بار زنا کردن با محارم در کعبه سنگین تر است.

 

................................................................................................

 

 

             

 

از اون روزهاست؛ نه حسی نه حالی ... نمی دونم چرا هر از گاهی اینطوری می شم ... حواس درست و حسابی هم که ندارم ... امروز تو حساب کتابها خیلی اشتباه می کردم ... فقط شکر خدا همه چیز ختم به خیر می شد.

از خودم بدم اومد ... تو اون شلوغی اومدم به پیرمرد خوش خلق و خوش روی خمیده پشتی با انجام کارش بدون نوبت، لطفی بکنم ... با اشاره به دختر جوانی که در کنارش نشسته بود، فهموندم پیرمرد را به باجه من راهنمائی کنه ... به اشتباه نصف مبلغ را به حسابش ریختم ... ساعتی بعد که پیرمرد و همسرش عرق ریزان دوباره به بانک مراجعه کردند؛ متوجه اشتباهم شدم و بعد از تصحیحش کلی هم عذرخواهی کردم ... خیلی شرمنده شم که اونقدر باعث اذیت و آزارشون شدم.

 

بعضی وقتها با خودم فکر می کنم اگه ما این دعاها و مناجات  را نداشتیم چه کار می کردیم. چه قدر آرامش بخشند. دلم می خواد با تمام وجود فریاد بزنم:

 

...اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم،

اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل النقم،

اللهم اغفرلی الذنوب التی تغیر النعم،

اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعاء،

اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل البلاء...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت 23:44  توسط پریا  | 

 

امام صادق علیه السلام:

هرکس نیت و انگیزه اش پاک باشد خداوند روزی او را زیاد گرداند

 

.................................................................................................................

 

اگه اشتباه نکنم خرداد سال 71 بود ... بعد از آخرین امتحان مطابق برنامه همیشگی، تعطیلات رفتیم مسافرت؛ خونه مادربزرگ ... خاله بزرگه ، همسر، دختر و پسرش چند روز بعد راهی مشهد بودند ... تا اون موقع تو خانواده ما تنها بابا بود که سالها پیش از ازدواج، زائر حرم امام رضا بوده ... نمی دونم چه طور شد که یهو دیدم من هم همراه خانواده خاله تو راهم.

دختر خاله نه سال بزرگتر از منه ... روابط خوبی با هم داشتیم و در فرصتی که پیش می اومد دوتائی با هم می رفتیم حرم و زیارت نامه می خوندیم ... اون زمان برای ورود به حرم از بازرسی بدنی خبری نبود و فضای حرم و اطرافش شامل همون چندتا صحن و رواق قدیمی بود.

غیر از خواب و ناهار و شام بقیه وقتمون تو حرم امام رضا سپری می شد.

یه روز ظهر بعد از ناهار دخترخاله بلافاصله راهی حرم شد، به تنهائی ... هنوز یک ساعتی از رفتنش نگذشته بود که صدای مهیبی اومد و بعد از اندکی صدای آژیرهائی که تمومی نداشتند ... دقایقی بعد دخترخاله هم اومد ... می گفت چون حال مساعدی نداشته برگشته و در راه اون صدا را می شنوه.

فوری خودمون را به حرم رسوندیم ... می گفتن بمب گذاری شده ... اجازه ورود به صحن هائی که هنوز پاکسازی نشده بودند را نداشتیم ... همه جا را شسته بودند و زمین خیس بود ... گریه زاری زن جوانی که داشت از دیده هاش حرف می زد هنوز تو نظرمه ... یه حال و هوای خاصی بود ... باور کردنی نبود!!!

برای دادن خبر سلامتی به خانواده، بعد از کلی در به دری و انتظار موفق به تماس شدیم ... اما زهی خیال باطل، همه می دانستند بادمجان بم آفت نداره.

بعد از گذشت 5 روز از سفر هفت روزه مان هنوز به نزدیک ضریح هم نرسیده بودم و این خاطره تلخی برام محسوب می شد و تصور می کردم امام هشتم علاقه ای به من نداره ... در خواب دیدم ؛ من به اتفاق سه چهار تا خانم عرب تنها زائران حرمیم که به راحتی گرد ضریح می گردیم ... خاله که از آرزوی من باخبر بود گفت تو زیارتت را کردی ... و من هم به راستی به همان خواب دلخوش بودم.

صبح روز ششم عده زیادی را پشت درهای  بسته دیدم ... گویا به علت شستشوی ضریح و اطرافش تمامی درهای اصلی را بسته بودند ... من و دخترخاله هم به همراه افراد زیادی پشت در به انتظار ایستاده بودیم ... دختری به سن و سال دبیرستانی ها با فُرم مدرسه مدام به در می کوبید ... گویا قبل از امتحان پایان سال حتما باید زیارت می کرد ... ساعتها پشت در بودیم و به علت سر و صداهای دختردبیرستانی ابتدا درِ مقابل ما را گشودند ... برای جلوگیری از هجوم جمعیت خُدّام مانع ورود ما می شدند ... من اما با جثه کوچکم از زیر دست و پاها رد شدم و اولین نفر به ضریح رسیدم ... و تا چند ثانیه در خلوت زیارت کردم ... بماند که بعد، پس از پشت سر گذاشتن چه فشارهائی به عقب برگشتم ... سفر اول از دلچسب ترین سفرهای عمرم محسوب می شه .

در حال حاضر تنها چیزی  که برام ملاک نیست رسوندن دستم به ضریحه ... شاید چندین سفر زیارتی برم مشهد، اما حتی چشمم به ضریح مبارک حضرت نیفته و تنها به حضور در صحن ها و دادن سلامی از دور رضایت بدم ... از دیدن تلاش برخی با له کردن عده ای دیگه و اذیت و آزار دیگران و به باد دادن حجابشون برای رسوندن دستشون به ضریح خنده ام می گیره. 

یه علی آقا داشتیم تو دانشگاه که از دوستان بسیار نزدیک مردمهربون بوده و هست ... اونا همیشه زیارتشون را صرف طواف گرد حرم می کردند و به خاطر دیدگاهشون هیچ وقت وارد رواقهای اصلی نمی شدند.   

