دو چیز را خداوند در دنیا کیفر میدهد : تعدی و ناسپاسی پدر و مادر.
رسول خدا صلی الله علیه و آله 
.......................................................................................
وای که چه سرخوشم ... درواقع می شود گفت الکی خوش! ... فکر کنم آن هم به خاطر برکات برف و باران امروز هست ... دیگه به خودم نمی گم: «لحظه لحظه ام در کنار آزاده نخواهد گذشت»، بلکه فکر می کنم او هم در گوشه ای از شعبه مشغول کاره ... هر وقت هم هوس شنیدن صداش به سرم بزنه بهش زنگ می زنم.
خدا را شکر هنوز هم هستند همکاران بامرام و معرفتی که لطفشان شامل حالم هست.
انگار دهان مبارک والامقام باید به طور مستمر در طول شبانه روز در حال کار باشه ... صبحها باید دقت بیشتری به خرج بدم تا دقیقا" متوجه تعداد و حجم کیسه هائی بشم که هر روز به همراه کیف گنده اش با خودش میاره بانک ... محتوای کیسه ها نقش مهمی در زندگی والامقام دارند چون علاوه بر ناهار ایشان شامل انواع و اقسام میوه ها، سبزی ها خصوصا" از نوع کرفس و اسفناجش، تنقلات، تخمه، خرما و شکلات می باشد.
جدیدا" که به خاطر بازیگوشی های فروانِ ما، جابه جائی هایی اجباری در شعبه صورت گرفته و من به همراه جیمی و قویترین مرد در تیررس نگاه والامقام و نزدیک ترین جاهای ممکنه به ایشان استقرار یافته ایم به اکتشفات جدیدی نیز نائل گشته ایم ... به محض شروع روز کاری و ورود اولین مشتری ها، ما کاربران مشتری می گیریم و والامقام تخمه می شکند ... ما عملیات بانکی انجام می دهیم در حالی که نوای شکستن پوست تخمه ها را می شنویم ... مشتری ها با تعجب به سمت صدا برمی گردند و ما در عوض لبخند تحویل مشتری می دهیم.
کمی بعد در حین انجام کار مشتری دوم، شامه مان به کار می افتد و بوی پرتقال شیرین و آبداری به مشاممان می رسد ... مشتری سعی در یافتن منشا بو که به والامقام ختم می شود دارد و باز هم ما لبخند تحویل مشتری می دهیم.
در حال انجام امورات بانکی مشتری بعدی هستیم که صدای قاراچ و قروچی به گوشمان می رسد ... مشتری با چشمان از حدقه بیرون زده ای به دنبال منبع صداست که در انتها با دیدن لُپهای وَرقُلُمبیدهء والامقام و ساقه های کرفسی که از دهان ایشان آویزان است، به علاقه وافر والامقام به خوردن کرفس خام پی می برد و ما همچنان لبخند تحویل مشتریمان می دهیم.
هر از گاهی در راستای اهداف والامقام آزاریمان به طور کاملا" غافلگیرانه ای رفتارشان را دید می زنیم و عجیب آنکه اثری از کله ایشان نمی یابیم ... تنشان هست اما سر، نه! بعدتر در می یابیم که کله میان میوه ها و تنقلات کیسه شان گیر کرده است! ... با همت ما و تنی از مشتریان سر ایشان را به سلامت از کیسه بیرون می کشیم.
این دور تسلسلِ به کار افتادن حواس پنجگانه مان و دیدن نگاه متعجب مشتری و لبخند تحویل دادن ها تا هنگام غروب آفتاب و بسته شدن درهای بانک همچنان ادامه دارد*
*: با کمی و فقط کمی اغراق والامقام توصیف شده است.