تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

پیامبر اکرم صلوات الله علیه: "خدا رشوه دهنده و رشوه گیرنده و واسطه میان آن دو را لعنت فرموده است"

......................................................................

مشروعیت سرمایه گذاری تو بورس هنوز برام مبهمه ... هرچه پیش خودم فکر می کنم سر آخرِ همه چیز به نتایج مثبتی نمی رسم.

یه تعداد از مشتری های دائمی شعبه، بورس بازند ... یه روز میان واریز می کنن به حساب کارگزاری فلان و روز بعد پول می ریزن به حساب کارگزاری بهمان ... مدام تو کار خرید و فروش سهامند ... خیلی هاشون هم به این کار معتاد شدند درست یا غلط عینهو قمار بازها! ... یه وقتهائی هم ازشون سوال تخصصی می پرسم ... شنیدن رقم بعضی از سودها به شدت قلقلکم میده که برم کارگزاری و یه کد برای خودم بگیرم و بزنم تو کار خرید و فروش سهام ... سوای برخی دلائل عقلی و شرعی، فورا" وجدانم بهم نهیب می زنه و مانعم می شه.

افرادی که اطلاعات پنهان دارند تو بازی بورس برنده اند و صاحب سود فراوان بقیه بسته به شانسشون یا سود می کنند یا ضرر.

یکی از همون مشتری ها که همیشه میاد فیش واریزیش را از من می گیره، میگه: «دستت واسه من سبکه. سود می کنم» ... مثلا" چند وقت قبل پنج میلیون سهم خرید و یه هفته بعد همون تعداد سهم را دوازده میلیون فروخت. تازه می گفت: «من زیاد اهل ریسک نیستم. زود سهامم را می فروشم» ... اما مشتری دیگرمون میاد و هر بار از بدهی و ضرر سهم هاش می ناله.

به هرحال الان می گن بازار بورس رونق گرفته و سود خوبی از این راه به دست میاد ... لازم شد برم استفتا کنم. جوابش هرچی می خواد باشه. من که وارد این بازی ها نمی شم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/20ساعت 17:4  توسط پریا  | 

امام صادق علیه السلام: اگر کسی نگران رسیدن بلائی باشد و پیش از رسیدن آن، دعا کند خداوند هرگز آن بلا را به او نرساند.

........................................................................................

متعجبم که چه طور برخی از والدین وقت ازدواج فرزندانشون به "تنها" نکته ای که توجه دارند، مال و مکنت فرد و خانواده مقابله و نه هیچ چیز دیگه ... از طرفی آینده مالی کارمندان بانک به ظن اکثر افراد جامعه مون تامینه ... بنابراین کارمند بانک یکی از گزینه های خوب مورد نظر همان خانواده های آینده نگر (!!!) به حساب میاد. به همین علت معمولا" خواستگاران دختران دم بخت بانکی کم نیستند.

مدتی بود که رفت و آمد مادر و پسری به شعبه مان زیاد شده بود ... مشغول انجام کار مادر بودم، لابه لای صحبتهاش متوجه شدم تو یکی از ادارات مهم شاغله و مدتی است که دربه در به دنبال عروس مناسبی برای گل پسرش هست. از حرفهاش کاملا" پیدا بود که دنبال یه دختر مناسب (از لحاظ مالی با وامهایِ در راهِ زیاد) تو بین همکارام هست ... انگار پسرش هم استاد دانشگاه بود؛ گرچه اصلا" حرفه و کارش به قیافه اش نمی خورد ... از هیچ کدامشان خوشم نمی آمد منتها دختران مجردمان را به مادر خانم نشون دادم.

بعد از مدتی دستشون برام رو شد ... آن دو خیال داشتند تا با خواستگاری کردن از تک تک دختران و نهایتا" گرفتن یک جواب بله به رفت و آمدشان به شعبه مان ادامه بدن ضمن اینکه اصلا"براشون مهم نبود که کدام یک از بچه ها بهشون جواب مثبت بده ... کاملا" مشخص بود که ازدواج با این استاد دانشگاه چه آینده روشنی می تونست در پی داشته باشه!

با کمک چند تا از بچه ها جریان را به گوش همه همکاران رساندیم ... همه حواسشون جمع بود و هیچ کس به دام تله مادر و پسر نیفتاد ... در نهایت آن دو نفر با بی نتیجه دیدن تلاشهاشون رفتند تا مشتری پر و پا قرص یکی دیگه از شعب بشن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 18:3  توسط پریا  | 

امام علی علیه السلام : «حرص و سیری ناپذیری و بخل، ثمره جهل هستند»

............................................................................................................................