     

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 21:34  توسط پریا  | 

 

... من آن بنده ذلیل و ضعیف باشم که بر نفس خویشتن ستم روا داشته ام  و حرمت پرودگار خویش را که معبود بی همتای من است فرو گذاشته ام ... من آن موجود مستمندم که روزگارم در ملاهی و مناهی به سر آمده و عمرم به پایان رسیده است. همی بینم که دیگر فرصتی برای عبادتم نمانده و مهلتی از اجل بی امان نتوانم گرفت .... (صحیفه سجادیه)

 

................................................................................................

 

شکر خدا برنامه سفر زیارتی هم انگار جور شده ؛ قراره سیزدهم ماه رمضون عازم شیم ... هنوز هم باورم نمی شه ... می دونم لیاقتش را ندارم .

 

به رفت و آمدهای هر روزه با آزاده هم عادت کرده بودم ... همین امروز و فرداست که حکم انتقالیش بیاد ... اونوقت من تنها می شم ... هر روز تو مسیر برگشت و پیاده روی های هر روزه از خودمون، نقشه هامون و برنامه هامون برای هم می گفتیم، تقریبا" گروه خونیمون یکیه و فکرامون نزدیک به هم ... دختر ورزشکار پر انرژی ... بهش گفتم: اگه تو بری بعد من کی رو دارم که هر روز تو تاکسی بفرستم کنار دست آقایون بشینه؟؟!!!.

 

آزاده می گفت کِی قصد دارین خریداتون را بکنید؟ ... متوجه منظورش نشدم ... رخت و لباس و چمدون عروسی را می گفت ... چیزی که اصلا بهش فکر نمی کنم ... گفتم ما تو این خط ها نیستیم، چمدون می خوام چه کار؟ ... من حتی میلی به پوشیدن پیراهن عروس هم ندارم  ... نمی دونم چرا این قدر آرزوهام با بقیه  متفاوته ... فقط خدا را شکر که مردمهربون هم اگر تفکرش مشابه من نباشه، مخالفتی هم با اون نداره.

 

با اتفاقی که امروز تو بانک افتاد و یه پای ماجرا خانم رخشنده بنی اعتماد بود حس کردم چه قدر این خانم متشخصه.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 22:34  توسط پریا  | 

 

ما ترازوهای عدل را در روز قیامت برپا می کنیم؛ پس به هیچ کس کمترین ستمی نمی شود؛ و اگر به مقدار سنگینی یک دانه خردل باشد، ما آن را حاضر می کنیم، و کافی است که ما حساب کننده باشیم. (آیه 47 سوره انبیا)

 

........................................................................................

 

پنجشنبه گذشته روز پر تنشی در محیط کار بود ... آنقدر خسته بودم که از انجام کوچکترین جمع و تفریقی هم عاجز بودم ... دلم می خواست زودتر حساب پولِ گاو صندوق را بالانس کنم تا رئیس بره و با آرامش به کار خودم برسم که از بد روزگار  حساب صندوق هم درست نمی شد ... در آخرین دقائق متوجه شدم موجودی ایران چکها نمی خونه، اما تا رفتن رئیس صداشو در نیاوردم ... بعد از رفتن رئیس فوری به معاون گزارش دادم و بعد از کمی دقت در حساب و کتاب بچه ها که تقریبا" 95% شون شعبه را ترک کرده بودند، متوجه اشتباه آقای وحیدی شدم ... آقای وحیدی بسیار باهوشه و فارغ التحصیل دانشگاه امیرکبیر ... هر از گاهی مغز متفکرش را به نوعی با به آب دادن دسته گلی به ما می نمایاند.

جریان از این قرار بود که در اثر بی دقتی همکارم، سند برداشت یک میلیون تومان از حساب آقای "م" برگشت خورده بود، حالا آقای "م" یک میلیون ایران چک را بدون کسر شدن هیچگونه وجهی از حسابش در جیب داشت ... طی تماس با مشتری با ترفندی خاص، شماره سریال ایران چکهای بینوا را گرفتم و پول را هم از حساب مشتری کسر کردم ... می دونستم که امروز آقای معاون حتما" حسابی از خجالت آقای وحیدی در خواهد آمد.

گویا آقای معاون اشتباه آقای وحیدی را خیلی بزرگ جلوه داده بود و به همان نسبت من را فرشته نجات، که امروز همه با نگاه تحسین برانگیزی به من نگاه می کردند. (اما خدائیش اگه خواست خود خدا نبود، مشکلی نبود که به راحتی حل شه)

 

امروز بعد از ماهها پشت باجه نشستم و یه نفس راحت کشیدم ... آقا فضلی که باجه کناری من نشسته بود بر سر موضوعی با مشتری پیری مشکل پیدا کرده بود ... خانم ارشد ناچار شد نقش میانجی را بازی کنه اما پیرمرد حرف حساب به گوشش نمیرفت ... ارشد ناچارا" گفت: «اگه مشکلی دارید می تونید به IT ( منظور بخش آی تی بانک بود) مراجعه کنید» ... فریاد پیرمرد به هوا رفت : «من مشکلی ندارم که برمIC ، هی برای من IC، IC می کنید» ... باز هم در اون گیر و دار داد تعدادی نتونستند خودشون را کنترل کنند و زدن زیر خنده ... وقتی عطی به من گفت که پیرمرد استاد دانشگاه هست و سیتیزن آمریکا، دلم به حال دانشجوهاش سوخت.

 

پ.ن 1: چند روزیه که مرد مهربون ارتقای شغلی مهمی پیدا کرده و حالا دیگه واسه خودش آقای مدیره ... می دونستم توانائیش ماشاءاله اونقدر بالاست که همه جا به سرعت رشد می کنه، برعکس من ... واقعا" شایستگیش را هم داره.

پ.ن 2: هدیه روز مادر را پیشاپیش تقدیم نمودیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 21:31  توسط پریا  | 

 

انّ الخُلقَ الحسن یَمیثُ الخطیئةَ کما تمیثُ الشمسُ الجَلید

خوشخوئی گناه را ذوب می کند همچنانکه آفتاب یخ را. (امام صادق علیه السلام)

 

...................................................................................................

 

ایستگاه

 

سفر ایستگاه:

قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌های سال

در انتظار تو

كنار این قطار ِ رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاهِ رفته

تكیه داده‌ام!

 

(شادروان قیصر امین پور)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 22:29  توسط پریا  | 

 

به مومنان بگو چشمهای خود را فرو گیرند، و عفاف خود را حفظ کنند؛ این برای آنان پاکیزه تر است؛ خداوند از آنچه انجام می دهید آگاه است. (آیه 30 سوره نور)

 

....................................................................................

