تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

 

مولا علی علیه السلام:

از کسانی مباش که بدون عمل صالح به آخرت امیدوار است و توبه را با آرزوهای دراز به تاخیر می اندازد. در دنیا چون زاهدان سخن می گوید و در آن چون دنیاپرستان رفتار می کند. (حکمت 150)

 

.......................................................................................

 

تقدیم به صبای عزیز:

دوم دبیرستان بودم ... یه کلاس 17 نفره ... بچه هاش خیلی باحال بودند ... در کل جو کلاس کاملا" مثبت بود ... چند نفر آوازه خون هم داشتیم ... من جمله سحر ... شعر زیر را با آهنگ پر سوز و گدازی با لهجه ترکی می خوند ... خودش اصالتا" ترک نبود

 

چُرَک* زیاد پیدا می شه تو دنیا

اما یکیش بربری هم نمی شه

 

تافتون و می گن نوبر بهاره

برای ما تو نوبری همیشه

 

مثل تو پیدا نمی شه بربری

با یک لقمه از همه دل می بری

 

من نمی گم تموم عالم می گن

برای ما بیسکویت مادری

 

(مصرع زیر با سوز و گداز فراوان و با صدای استاد شجریان خونده می شد:)

 

خاش خاشی که تو دارییییییییییی، خاش خاشی که تو داریییییییییی، تافتون ندارهههههههههه بربری

 

مثل تو پیدا نمی شه بربری

با یک لقمه از همه دل می بری

 

یادش بخیر همه با هم همخونی می کردیم ... حتی تو سرویس برگشت به خونه ... خواننده بعدی بدری بود که از او هم خواهم نوشت.

 

پ . ن: در عرض یک هفته دوبار ایکس را دیدم ... دفعه اول خودم ترتیبش را دادم ... چند ساعت با هم حرف زدیم ... سری دوم خودش قرار گذاشت ... خیلی اوضاعش روبراه شده بود ... نه این که کارش خوب پیش رفته باشه، بلکه بعد از دیدار سبک تر شده بود و خیلی راحت تر با ما حرف می زد ... آرامش تو نگاهش موج می زد.

 

 

* چُرَک : نان

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 22:13  توسط پریا  | 

 

خیارکم  الینکم مناکبة و اکرمهم لنسائهم
بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.

(دلال الامامه و کنزالعمال ، ج‌ 7، ص225)

…………………………………………………………………………………………..

دیروز صبح صنحه تصادف دو خودرو را دیدم ... راننده ها یکی جوان و لاغر و دیگری میانسال رو به پیرِ تُپُلی بود ... کمی بعد، زد و خوردشون هم شروع شد ... پیرمرد، سر جوان را به سینه می فشرد و تا می تونست چنگ می زد به چشمهای جوان بخت برگشته ... و جالب اینکه جوان بیچاره فقط کتک می خورد و چون دیگه چشمی براش باقی نمونده بود و جائی را نمی دید، دستش را پرت می کرد این طرف و اون طرف تا بالاخره به هدفی نزدیک شد و انگشتانش عینک پیرمرد را لمس کرد و اون را به سمتی پرت کرد ... هیچ کس هم به فریادشون نمی رسید ... همه سرعت ماشینشون را کم می کردند تا در حین رفتن یه فیلم جذاب را تماشا کنند ... آخه دیگه مردم کمتر فرصت سینما رفتن و فیلم دیدن را دارند ... دیگه مردم هم خیلی خشن و عصبی شدند ... کم کم دارم به دیدن چنین صحنه هائی عادت می کنم ... خیلی ها را تو خیابون می بینم که تلفن همراه تو دستشونه و دارند با شخص پشت خطی دعوا می کنند ... بعضی چیزها آنقدر عادی شده که به راحتی علنی شده به خصوص تو قشر جوون .