بعضی ها خیلی مودبند ... خیلی هم که نه؛ بیش از اندازه ... مثل آنها نیستم که بدانم آیا خودشان هم از این ادب زیاد در عذابند یا نه؟ اما خودم به در مواقعی که با آنها برخورد داشتم شدیدا" معذب بودم.

در شعبه را باز کرد و داخل شد ... همان کنار در ایستاد و آنقدر در را نگه داشت که پیرمردی که پشت سرش بود نیز وارد شد ... به احترام پیرمرد تعظیمی بلند بالا کرد و پشتش در را بست ... اولین بار بود که می دیدمش یا شاید قبلا" هم به چشمم آمده بود، گذری و از یاد برده بودمش اما با رفتار امروزش و آن تعظیم بی بدیل که تا کمر خم شده بود، چهره اش برای همیشه در خاطرم حک شد ... به نظرم آمد باید پیشکار پیرمرد باشد ولی بعد از چند قدم هریک مجزا شماره ای گرفتند و در صندلی های جدا از هم به انتظار نوبتشان نشستند.

دست بر قضا همان جناب مودب مقابل خودم نشست ... آنقدر با ادب و احترام رفتار می کرد که دست و پایم را گم کرده بودم ... حداقل برای من انجام رفتاری مشابه او مسخره می نمود ... عرق سردی بر پیشانیم نشسته بود. می ترسیدم مبادا به گونه ای در برخوردم با او بی احترامی کرده باشم یا بکنم ... فقط خدا خدا می کردم که زودتر کارش تمام شود و برود.

سری بعد شانس "جیمی" بود که عملیات بانکیش را انجام دهد ... مراقب حرکاتش بودم. "جیمی" بخت برگشته آنقدر استرس داشت که به جای تقدیم مودبانه دفترچه حسابش، به اشتباه در میانه راه دفترچه را ول کرد. دفترچه پرت شد و مقابل جناب مودب افتاد اما او حتی ذره ای خم به ابرو نیاورد و احتمالا" دفترچه حسابش را به نشانه ادب دو دستی برداشت ... بعد از رفتنش کلی به "جیمی" خندیدیم و "جیمی" آهی از ته دل کشید.

بیشتر در احوال جناب مودب دقیق شدیم گویا مدرک دکترا داشت و اصالتا" اصفهانی بود ... بعد از آن تا حد امکان از برخورد با آقای دکتر اجتناب می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13ساعت 20:48  توسط پریا  | 

ا

آنکه به دانسته هایش عمل کند خدا آنچه نمی داند را به او یاد می دهد (امام باقر علیه السلام)

.............................................................

چند روزی از خونه دور بودم و امروز که برگشتم، کلی کار رو سرم ریخته بود ... علاوه بر اونها از مردمهربون هم که بدجور مریض شده باید پرستاری کنم.

از امروز رژیم غذائی من و مامان شروع شده ... همه اش به خاطر آینده نگریه ... یکی از بچه ها می گفت همون اوائل شروع زندگی مشترک اگه حواست به وزنت نباشه دیگه نمی تونی به راحتی از وزنت کم کنی ... یه حرفائی زد که ترسیدم ... دیشب پیش خودم فکر می کردم که تا برنامه رژیم غذائیم شروع نشده از هرچی دوست دارم بخورم ... اتفاقا" کمی هم به خودم رسیدم.

تمام شب گذشته را تو خواب مشغول درست کردن یه دیگ بزرگ قرمه سبزی بودم! چه عطر خوشی هم داشت! ... امروز سوای سوپ مردمهربون، قرمه سبزی هم درست کردم ... دل کندن ازش خیلی سخت بود. خیلی!!!

چند روز قبل یکی از همکاران جریان فال شمع (؟) گرفتنش را برای همکار کنار دستیش تعریف می کرد ... آخرش همکار شنونده گفت : «سری بعد رفتی فال بگیری؛ بپرس ببین پریا کی بچه دار می شه؟» ... اصلا" نفهمیدم وسط حرفهای اون دو نفر من و بچه ام چه کاره بودیم!!! و اصولا" چرا همکاران این قدر علاقمند به دیدن فرزند من هستند!! ... ناسلامتی چند نفری هستند که دو سه سال قبل از من ازدواج کرده اند و هنوز هم زندگی دو نفره ای دارند ... حتی الی خانم هم از دیار عربستان برای فرزند نداشته ام سوغات آورده. خـــــدایا سرم خیلی درد می کنه.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت 18:0  توسط پریا  | 

پیامبر در وصف مومن فرمود: باطل را از دوست خود نمی پذیرد و حق را حتی از دشمنش منکر نمی شود، دانش نمی آموزد مگر برای دانستن (نه خودنمائی) و یاد نمی گیرد مگر برای عمل کردن

............................................................................