 

یه فرصت شاید استثنائی برام پیش اومده ... نمی دونم باید ازش استفاده کنم یا نه؟

 

ثبت نام برای یه سفر زیارتی 20 روزه تو ماه رمضون امسال ... بعد از شنیدن خبر خیلی استقبال کردم ... اما به مرور که به جوانب قضیه نگاه کردم، متوجه شدم کار چندان راحتی نیست ...

ماه رمضون  ...      

زبون روزه ...

گرمای شدید منطقه ...

.

.

.

خدایا یه وقت طوری نشه که عوض استفاده معنوی از زمان و مکان، کم بیارم و همه فرصتها را از دست بدم؛ روسیاه و دست از پا درازتر برگردم!!!

 

یه سری از شرایطش برام مهیا نبود ... منصرف شدم ... اما الی تعبیرش چیز دیگه ای بود ... سعادت داشتنِ  گشایش درکار ...  فعلا" که دو دلم، الی هم هوائی شده با من و مرد مهربون راهی شه ... تا خدا چی بخواد ... پس ثبت نام می کنیم با توکل به خدا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 22:41  توسط پریا  | 

 

چه کسی ستمکار تر از آن کس است که بر خدا دروغ بسته یا حق را پس از آنکه به سراغش آمده تکذیب نماید؟! (آیه 68 سوره عنکبوت)

 

...........................................................................

 

صبح که درِ شعبه باز می شه، موجی از جمعیت به داخل هجوم میارن ... حمله!!.

ما آماده ایم ... می دونیم که در حال طی کردن یکی از سخت ترین دوره های کاری هستیم، که خاطرات تلخش تا آخر عمر همراهمونه.

به مرور رسوب جمعیت بیشتر می شه ... همه سخت کار می کنن ... مشتریهای های نهال هم لحظه به لحظه بیشتر می شن ... معمولا" به طور متوسط یه 15 ، 20 نفرشون جلوی من ایستادن ... کم کم حس می کنم دارم خفقان می گیرم ... فشار مردم لحظه به لحظه بیشتر می شه ... خدا اموات اون کسی را بیامرزه که این شیشه ها را جلوی باجه ها تعبیه کرد و الّا احتمالا غش می کردم ... اما نه! انگار اون هم کارساز نیست ... مشتریها دارن از شیشه ها هم بالا میرن ... به نهال می گم حواست بهشون باشه، سرسام گرفتم ، الان یه مشت می کوبم تو سرشون تا بشینن پائین(چه ملایمتی!).

دکتر سمت راست من قرار داره و نهال از پشت سرِ ما مشتری می گیره و کارهای غیر سیستمی انجام می ده ... دکتر مدام رو به مردم غُر می زنه: «تشریف ببرین عقب، اینطوری نمی تونم کار انجام بدم» ... یه زمان من هم خواستم بگم همه برن عقب هرکس کارش آماده باشه صداش می کنیم ، گفتم: «لطفا" تشریف ببرین بشینین ...» ... همان موقع با نگاهی به پشت جمعیت دیدم جای سوزن انداختن نیست ، زدم زیر خنده و گفتم: «البته جای نشستن هم نیست» ... جلوئی هام لبخندی زدن و گفتن ما هم از خدامونه بشینیم.

مدارک مورد نیاز برای انجام کاری را پشت شیشه باجه زدیم ... اما انگار بعضی ها دوست دارن فقط چونه بزنن ... یکی فریاد می زنه: «تا اعتراض نکنیم، حرف زور می زنن» ... جو متشنج می شه ... تا مدتی معاون با اون آقا سر و کله می زنه تا آرومش کنه ... انگار مشتری ها از ما کاربلدترند، اون هم از نوع سیستمیش!! ... در مورد سیستم نظر کارشناسی میدن!!!.

بچه ها فرصت سرخاراندن هم ندارن ... کیه که حال ما را بفهمه ... هرکسی یا به دنبال اینه که یه جوری کارش را بی نوبت انجام بده یا اگر در این مقوله ناکام مونده مترصد شکار همچین لحظه ایه، که به یکی گیر بده: « هوی،چرا بدون نوبت داری کار انجام می دی؟».

نزدیک ظهر فریاد خانمی از ته شعبه نگاه ها را به خودش جلب می کنه: «این چه وضعشه ... بچه ام می ره قند بر می داره، آقای رئیس قندون را از دسترسش دور می کنه ... آی مردم ... خانم!! (اشاره به یکی از مشتریان) شما شاهدین این ها هیچ کدوم کار نمی کنند؟» خانمه: بله ... دوباره معرکه گیر با فریادی گوشخراش: «باجه شماره 8 که داره واسه خودش بازی می کنه، باجه 9 و 10 که کار نمی کنند ، باجه 6 که از صبح 3 تا سند بیشتر نزده ...» ... هر چه بد و بیراه داشت نثار ما کرد و بعد پسر 4،5 ساله اش هم کلی غُر و فریاد حواله مان کرد ... پسر بچه اون قدر سر معاون فریاد زد که آقای معاون بهش غُرید ... دعوائی بود جانانه ... ما هم به همراه چندتا از مشتری ها می خندیدیم.

چرا هیچ کس زحمت همکارهای بانکی منو نمی بینه ... همه فقط غرولندشون مال ماست ... راه انداختن کار بیش از 800 نفر تو یه روز کار کوچکی نیست.

فرصت کوتاهی که برای ناهار به من داده شد را نماز خوندم و بی خیال غذا شدم مثل خیلی از بچه ها ... دو ساعت بیشتر از تمامی روزهای کاریمون مجبور به شیفت ماندن شدیم.

دم دمای غروب، خسته و کوفته با پیغام - غذا را گرم کنید، ناهار نخوردم- به خانه برگشتم ... در بدو ورود تامیلا فریاد زد : « من تو اتاق ج.ی.ش کردم » ... این هم از خسته نباشیدِ ما.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 22:28  توسط پریا  | 

 

اگر ما نتوانیم فاطمه شویم، فاطمه فاطمه نیست بلکه فاطمه بُتی است ...

 

...................................................................................