تهران- پائیز 1366:

من دوره آمادگی (دوره قرمز زندگیم) را طی می کردم و داداشی دبستان می رفت ... مدرسه من سر کوچه ای بود که دبستان داداشی توش بود ... هر روز با هم می رفتیم ... داشتیم از جلوی یه  قصابی رد می شدیم که متوجه جمعیتی شدیم که اونجا تجمع کرده بودند ... آقای قصاب را دیدم که یه کارد بزرگ در دست داشت و در حالی که صورتش حسابی سرخ شده بود، می خواست به سمت یکی دیگه هجوم ببره ... تا سالها یادآوری اون صحنه منو به شدت عذاب می داد و دچار کابوس می شدم ... هنوز هم هر وقت یاد اون روز می افتم موهای تنم سیخ می شه.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 21:34  توسط پریا  | 

 

... اللهم یا ارحم الراحمین ، انی اودعتک یقینی هذا و ثبات دینی ، و انت خیر مستودع ، و قد امرتنا بحفظ الودایع ، فردّه علی وقت حضور موتی برحمتک یا ارحم الراحمین ( دعای عدیله)

پروردگارا ای مهربانترین مهربانان عالم، من یقینم را و ثبات در ایمانم را نزد تو که بهترینی به امانت می گذارم و البته تو مرا به حفظ امانت امر کرده ای ... پس  به هنگام مرگ این امانت را به من بازگردان به حق رحمتت ای مهربانترین مهربانان ...

 

.............................................................................................................

 

زمانی که محصل مقطع سوم راهنمائی ، دوم و سوم دبیرستان بودم اوج شیطتنتم تو مدرسه بود.

 

کلاس سوم راهنمائی بودم:

 

تو درس ریاضیات خیلی قوی بودم ... یه معلم ریاضی داشتم که خیلی بهش علاقمند بودم ... اما همیشه حرصم را در می آورد ... یه بار قبل از شروع کلاسش رفتیم تو حیاط مدرسه ... یک دونه از مرغهای بابا مدرسه را دزدیدیم و بردیم سر کلاس ... وقتی معلم ریاضی اومد سر کلاس مرغه را تو کلاس ول کردیم ... خانم مرغه هم چیزی از جوانمردی کم نگذاشت و کلاس را حسابی به هم ریخت.

 شیفت صبح که بودیم ساعت 12.5 تعطیل می شدیم ... یک روز که زنگ آخر معلم نداشتیم، کلی با بچه ها بازی کردیم ( تو بازیهامون 90% بچه های کلاس حضور داشتند) ... ساعت 12 شده بود با مدیا تصمیم گرفتیم از مدرسه فرار کنیم اونم فقط بابت نیم ساعت ... البته بیشتر به خاطر هیجانش بود ... تو حیاط مدرسه که می ایستادم می تونستم خونمون را به راحتی ببینم چون صد الی صد و پنجاه متر بیشتراز هم فاصله نداشتند ... راه های خروج را بررسی کردیم ... عاقبت بهترین گزینه به نظرمون فرار از پنجره های کلاس بود ... در این حالت اگر موفق می شدیم فرار کنیم از پشت مدرسه سر در می آوردیم و باید مدرسه را دور می زدیم تا برسیم خونه ... ارتفاع کلاس حدود 4 یا شاید 5 متر بود ... شیشه های باز کلاس هم در ارتفاع 3 متری قرار داشت ... کلی فکر کردیم ... در نهایت پریدیم روی میز کنار پنجره ، از اونجا به زحمت رفتیم بالا روی کولر ... مرحله بعد حدفاصل کولر و پنجره بود که سختترین قسمت بود ... هنوز هم نمیدونم چه طوری اون قسمت را هم طی کردیم و بعد از ارتفاع سه متری خودمون را پرت کردیم روی چمن های بیرون مدرسه ... یکی از دبیرهای دبیرستان بغلی هم ما را دید و سعی کرد با زبون خوش ما را برگردونه مدرسه ... اما، ما به سرعت در رفتیم ... وقتی رسیدم خونه، مدرسه هم تعطیل شده بود (بس که ما فرز بودیم و با مهارت عملیات جهش و پرش و فرار را انجام داده بودیم) ...  مهم این بود که ما هرچند دیر اما بالاخره تونسته بودیم به هدفمون برسیم و چه قدر هم لذت بخش بود ... به محض رسیدن داشتم جریان را با آب و تاب برای مامان و بابام که نمی دونم چرا اون وقت روز خونه بود تعریف می کردم که زنگ تلفن به صدا در اومد ... خودم گوشی را برداشتم ... چه جالب خانم مدیر بود ... کلی توپید بهم که چرا در رفتم ... منم لالمونی گرفته بودم ... بدون هیچ حرفی گوشی را دادم به بزرگترم ... قشنگ ترین جاش اونجا بود که بزرگترم به خانم مدیر گفت : مگه شما تو مدرسه با بچه ها چه می کنید که اینها اینطور بی تاب فرار از مدرسه اند؟ ... وای باور کردنی نبود ... ناگفته نماند که بعد از قطع تلفن یکسری تذکرات به دور از چشم خانم مدیر هم به من داده شد.

