دقیقا"! نکته همین است :
دو فرشته مسافر(1):
دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند تا شب را در آنجا بگذرانند. آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند. بلکه به آنها فضای کوچکی از زیرزمین خانه را اختصاص دادند. همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند، فرشته پیرتر سوراخی در دیوار دید و روی آن را پوشاند. فرشته ی جوان تر علت را پرسید و او گفت: ... ( ادامه دارد)
....................................................................................................
دیروز آقای مهدی .ص (از همکاران سابق که حالا جند ماهیه منتقل شده مرکز) به مناسبت فرا رسیدن به قول خودش روز یوم الله برام یه اس ام اس تبریک فرستاد ... جالب بود برام که هنوز همکار قبلی با رسیدن 22 بهمن به یاد من می افته ... امروز بچه ها به من می گفتن دیروز تو را پای برج آزادی دیدیم و به دیگری می گفتن فلانی تو چرا نیومده بودی؟
اسم آقا مهدی را آوردم ... ایشون یه چند ماهی باجه کناری من تشریف داشتند ... با مشتری زیادی صحبت می کرد، من کار چند نفر را انجام می دادم اما ایشون هنوز با مشتری قبلی گرم صحبت بودند، به خصوص اگه مشتری یه دختر جوونی بود ... از یه طرف حرصم می گرفت که چرا اینجوری گرم میگیره ، از یه طرف سرم می رفت از دست وراجی هاش ... ماشاءاله که خودشم ریپیت بود ... یه جمله به مدت دو هفته ورد زبونش بود و مدام تکرار می کرد. یعنی چه در حال حرکت چه نشسته چه در حین صحبت مدام یه جمله یا یه کلمه رو لابه لای صحبتهاش تکرار می کرد ... مثلا":
آقا مهدی : پریا خانم < دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده> می گم شما < دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده> منگنه منو < دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده > ندیدید ؟
پریا : ا َ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه .
( و در ان زمان فقط دلت می خواست که با مشت بکوبی تو سرش )
البته از حق نباید گذشت که یکی از معدود همکاران بامرام بود که وقتی کار زیادی رو سرم ریخته بود یا مثلا" صندوقم مشکل داشت و پائین بود می آمد ، کمک می کرد و بخشی از کار را به دوش می گرفت.
....................................................................................................
امروز هم به طور ناگهانی حکم پارسا آمد ، به طوری که چند ساعت بعد به شعبه جدید رفت. درکل بچه کار بلدی بود ... گرچه کمی خودخواه ، اما بی سرو صدا ... فقط یه زمانی هر چی مشتری افتتاح حساب بود را رو سر من خالی میکرد ... یه دفعه هم یه افتتاح حساب مشترک را با دستکاری کردن سیستم شماره گیر به باجه من انداخت .
....................................................................................................
آخ جون، فردا دیگه مرد مهربون از مشهد برگشته ... آخه اقا جون چه طور دلت اومد بدون من بری ؟
گرچه خودمم می دونم رضای خدا تو رفتن و انجام تکلیفش بوده ... که من هم عاشق همین تفکر حاکم بر رفتارش هستم.
....................................................................................................
ادامه خاطرات اولین اردوی دانشگاه:
یه شب را تو دفتر نهاد قم سپری کردیم ... فردا صبح ِ خیلی زود، قبل از شروع ساعت کاری ادارات دفتر نهاد را ترک کردیم و بعد از زیارت از کتابخانه آقای مرعشی بازدید کردیم .
بچه ها مشتاق بودند زودتر جمکران برن ... حتی منم بار اول بود که می خواستم برم جمکران ... اما یه مشکلی که وجود داشت نداشتن جا بود ... نمی دونم چه مشکلی پیش اومده بود که برنامه ها بهم ریخته بود و ما نه جا داشتیم و نه هزینه کافی برای غذا ... اما خواست خدا بود که مهمان پذیری که داخل صحن مسجد جمکران بود ، آشنای مرد مهربون از آب در اومد و تونستیم برای چند روز اجازه اقامت در اونجا را بگیریم ... وای که چه قدر بچه ها شاد شدند .
شب اول استقرار در جمکران یه برنامه سخنرانی دعوت داشتیم که من و چندتای دیگه از بچه ها چون حال خوبی نداشتیم ، نرفتیم ... وای که ر.ز (دبیر تشکل) چه قدر عصبانی شده بود، که چرا ما بدون هماهنگی و سرخود نرفته ایم ... این همه نظم تو ساعت رفت و آمد و زمان برنامه ها برام عجیب بود که بعدها تبدیل به یکی از اصول اساسی تشکل شد .
با دیدن رفتار بچه های تشکل و اصول اعتقادی شون که مبتنی بر عقل بود و نه احساس و برنامه های نوآورانه و خلاقشون ، حسابی جذب انجمن شدم ... در واقع دبیر انجمن با برگزاری یک اردو ، یک محیط دوستانه و توضیح اساسنامه ، درعمل روح حاکم بر انجمن و اعضای محدودش را به ما نشان داد و از این طریق نیروهائی را جذب کرد که سالهای سال و حتی پس از اتمام تحصیلات با از خود گذشتگی خود را وقف انجمن و اهدافش کردند.