 

مامان تامیلا داره برای تخصص گرفتن خودش را آماده می کنه ... این کوچولو معمولا صبح تا شب تو خونه ماست ... دیروز طی یک اقدام بی سابقه، گوشی تلفن تو دستش گرفت و خواست زنگی به خونشون بزنیم ... پدرش گوشی را برداشت ... تامیلا: «سلام بابا، خَهر می خوام» ... باباش با تعجب : «چی؟» ... تامیلا: «خَهر می خوام» (خواهر می خوام) ... باباش گوشی را داد دست مامانش ... تامیلا: «مامان، خَهر می خوام» ... ما همه هاج و واج مونده بودیم که این بچه، چه طور همچین هوسهائی کرده؟!! ... مامانش: دخترم، پول دادم به مرمر(زنِ داداشی)، برات یکی بخره ... تامیلا که دیگه تو اوج احساس بود، رفت مجله ای را آورد و عکس یه کوچولوی تُپل مُپل را گرفت جلوی صورتش و به مامانش گفت: «ایناهاش» ... بعد یه ماچ آبدار نثار عکس کوچولو کرد ... بعضی وقتها بچه ها هم یه هوسهائی می کنند!!!

 

وقتی ما را مشغول نماز می بینه یا سجاده را از جلوی ما کِش می ره، یا یه جوری خودش را زیر چادر ما می بره تا با حجاب بره سجده ... حالا راه حلش را پیدا کردیم، از ابتدا باید یه چادر به این فینگیل خانم بدیم و سجاده مورد علاقه اش را در اختیارش بذاریم تا از شر خرابکاری هاش در امان باشیم.

 

چند سال قبل این سایت را خیلی دوست داشتم ... چیزهای بامزه ای تو سایت و آرشیوش پیدا می شه ... حیف که دیگه به روز نمی شه.    

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 22:26  توسط پریا  | 

 

پیامبر اکرم صلوات الله علیه: انّ الدنیا لَو عَدَلَت عندالله تبارک و تعالی جَناحَ بَعوضةٍ لما سَقی الکافرَ منها شَربةً مِن ماءٍ.

اگر دنیا نزد خداوند تبارک و تعالی به اندازه بال پشه ای ارزش داشت جرعه ای آب از آن به کافر نمی نوشاند.(من لایحضره الفقیه ج 4 ص362 )

 

....................................................................................

 

 

                      سعی

 

 

احتمالا" ماه رمضان سال 82 بود ... الی هم اومده بود خوابگاه (جنوب) پیش من ... اکثر بچه های سوئیتمون ورودی قبل از من بودند ... یادش به خیر چه حالی می داد با بچه های سال بالائی تو یه واحد!!! ... جو سوئیتمون مثبت تقریبا" مذهبی بود، بچه ها خیلی رفیق اما شیطون بودند ... شب احیاء بود؛ بعد از شام، چند دستگاه اتوبوس جلوی خوابگاه دخترها حاضر بود تا افرادی را که می خواستند تو مراسم احیاء دانشگاه شرکت کنند را به محل مورد نظر برسونند ... من و الی به همراه سایر عناصر سوئیت، اکیپی سوار یکی از این اتوبوس ها شدیم ... در مکان برگزاری مراسم هم همگی نزدیک به هم نشستیم ... سخنرانی تموم شد و مداحی شروع ... مداحی توسط دو تا از دانشجوهای دانشگاهمون انجام می شد ... همین طور که با صدای حاج صادق همگی تو کوچه های بقیع قدم می زدیم، به ناگاه با صدای آقا مرتضی افتادیم تو خاکی های کربلا ... فکر کنم حاج صادق هم دست کمی از ما نداشت و حسابی جا خورده بود ... ما هم همه حیرون یه جائی بین عراق و عربستان تو هوا معلق مونده بودیم ... تا امدیم با فضای کربلا اخت بگیریم، این بار با رشادت حاج صادق افتادیم تو مدینه ... بالاخره نه فهمیدیم تو مدینه چه خبره و نه تو کربلا! ... کار به جائی رسید که آقا مرتضی هم یکبار در یکی از این روضه قاپی ها برگشت گفت: سعی صفا و مروه می کنیم بین مدینه و کربلا ... من هم که به قول دبیر ادبیاتم با دیدن  یه سوراخ تو دیوار از شدت خنده روی زمین ولو می شم؛ با وجود مرض سرگیجه، زدم زیرِ خنده ... از اون خنده ها !! ... مگه تمومی داشت!!! ... افرادی با وضعیت مشابه من هم پیدا می شدند ... کمی بعد با یادآوری فضا و شان مجلس، بر نفس غلبه کردم ... دیگه آقا مرتضی به اوج هنرنمائیش رسیده بود ... الی که جلوی من نشسته بود با ناله * اِ ، اِ * از حالت سکوت خارج شد ... همزمان با الی، زری هم سوئیتیم که نزدیک من بود با صدائی سکسکه وار شروع به گریه کرد ... در این فکر بودم که خدایا امشب چرا اینگونه ام، آبروی مجلس را حفظ کن ... به ناگاه با صدای هق هق بلند *اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ* ممتدِ الی و گریه سکسکه ای زری من و لیلا و بچه های واحد زدیم زیر خنده و سیل دستمال کاغذی را نثار روی آن دو بزرگوار مایه فخر و مباهات واحد*40 کردیم.

 

هنوز هم بعد از سالها با به یادآوری خاطرات اون شب لبخند به لب میاریم. یاد سعی صفا و مروه به خیر.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 23:4  توسط پریا  | 

 

رسول اکرم صلی الله علیه و اله و سلم : ما نَقَص َ مالٌ من صدقةِ قَطُّ فاعطوا و لاتَجبُنوا

هیچ مالی به خاطر صدقه دادن کم نشده، صدقه دهید و نترسید (بحار ج 93 ص 13)

 

.............................................................................................

 

چند شب پیش یکی از دوستان الی به همراه نامزدش قرار بود شب را مهمان ما باشند ... سارا و همسرش برای انجام ماموریت کاری از جنوب آمده بودند و با اصرار فراوان دعوت ما را قبول کردند.

عصر بعد از یه روز شلوغ کاری به خونه برگشتم ... تامیلا کوچولو از وقتی متوجه برنامه شب ما شده بود، مدام اسم سارا را تکرار می کرد و برای دیدنش بی تابی می کرد ... اما شب حسابی آبرومون را برد ... خانم کوچولوی ما، نمیدونم به چه علتی از همون دوران طفولیت از مرد جماعت می ترسه ... پیش مهمانان نمی رفت و فریاد می زد؛ از آقاهه می ترسم ... تا چشمش به همسر سارا می افتاد دوباره فریاد می زد و فرار می کرد.