فردای اون روز هم مدیر محترم به روی مبارک نیاوردند ...به هر حال شاگرد اولی گفتن . در ضمن تو مسابقات علمی و نهج البلاغه مایه افتخار مدرسه بودم.

 

پ . ن1:  مدرسه مون حداقل 15 کلاس داشت، یکی از بزرگترین مدارس تو اون شهر جنوبی بود. در کل مدرسه خوب و معروفی بود.

 

پ . ن2: مدیا بعدا" یه خانم پرستار شد و با وجود اینکه تهرانیه هنوز هم تو همون شهر جنوبی زندگی می کنه. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25ساعت 20:48  توسط پریا  | 

 

دقیقا"! نکته همین است:

 

خوشبخت ترین مردم

 

وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم ... در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند! ...درطبقه نهم مردی قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد! ... در طبقه هشتم خانمی داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود ... در طبقه هفتم کسی را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد! ... در طبقه ششم مرد بیکاری را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خواند تا بلکه کاری پیدا کند! ... در طبقه پنجم آقائی به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید ... در طبقه چهارم جوانی را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد! ... در طبقه سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید! ... در طبقه دوم خانمی را دیدم که به عکس شوهرش – که از شش ماه قبل مفقود شده بود-  زل زده است! ... قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم. اما حالا می دانم که هرکس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد. و تازه فهمیدم که وضعم آنقدرها هم بد نبود!

 

حالا کسانی که همین الان دارند به من نگاه می کنند، فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آن قدر ها هم بد نیست!

 

.............................................................................................................

           

6 ساله بودم مدرسه محسن آزادی هم دبستان بود هم آمادگی داشت ...از در مدرسه که وارد می شدی روبرو دو تا کلاس بود که برای بچه های پیش دبستانی بود و سمت چپ یک راهرو بود که کلاس بقیه مقاطع درآنجا تشکیل می شد ... یک دفتر یادداشت کوچک داشتیم که به والدین اختصاص داشت و آنها باید هر شب برای معلممان می نوشتند که در خانه چه کار کرده و چگونه رفتار کرده ایم ... یک روز که حسابی مامان را ذله کرده بودم بارها تهدید شدم که در دفترچه ام همه چیز منعکس خواهد شد ... اما کو گوش شنوا؟ ... شب که شد تازه به فکر افتادم که ای وای فردا در کلاس چه کنم ؟ ... کلی به مامان التماس کردم که فقط از خوبیها بنویسد چرا که مِن بعد خوب خواهم بود ... مامان هم در ظاهر پذیرفت ... آن شب برای اولین بار در دفترچه ام با خودکار قرمز یک صفحه پر شد ... رنگ قرمز یک جورائی اذیتم می کرد اما علتش را نمی دانستم ... فردا صبح با خیال راحت رفتم سر کلاس ... معلم شروع کرد به خواندن یادداشت ها، مثل همیشه با صدای بلند ... در طی خواندنِ  مطالب مربوط به هرکس، آن شخص می ایستاد و اگر که بچه خوبی بود کلی به به و چه چه می شنید ... نوبت به من رسید ... با خیال راحت ایستادم ... خدای من چه چیزهائی می شنیدم؟ ... کلی خجالت کشیدم اما معلمم دیگر ول کن نبود ... می گفت: وای وای وای ، این دختر بدیه، شلخته است!!! ، نا مرتبه !!! همه را عاصی کرده ... ( اِه ه ه ه ه ه ... ) 