در یکی از خیابانهای خوب بالاشهر تو مسیر هر روزه ام به سرکار از جلوی یه تعاونی رد می شم، کنارش دقیقا" نمی دونم چیه؟ هرچی هست شبیه اتاقکیه که فقط به اندازه یه ماشین جا داره ... از جلوی اون پارکینگ، مردمی که بیشترشان را افراد مسن و میانسال خصوصا" پیرمردها تشکیل می دن صف بسته اند ... این صف اونقدر طویله که آخرش به یه کوچه در اون نزدیکی منتهی می شه ... مردم همچنان تو کوچه صف بستند و منتظرند! ... بین اون آدمها چیزی را احساس می کنم که خودم هم ترغیب می شم از ماشین پیاده شم برم پشت سرشان بایستم به انتظار ... اما از ترس دیر رسیدن قید هوای دلم را می زنم ... به مردمهربون می گم: منم می خوام برم تو صف.

چند روز بعد تو همون پارکینگ یا اتاقک یه وانت شیر یارانه ای می بینم.

قویترین مرد (همکارم) معتقده کار مردم اشتباهه. چون تو سرمای صبح ممکنه مریض بشن و پول بیشتری بابت بیماریشون هزینه کنند.

اما به نظر من خیلی ها خصوصا" افراد میانسال از سر بیکاری و گذراندن اوقاتشون این کار را می کنند .. همان طور که عده ای عادت دارند هر روز بیان بانک، کار خاصی هم که ندارند. تازه به دیدن هر روزه همدیگه هم عادت کرده اند و رفقای جدیدی هم یافته اند.

جدیدا" زمزمه هائی به گوش می رسه؛ ظرف دوماه آینده حکم من، نفیسه، نهال و آقای معاون مبنی بر تغییر شعبه خواهد آمد ... پیش خودم فکر می کنم کجاها ممکنه برم؟ حتما" به خونه نزدیک تر خواهد بود ( یعنی خیلی خوش خیالم؟) ... دلم می خواد شعبه جدیدم تو خیابون عریضی باشه.رفت و آمد بهش راحت باشه و مشتری هاش آدمهای فهمیده ای باشند.

امروز ناگهان به سرم زد فلانی چه مشتری متشخصیه که ما چیزی به حساب نمی آوریمش! ... فکر کنم ریشه این تفکرم برمی گشت به چند روز قبل که فلانی مقابلم نشسته بود. ناگهان تلفن همراهش به صدا در آمد بعد همان فلانی شروع کرد مثل بلبل خارجکی حرف زدن . در ضمن همیشه هم خیلی مودبه ... منتها نمی دونم چرا قبلا" فکر می کردم نیست که ماها خودمون باادبیم! اون هم داره برای ما فیلم بازی می کنه!!

از مشتری های طلبکار بدم میاد ... اونائی که هیچ وقت کارت شناسائی همراهشون نیست و راست یا دروغ می گن: اینجا همه ما را می شناسند. شما چه طور ما را نمی شناسید؟!!!! ... می خوان بکوبند تو سرت که مثلا" تو کارمند بانکی. اما حالا که حافظه نداری برو گل لگد کن ... من خاطرات جزئی مربوط به حضور یه مشتری در چندماه قبل را به خاطر میارم اما خیلی وقتها برای اینکه مردم از عادت نیفتند باز هم ازشون کارت شناسائی می خوام.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/05ساعت 21:39  توسط پریا  | 

هرکه می خواهد بداند چه منزلتی نزد خدا دارد بنگرد منزلت خدا نزدش چگونه است: امام صادق علیه السلام

...................................................................................................