آنطور که سارا می گفت همسرش عاشق آشپزی بود ... دستور پخت سوپ را به سفارش آقا، براشون گرفت ... خدا از این مردها نصیب همه دخترهای دم بخت کنه!!!

بماند که نیمه شب مامان، با چه مشقتی کوچولو را در مقابل فریادهای سارا، سارا برد خونشون و برای آروم گرفتنش چند دقیقه ای تو اتاقش موند.

 

چند ماه پیش عده زیادی زن و مرد در منزل یکی از بستگان حاضر بودند ... پروین خانم، با وجود گذشته بسیار متفاوتش، سالها قبل با دیدن خوابی از این رو به اون رو شد ... حالا مدّرس قرآنه و رو منبر می ره ... آقا محسن هم یکی دیگه از بستگانه که گاهی اوقات برخی کارهای عجیب و غریب و بچه گانه ازش سر می زنه و حاالا همه یه جورائی به رفتارهای دور از سن و سال محسن خان خو گرفتن.

پروین خانم برای ادای نماز مغرب و عشا بلند شدند و با صدای بلند در مکانی که فقط خانم ها حضور داشتند شروع به قرائت حمد و سوره کردند ... هنوز دقایقی نگذشته بود که محسن خان به راحتی وارد جمع خانم ها شدند و وَرِ دل همه مون نشستند و شروع به سخنرانی کردند ... اما پروین خانم اونقدر غرق در راز و نیازش شده بود، که اصلا" به روی خودش نیاورد و همچنان با صدای بلند نماز می خوند و همه کسانی (یعنی بیشتر حاضرین) که متوجه جریان شده بودند، هِرهِر می خندیدند.

پروین خانم بعد از نماز هم با دیدن گل روی محسن خان چیزی به روی خودش نیاورد و پیش بقیه نشست ... اما من موندم و یه سوال، که علت این حرکت خانم منبری چه بوده؛ یعنی حکم شرعیش را نمی دونه یا محسن خان را مرد به حساب نمیاره؟!

 

 

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 20:17  توسط پریا  | 

 

و لا تَمشِ فی الارضِ مَرَحاً انّک لن تخرقَ الارضَ و لن تبلُغَ الجبال َطو لاً

و روی زمین با تکبر راه مرو، تو نمی توانی زمین را بشکافی و طول قامتت هرگز به کوهها نمی رسد. (آیه 37 سوره اسراء)

 

.............................................................................

 

 

                         

 

 

برق شعبه مطابق معمول چند وقت اخیر، دیروز هم قطع شده بود ... ما این قطعی برق تقریبا" یک روز در میان را از مواهب الهی می دونیم ... یعنی در اوج شلوغی، که همه در حال جانفشانی برای مشتری اند، پروردگار دلش به رحم میاد و  بعد از چند ساعت کار در تاریکی بالاخره شارژ ups ها خالی می شه و تازه جشن ما از آن زمان آغاز می شه ... یه نفس راحت می کشیم و کمی استراحت می کنیم.

 

بعد از ظهرشعبه خیلی شلوغ بود به طوری که همه مجبور شدند شیفت بمونند ... ارشد بیچاره آنقدر کار روی سرش ریخته بود که نتونست طاقت بیاره و جلوی چشم همه مشتری ها زد زیر گریه ... خیلی دلم به حالش سوخت.

 

چند مدت پیش یکی از همکاران به من می گفت خیلی خوبه که حواست به همه چیز هست، این که فلانی اوضاعش چه طوره، کار بهمانی در چه مرحله ایه و ... به فکر فرو رفتم ... راست می گفت ... البته من همیشه جور دیگری به این قضیه نگاه می کردم ... می دونم آدم تقریبا" حواس پرتی ام ... اما از مدتها پیش برام سوال بود، چرا اطرافیانم این همه نسبت به امور بقیه بی تفاوتند .. بعد دلیل می آوردم که حتما" آنقدر مشغله شون زیاده که فراموش می کنند و جالب بود که من با این همه حواس پرتی در مقایسه با بقیه مشکلم اصلا" به چشم نمیاد ... بعد از حرف دوستم دقیقتر موضوع را موشکافی کردم ... نه مشکل اصلی مشغله زیاد نیست ... بلکه اکثرا" به دنبال منافع خودشون هستند و دوست دارند فکر و انرژی شون را صرف امور خودشون بکنند و بی خودی بابت دیگران به هدر ندهند ... مثلا برای (الف) یه مشکل خیلی بزرگ پیش میاد ... وقتی می خوام با (ب) در مورد مشکل (الف) صحبت کنم تا راه چاره ای بیندیشیم ، (ب) به راحتی خودش را کنار می کشه و شروع به گفتن مزخرفاتی در مورد خودش می کنه ... این که دیروز کجا رفته، چه کار کرده ... یا برای همکاری کاری پیش میاد که لازمه امروز را زودتر بره ... به کمکم نیاز داره تا شیفتش را با من عوض کنه ... اما من به راحتی می گم نه من نمی تونم امروز را شیفت بمونم ... این اتفاق را نه یک بار نه دوبار بلکه بارها و بارها  شاهد بودم ... همه دوست دارند خودشون را کنار بکشند و درگیری ذهنی و مشکلی برای خودشون پیش نیاورند ... در اطرافم دوستی ها را عمیق نمی بینم ... کسانی که ادعای صمیمیت نسبت به همدیگر را دارند در مواقعی برای نیل به اهدافشون از زیرآب زدن در حق دوستشون کوتاهی نمی کنند ... حالا اگر یکی این وسط به برخی اصول، اعتقادی داشته باشه این لطف را می کنه که از under wateringچشم پوشی کنه اما کمکی هم نمی کنه ... معرفت به عنصری نایاب در روابط انسانی در حال تبدیله.

 

سپری کردن دوره طلائی عمرم (دوره شکل گیری شخصیتم) در جنوب از بزرگ ترین نعمات خداوند در حقم بود ... چون فکر می کنم تجربه چندین سال زندگی در انجا با وجود مشکلات خاص آن مناطق به خصوص برای افراد غیر بومی چیزهای نابی هم به آنها هدیه می ده ... مثل خونگرمی ، یکرنگی ، محبت و معرفت ... اگر تجربه زندگی در شهرهای مختلف را نداشتم، این تفاوتها را به راحتی درک نمی کردم.