 

و بدین ترتیب پریا خانم تا سالها از رنگ قرمز خصوصا" خودکار قرمز متنفر بود ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/05ساعت 20:59  توسط پریا  | 

 

  

 

امام علی علیه السلام:

همانا شیطان ، راه های خود را به شما آسان جلوه می دهد، تا گره های محکم دین شما را یکی پس از دیگری بگشاید، و به جای وحدت و هماهنگی، بر پراکندگی شما بیفزاید و در پراکندگی شما را دچار فتنه گرداند، از وسوسه و زمزمه و فریبکاری شیطان روی گردانید، نصیحت آن کس را که خیرخواه شماست گوش کنید و به جان و دل بپذیرید.   

 

 

 

 

اول برج اقدس خانم مشتری پیردختری که خودش را رفیق همه(از رئیس و معاون گرفته تا بچه ها)  می دونه اومده بود بانک اول رفت پیش رئیس و کلی ناز اونو کشید اما وقتی رئیس برگشت و به او گفت روسریت را بالا بیار ، این قدر جلوی مردم به من نزدیک نشو کلی خندیدم. اقدس خانم هم که از رموز تو دل رفتن به خوبی آگاهه بحث را کشاند به مکه و حرم پیامبر.

زمانی که من کلر بودم(امور مربوط به چک ها را انجام میدادم) چندین اشتباه از من سر زد که حسابی کلافه و متعجب شده بودم. آزاده بعد از من این مسئولیت را عهده دار شده. یک بار به من گفت اگر آدمی منظم باشد این مشکلات برایش پیش نمی آید. در حالی که من به نظم کاری و مرتب بودن اطرافم خیلی اهمیت می دهم. حرف او برایم خیلی گران تمام شد. حالا هم خودش یک چک 10 میلیون تومانی را یک میلیون پاس کرده و وصولی داده، اصلاحیه اش هم چند روز طول می کشه. ذینفع چک دیروز شاکی اومده بود بانک و میگفت من فردا یک چک 10میلیون تومانی دارم حالا کی به من جواب می ده؟

 

دبیرستانی بودم، ساکن یکی از شهرهای ساحلی. شبی خبر رسید که یک ناو ارتش آتش گرفته و تعدادی فوت کرده و مجروح شده اند. فردا درمدرسه بچه ها همه پکر بودند خیلی ها گریه میکردند چون بچه های بعضی هاشان در مدرسه ما بودند. سر کلاس ادبیات صدای هیچکس در نمی آمد دبیرمان علت را پرسید من با ناراحتی فراوان داشتم ماجرا را تعریف می کردم وقتی به اوج صحبتهایم رسیدم و همه های و های گریه میکردند من هم گریه ام گرفت اما یهویی هروهر با صدای بلند خندیدم بچه ها از صدای خنده من با چشمانی گرد شده به من نگاه میکردند که دبیر ادبیاتمان خانم پودات خودش توضیح داد که از شدت ناراحتی اینجوری می خنده. و من واقعا اینگونه بودم وسط درس دیفرانسیل آقای نقوی پیرمرد دبیرمان یکهو میزدم زیر خنده، تازه از رو نمی رفتم و به درس هم گوش میدادم و جالب اینکه معلم ها خودشان می دانستندکه من قادر به کنترل خنده هایم نیستم و چیزی به من نمی گفتند اما اگر کس دیگری بود به او اساسی تذکر داده می شد

 

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/03ساعت 22:36  توسط پریا  | 

  • ...نیازمندی که به تو روی آورده فرستاده خداست، کسی که از یاری او دریغ کند، از خدا دریغ کرده و آن کس که به او بخشش کند به خدا بخشیده است.(امام علی)

یک مشکل کاری برایم پیش آمده ، فعلا که آبرویم حسابی رفته . امیدوارم که همه چیز ختم به خیر شود. خدایا خودت کمک کن. خدا را شکر که قرار است یک هفته بعد مسئولیتم عوض شود.دیروز که حالم حسابی گرفته شده بود رفتم ولی عصر از مرد مهربون هم خواستم که بیاید و به سینما برویم . از فیلم توفیق اجباری چندان خوشم نیامد طنزش تکراری بود. مردمهربون روزه گرفته بود. روز دحو الارض بود. شب هم برای انجام کاری رفت بیرون.      