ناسلامتی یه روز خواستم کتاب بخونم، هنوز چند صفحه نشده پلکهام سنگین می شه و خوابم می بره ... به خودم که میام می بینم ساعاتی خواب بوده ام ... نمی دونم به خاطز هوای بهاره یا چیز دیگه؟

زمانی که جنوب ساکن بودیم، با اومدن فصل بهار انگار همه مردم همین طور می شدند ... هوا گرمتر شده بود و کولرهای گازی هم روشن، چشمها خواب آلود بودند ... خواب زیر باد کولر چه قدر می چسبید!! ... بعضی از واحدهای درسی دانشگاهم که کلاسهاش صبح اول وقت برگزار می شد گاها" قربانی خواب صبحگاهی می شد. مثلا" یادمه درس مقاومت مصالح را حداکثر یکی دو جلسه سر کلاس حاضر شدم! ... به خاطر خوندن شب امتحانش حالا اصلا" یادم نمیاد که اصلا" اون درس چی بود ... فقط یادمه که شیرینی اون درس را شب امتحان حس می کردم، حظی که با حضور دو جلسه ایم بر سر کلاس ازش بهره ای نبرده بودم.

از صبح اتو زدن لباسها را پشت گوش انداختم ... حوصله ام را سر می بره، خیلی وقتها هم محول می شه به مردمهربون اما انگار فرصت زیادی باقی نمونده و ناچارم این دفعه خودم این کار را انجام بدم ... نمی شه یه کاری کرد لباسها چروکیده نشن؟

دیروز با رفقای نزدیک خونه ملانی جمع شده بودیم ... قبلا" که همه تو یه شعبه بودیم، اما حالا تنها کسی که از اون جمع تو اون شعبه باقی مونده خودمم ... یه اشتباهی کردیم و پیشنهاد تماشای فیلم دادیم اما انگار فیلمش تمامی نداشت ... آزاده حوصله اش سر رفته بود و می گفت: «بچه ها بیائید با هم حرف بزنیم» من موندم این دختر این همه حرف از کجا میاره ( نیست که خودم پرحرف تر تشریف ندارم!) ... تمام شدن فیلم همانا و تاریک شدن هوا هم همانا! ... یاد گرفتم که تماشای فیلم همیشه خوب نیست و برای هر جمعی هم توصیه نمی شه.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 17:59  توسط پریا  | 

لقمان در وصیت به فرزندش گفت: فرزندم! مبادا خروس از تو زرنگ تر باشد، در وقت سحر بلند شده استغفار کند و تو در خواب باشی.

................................................................................................

از امکانات جدیدا" کشف شده اینترانت بانک، امکان ارسال ایمیل برای همکاران هست ... الان یه مدته هر روز چندین و چند ایمیل برای دوستان نزدیک بانکی تو شعبه های دیگه ارسال می کنم ... صفحه اینترانت سیستم من همیشه بازه و از هر فرصتی برای کنترل میل باکس و نوشتن و ارسال اخبار استفاده می کنم.

سه سال پیش با ورود آقای "غواص" به شعبه، قانون جدیدی به قوانین شعبه اضافه شد؛ بها دادن به تنوع و تغییرات زورکی در باجه ها ... تا دست و گردنمون به یه باجه و جایگاه سیستم و پرینتر و پول شمار و بقیه چیزهاش می خواست عادت بکنه آقای "غواص"جای همه بچه ها را طی پروسه ای چند روزه عوض می کرد و دوباره برای مدتی گردن درد و دست دردهامون شروع می شد. لازمه این کارش هم صرف کردن ساعتهای زیاد برای چیدمان جدید بود به گونه ای که به عمد یا غیر عمد دوستان صمیمی بیشترین فاصله را نسبت به هم پیدا می کردند.

این بار والامقام فعلی با جابه جائی ویترین بانک* مخالفت کرد و آقای"غواص" را بهت زده تا دیگه از این فکرها به سرش نزنه ... ایشون که حسابی بادش خالی شده، بهانه جدیدی پیدا کرده و به تعداد سندهای روزانه بچه ها گیر می ده. به نقل از بعضی همکاران تو روزی که می خواست به من گیر بده، سندهام از همه بیشتر بوده، تقریبا" دو برابر نفر بعدی! (خدائیش هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم ذره ای شانس داشته باشم) ... طوری که آقای "غواص" با حیرت پرسیده بود مگه همچین چیزی هم می شه!!!

بعضی ها خیلی حسودند ... دوست دارند همه دور خودشون بگردند و نمی تونند روابط دوستانه و نزدیک بقیه را بدون خودشون تحمل کنند ... در ظاهر با آدم خوبند و در خفا زیرآب زنند ... یادمه پیشتر ها، همکاران با سابقه تر جلوی خودش، "غواص"صداش می کردند.

فردا هم قراره تو جلسه به مدت مکالمات تلفنی، تعداد سندها و مدت زمان استفاده از اینترانت گیر بده.


*: لقبیه که مسئولین بانک به کارمندانشون دادند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت 19:29  توسط پریا  |