 

پ . ن: یه عده از همکاران که مدرک ارشدشون را گرفتند، این قدر به اون می نازند و می کوبونن تو سر بقیه که حالمو به هم می زنن. لازمه در صورت تکرار مجدد رفتارشون، برای حال گیری آیه بالا را براشون بخونم. آخه بابا جون بابابزرگ من با بی سوادیش یه پا دکتره. حالا اون مدرکت چی رو ثابت می کنه که اونقدر بهش می نازی.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 12:4  توسط پریا  | 

انَّ شَرَّ الدَّوابِّ عندالله الصُّمُّ البُکمُ الّذین لا یعقلون

بدترین جنبندگان نزد خدا، افراد کر و لالی هستند که اندیشه نمی کنند ( آیه 22 سوره انفال)

 

.........................................................................

 

به قول آزاده، امروز از اون روزهائی بود که فقط انرژی منفی به آدم می رسید ... هنوز خستگی کار بی وقفه از روزهای قبل مرتفع نشده، ما منتظر روزهای کاری سخت آینده هستیم ... چند روز قبل که تو شعبه از دست یه عده خشمگین بودیم، برای شکایت کردن از اونها به حربه های جالبی متوسل شدیم ... حالا علت ناراحتی من و همکارانم و رابطه اش با برخی نهادها بمونه ... من با تشویق دوستان جائی زنگ زدم ... اما دکتر خیلی باحال بود ... به یکی از نهادهای بزرگ و رده بالا زنگ زد و یه فیلمی بازی کرد که همه بچه ها و ارشدها و معاون، مشتری ها را ول کرده و دور او جمع شده بودند و به اشکهای تمساح گونه اش می خندیدند ... به طوری که تمامی مشتریان هم جذب کار دکتر شده بودند و  یه طنز جذاب را تماشا می کردند ... به نظر من دکتر در دورو بازی انسانی بی همتاست .

 

داشتم با ملانی تلفنی صحبت می کردم ... از دست رئیسش شاکی بود ... مثلا" چند هفته بعد هم عروسیشه ... ناگهان با صدای فریادی از خود بی خود شدم و تلفن را قطع کردم ... مشتری آزاده خانمی به ظاهر عمله می آمد ... گویا از همان زمان آغاز کارش با لحن بد و زشتی با آزاده حرف می زد و همه نگاهها را متوجه خودشان کرده بود ... اما آقائی از میان مشتریان به خانم تذکر داده بود که با کارمند بانک که انسانه، رفتار صحیحی داشته باشه ... با این حرف، خانم برافروخته شده و هر چه فحش و بد و بیراه بود نثار جان آقا و جد وآبادش نمود ... با صدای بلند حرفهای رکیکی می زد ...  آزاده بیچاره تنش به لرزش افتاده بود ... بعد از رفتن خانم، دکتر از اون آقا بابت حمایتش از همکار ما تشکر کرد ... این هم یکی از نمونه های انرژی منفی.

 

وقت برگشتن، ایکس زنگی زد و قرار پیاده روی گذاشتیم ... من، آزاده و ایکس ... ایکس بیچاره خیلی بهم ریخته بود ... خیلی سخته تو بحرانهای زندگی جای زن و شوهر عوض شه ... یعنی به جای این که مرد تکیه گاه زن باشه تو زندگی ، زن پشت و پناه همسرش باشه ... یعنی شوهر کم بیاره یا نسبت به همه چیز حداقل در ظاهر بی تفاوت باشه ... از آدمهای دور و بر ایکس که همون مگسان گرد شیرینی اند، چه قدر دلم گرفت!!!

 

یادم میاد یکی از اولین خصلتهای مرد مهربون که تو دوران دانشجوئی منو جذب کرد، شجاعتش بود ... اینکه می تونه یه تکیه محکم و قابل اعتماد تو سختی ها باشه ... در دانشگاه نمونه هائی دیده بودم که همه چیز را برام ثابت می کرد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 21:36  توسط پریا  | 

     

       تولد

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 6:44  توسط پریا 

امام علی علیه السلام:

 

یکتسبُ الکاذب بِکَذبِهِ  ثلاثا": سخط الله علیه و اِستِهانةَ الناسِ بِهِ و مَقَتَ الملائکة لهُ.

دروغگو با دروغ خود سه چیز به دست می آورد : خشم خدا، نگاه تحقیرآمیز مردم و دشمنی فرشتگان.  (غررالحکم ح 4418 ص 221)

 

............................................................................

 

 

                        

 

 

مدتی قبل خانمی به شعبه ما مراجعه کرد. پس از رد و بدل شدن مکالماتی بین او و آقای معاون، معاون از خانم پرسید کدوم باجه کارتون را انجام داد؟ ... خانم در جواب: همون آقائی که چشم و ابروش از همه خوشگل تره!!! ... البته پس از پرس و جوی فراوان متوجه شدیم منظور خانم، پیشی بوده ... اما به نکته ای هم پی بردیم ... فقط همکاران آقا نیستند که سر و گوششون می جُنبه ... بلکه برخی مشتریهای خانم هم همپای آقایون شعبه گام بر می دارند ... و اما پیشی بعد از شنیدن نقل قول ها کلی قند تو دلش آب شد و پا را فراتر گذاشت و امروز به آقای معاون فرمود: همه بانوان مشتری را به باجه  من راهنمائی کنید.

 

در این عمر کوتاه بانکی ام به نکته جالبی پی بردم ... آقایون همکار،  خصوصا" متاهل ها علیرغم شکوه و شکایت فراوان از همسرانشون باز هم رقابت تنگاتنگی با همجنسان خود برای تصاحب مشتریان فند دارند ... مگر عده بسیار بسیار اندکی از اونها که از این قائده مستثناء اند ... برخی اونقدر پررو  تشریف دارند که با وقاحت تمام ماجرای رقابت و شکارشون را در حضور همه بلند بیان می کنند ... یک نمونه آقای دکترِ ما که دیروز بعد از کلی بدگوئی از همسرش و دلزدگی هاش می گفت (وای چه حالی می ده اگه با فند ...) ...  اما برعکس، خانم های همکار تعهدشون به زندگی زناشوئی خیلی بیشتره ... مجردها هم اگه غلطی بکنند هیچ چیزی از دلشون به بیرون درز پیدا نمی کنه ... اوائل چه عذابی می کشیدم که باید عمری با چنین افرادی سر کنم ... الان می دونم که متاسفانه این مشکل تنها به جامعه بانکی مربوط نمی شه ... یه بیماریه که تو شهرهای بزرگ خیلی مبتلا به داره و داره کم کم به شهرهای کوچک و دور از مرکز هم سرایت می کنه.

 

یادمه چند سال پیش که تازه از جنوب مهاجرت کرده بودیم ، بچه مدرسه ای ها را می دیدم که چه قدر علنی در به دست آوردن دل دیگری تلاش می کنند، سیگار را بر لب بچه های کم سن و سال می دیدم، چه قدر تاسف می خوردم و تا مدتها از ناراحتی خواب درستی نداشتم ... اما متاسفانه در حال حاضر همه چیز برام عادیه ... دیگه دیدن ناهنجاریهای اجتماع و روابط سرد مردم برام عادت شده ... اینم یه جور بیماریه که من بهش دچار شدم.

 

پ.ن1: روزهای بسیار پر مشغله ای را پیش رو دارم ... فقط خدا خودش بهم توان تحمل کردنش را بده ... خدایا پارسال این موقع ها دل تو دلم نبود که تا چند روز دیگه قراره برم پابوس امام رضا ... آیا امسال این سعادت را نصیب من می کنی؟

 

پ.ن2:تصمیم داشتم روز رحلت امام خمینی به حرمش برم ... تا اول از همه یه مشت محکم تو دهن برخی همکاران بزنم اما اونم خدا نمی خواد ... کار دیگه ای پیش اومده ...  باشه خداجون منم مشتم را گره کرده نگه می دارم.

 

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/09ساعت 19:57  توسط پریا  | 

امیر المومنین علی علیه السلام:

مَن لم یُصلِحهُ حُسنُ المُداراةِ اَصلَحَهُ سوءُ المُکافاةِ

کسی که مدارا کردن اصلاحش نکند،مکافات کردن اصلاحش کند ( غررالحکم ح 1017)

 .........................................................................................................

 تامیلا (دختر 5/2 ساله همسایه) تمایل عجیبی به حرف زدن و در برخی موارد به زبان ایماء و اشاره داره ... مثلا" مشغول تماشای فیلم جذابی بودم ... تامیلا به عناوین مختلف جلوی چشمم ظاهر می شد و شروع می کرد به وراجی کردن ... بعد از گفتن هر جمله ای به عادت همیشگی اش با گفتن خُبی، منتظر خُب شنیدن من می موند و اگر متوجه حواس پرتی من می شد، صورتش را جلوی روم می آورد و با لبخند می گفت: «بلند بگو خُب !!!»

تامیلا اسم الی را با لحن کشدار و خیلی بامزه ای تلفظ می کنه ... الی هم در مقابل مامانی صداش می کنه ... دیشب مادر و دختر با هم خلوت کرده بودند ... تامی گوشی الی را در دست داشت و ضمن بازی با آن سعی در حرف زدن و تعریف داستانها و وقایع تخیلی داشت ... مثل همیشه با شخص خیالی پشت خط تلفن شروع به حرف زدن کرد و بعد گوشی را به دست الی داد و گفت بیا با تو کار داره ... الی هم به زبون بچه ها گفت : الو سلام، خوب هستید، چی؟! خانم همسایه هستید؟ ... ناگهان با شنیدن صدای زنی خواب آلود از خود بی خود شد و وحشت کرد.

آن طور که فسقلی تعریف کرد، در مسیر برگشت به خونه به همراه دوستان و همکاران سوار مترو شده بود ... ناگهان با شنیدن صدای خوشخراش جیغ زنی در واگنشون، دختری از ترس چند متری پرید و فرار کرد ... همه به شدت ترسیده بودند ... بعد از دقایقی متوجه شدند که صدا از جانب خانمی بوده که مشغول دیدن کابوسی در خواب بوده است.

دیروز ساعتی در بانک دچار قطعی برق شدیم و از آن جا که ما به مشتری مداری و رضایت مشتری بیش از هرچیز لذت بخش و شیرینی همچون خوردن ناهار کوفتی مان اهمیت قائلیم ، در تاریکی با استفاده از UPS همچنان سیستمها را تا حد امکان روشن نگه داشته و با گفتن چشمانمان فدای یک لبخند رضایت آمیز مشتریانمان ضمن تحمل درد و سوزش شدید در نواحی بینائی مان همچون تراکتورانی کار می کردیم ... آقای معاون زمانی به خود آمد و متوجه شد که جز یک تن مشتری که به انتظار نشسته بود، تمامی مشتریان (حول و حوش 4،5 نفر)  علیرغم بیش از 10 باجه،پیش روی نهال آن همکار خستگی ناپذیرمان به انتظار انجام شدن کارشان ایستاده اند ... که البته این اتفاق روزی چندین بار برایمان تکرار می شود ... به همین دلیل آقای معاون ضمن ارج نهادن به حرکت زیبا و مردم پسند نهال، همان یک تن منتظر را هم به باجه نهال فراخواند تا نهالِ ما با شور و شعف بیشتری کار کند و ثمر دهد ... در همین راستا هر کس از در وارد می شد، در همان بدو ورود از سوی آقای معاون و سایر همکاران با شنیدن جملات مضحک و طنزی به باجه نهال راهنمائی می شد و با اشتیاق در صف علاقمندان نهال به انتظار می ایستاد.

امروز تولد ایکس عزیزم بود ... دیشب که تلفنی بهش تبریک گفتم به شکل بی سابقه ای شاد شد ... متوجه شدم که همسر و خانواده اش این روز را فراموش کرده اند ... صبح هم طی مکالمه تلفنی با او بعد از اطمینان از فراموش شدن سالروز تولد او از جانب خانواده اش، با ارسال یک پیامک پنهانی به همسر ایکس، تولدش را یادآوری کردم ... حالا نمی دونم که بالاخره آیا پیامک من به مقصد رسید یا نه؟ آیا جشن مختصری تدارک دیده شد یا نه؟ ... اما امیدوارم که دلش هرچند برای لحظات کوتاهی شاد شده باشه که این امر تو وضعیت فعلیش براش لازمه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 21:42  توسط پریا  | 

 

امیرالمومنین علی علیه السلام :

 با مومنین به ایثار رفتار کن و با سایر مردم به انصاف (غررالحکم ح 9109 ص 394)

 

....................................................................................

 

چند روزیه که کتاب معروفی که فیلمی هم بر اساسش ساخته شده، به دستم رسیده ... فعلا" که تمام وقتم صرف خوندن اون می شه ... یاد جوونی ها به خیر که هر زمان کتاب بی نظیری به دستم می رسید، تا تمومش نمی کردم دست به هیچ کاری نمی زدم ... آدمی مثل من که برای هیچ کاری از وقت خوابشون نمی زنند و شب زنده داری نمی کنند ... حتی زمانی که همه به وقت دیدن عزیزی بعد از سالها تا نیمه های شب از خوابشون می زنند و پای صحبت همدیگه می شینند، من حاضر به چنین از خود گذشتگی ای نیستم ... اقوام هم با این اخلاق من آشنا هستند ... حالا تنها چیزی که من را تا نیمه شب می تونه بیدار نگه داره و خواب زده ام می کنه، کتابه ... تا تموم نشه زندگیم روال عادیش را نداره.

 

یادمه زمانی که نه سالم بود، اولین کتابم را خریدم ... ماجرای حسنی تو ده شلمرود بود که مرغش را دزد می بره ... حسنی به دنبال مرغ شهرهای زیادی را پشت سر می ذاره ... داستان حسنی شعر بود و خیلی دلنشین ... مدتی بعد کتاب شیری در خانه را خریدم ... پسری که در زمان غیبت خانواده اش بچه شیری را به اشتباه به جای گربه به خونه میاره ... حول و حوش 100 صفحه بود ... بعد از اون هر کتابی که تو خونه میومد را می خوندم ... کتابهای مربوط به دوره اسماعیلیان و حسن صباح را خیلی دوست داشتم ... دوره راهنمائی کتاب آشیانه عقاب نوشته فرزاد موتمن را خوندم حدود 900 صفحه بود، اما خیلی جذاب بود... بابابزرگ عاشق کتب تاریخیه اما سواد خوندن و نوشتن نداره ... یادمه یه تابستون که مطابق تابستون سال های پیش مهمون خونه بابابزرگ بودیم، من و الی به سرمون زد که براش کتاب آشیانه عقاب را بخونیم ... اما یه جاهائی تو کتاب بود که رومون نمی شد بلند بلند براش بخونیم ... من ویراستار شده بودم ... پیشاپیش چند صفحه ای می خوندم و روی برخی خطوط را که لازم می دیدم با مداد خط می زدم تا در حین خوندن ازش فاکتور بگیریم ... دلم برای بابابزرگ می سوخت که چه طور می خواد بین برخی قسمتهای کتاب ارتباط برقرار کنه.

 

دیگه نمی تونم چیزی بنویسم ... آخه یکی به فسقلی بگه الان چه وقت گذاشتن نوار صدای مامان بزرگ مرحومه که تو خلوت برای خودش حرف می زد و صداش را ضبط می کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 22:33  توسط پریا  | 

 

الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم.

 

...............................................................................................................

   

 

 

                       خرمشهر

 

 

                                             خرمشهر را خدا آزاد کرد 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 7:55  توسط پریا  | 

جهاد در راه خدا بر شما مقرر شد در حالی که برایتان ناخوشایند است. چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شرّ شما در آن است. و خدا می داند و شما نمی دانید. (آیه 216 سوره بقره)

 

...................................................................................................................

 

بنا به دلائلی امروز دکتر در باجه ء روبروی میز من نشسته بود ... ناخودآگاه به ارتباط او و مشتریانش توجه بیشتری داشتم ... روز اول ماه بود و اوج شلوغی بانک ... مشتریها از سر وکله همدیگه بالا می رفتند ... دکتر در راستای پایبندی به شعار مشتری مداری، توجه بیشتری به مشتریان خاص خودش و در اصطلاح رایج ما عموهاش داشت ... قبل از ظهر متوجه شدیم که این توجهات ویژه بی نتیجه نبوده و کاسبیش روبراه بوده ... صد هزارتومانی هدیه نقدی دریافت کرده بود ... نحوه رد و بدل شدن این وجوه برام سوال بود ... با توجه به دقت من روی رفتارهای دکتر و عموهاش  هیچ مورد علنی ای دیده نشد ... حالا من موندم و یه علامت سوال بزرگ که رمز بینشون چی می تونه باشه؟ .

 

یه مشتری عجیب و غریب هم دکتر داشت که صورتش را به شکل زننده ای آراسته بود ... به طوری که حتی آقای معاون و دکتر با حرص و ولع آشکاری که نسبت به جنس مخالف از خودشان نشان می دهند هم بهش اذعان داشتند ... قرمز کردن بین دو ابرو دیگه چرا؟!!!.

 

همزمان با این مشتری عجیب و قریب، نهال هم مشتریان جالبی داشت ... دو خواهر پیر زبان نفهم، که یکی از آن دو هم همیشه آرایش زننده و در عین حال ترسناکی داره ... طوری که بچه ها جادوگر صداش می کنند که اون هم به علت شباهت آرایش چشم هاش به چشم های جادوگران فیلمهاست ... دو خواهر چند ساعتی (بین دو تا سه ساعت) باجه نهال را در اختیار داشتند ... سپرده های زیادی داشتند که بستند و همه را یکجا به یک سپرده تبدیل کردند ... نمی دونم چرا عده ای بدون توجه به شلوغی اول ماه سعی در تعبیر خواب شب گذشته شان دارند ... سپرده باز می کنند، شب خواب بد می بینند و فردا صبح سپرده شان را می بندند ... دست بر قضا این دو خواهر حاضر نشدند کارشان را برای روز دیگه ای به تعویق بندازند ... وقتی آقای معاون گفت که جمع کل سپرده هاشون هفت میلیون تومانه یعنی فقط به خاطر هفت میلیون ناقابل یک باجه چندین ساعت اشغال بوده، فضای شعبه را صدای خنده بچه ها ترکوند ... به قول معاون پیدا کنید پرتقال فروش را .

 

خانمی هم که می گن آرشیتکت شهرداریه هر از گاهی برای انجام امور بانکیش به ما مراجعه می کنه ... این خانم نمونه عینی از یک دزد دریائیه البته در ظاهر ... نمی دونم چرا به شباهت داشتن به یک دزد دریائی این قدر علاقه داره که ظاهرش را هم اونطور درست می کنه ... همیشه روی روسریش یه دستمال سه گوش کوچک می بنده ... یه جلیقه همرنگ دستماش روی مانتوش  می پوشه ... موهاش را کاملا" سفید و چتری آویزون کرده ... نحوه صحبت کردنش هم خیلی عجیبه ... هربار میبینمش حس می کنم یه ملوان روی عرشه کشتی فریاد می زنه بادبانها را بکشید!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 21:17  توسط پریا  |