... سال دوم دبیرستان هفده نفر بیشتر در کلاس نبودیم. شیما دختر شیطانی بود. وقتی دبیر دینی می آمد با ورود او به کلاس شیما از پنجره بغل کلاس می پرید بیرون . یا روزی که کوئیز داشتیم دستش را باندپیچی میکرد و می گفت سوخته. خلاصه خیلی دودره باز بود. بعد از امتحان پایان ترم ریاضی دو ،عصبانی شد و صندلی ها را بلند و پرت میکرد تو راهروی مدرسه. من اون امتحان را 19 گرفتم،بالاترین نمره در مدرسه بین بچه های ریاضی و تجربی نمره بعدی 14 بود که بهاره وسمانه آوردند.اکثر بچه ها هم افتادند...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت 20:54  توسط پریا  | 

·       ...کسی که روی خود راتسلیم خدا کند در حالی که نیکوکار باشد،به دستگیره محکمی چنگ زده، و عاقبت همه کارها به سوی خداست...(سوره لقمان)


 

هفته پیش مامان بابت عملش تو بیمارستان بستری شد. شب اول همراه نداشت روز بعد الی پیشش ماند و شب بعدش هم فسقلی .ما هر شب بهش سر میزدیم ، وقتی بعد از عمل صداش را شنیدم و دیدمش حالم خیلی بد شد پنهانی کلی گریه کردم .تامیلا را هم بردیم تا با دیدنش روحیه مامان بهتر شه. همکارها هم اطلاعی نداشتند، منم خیلی بهم ریخته بودم. بلاخره مامی 5 شنبه مرخص شد. دو هفته هم باید استراحت مطلق داشته باشه تا کمی به وضعیت طبیعی برگرده. هنوزم هم اوضاع خانه نرمال نشده . شبها که به خانه باید در آشپزی یا ظرف شستن یا... کمک کنم . یک روز مرخصی کرفتم و پیش مامان ماندم روزی که  مهمان می آید چون شب دیر میخوابم اذیت می شوم منی که اول غروب باید سرم روی بالشت باشد.  دیروز بابابزرگ آمد شب مهسا دوست الی و عمو یونس مهمانمان بودند . تامیلا از بابابزرگ می ترسید چون او هم به هرحال یک مرد به حساب می آمد. مدام بغل من وول می خورد. در حین نماز خودش را کنار سجاده ام پهن کرده بود و به زور میخواست تسبیح را به دستم بدهد وقتی تمام زحمتاش را بی نتیجه دید دستش را روی سرم گذاشت روسری و چادرم را با زحمت تمام از سرم کشید و داد میزد که تسبیح را بگیرم. مجبور شدم به علت کشف حجابی که انجام شد دو ساعت بعد به مرد مهربونم اقتدا کنم و نماز را مجدد بخوانم تامیلا هم با خوشحالی به هرکس که میرسید اعلام می کرد نمازش را کشیدم .

 

 

زمانی که دانشگاه فبول شدم جزو مخهای مدرسه بودم ریاضیاتم عالی بود نمیدانم آن زمان چه طور آن مسایل پیچیده را حل و قضایای هندسه را اثبات میکردم.آقای قلندری که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود میخواست خیلی اصولی با ما کارکند طوری که به درد  شرکت در المپیادها می خورد و در این بین فقط این من بودم که در حین تدریس همه چیز را سریع میگرفتم و با اوپیش می رفتم بقیه هم هاج و واج فقط نگاه می کردند و دخالتی در مباحثات دو نفره ما نمی کردند. آدم متدینی بود که نماز اول وقتش ترک نمیشد و وسط تدریسش که اذان می گفتند کلاس را پنج دقیقه تعطیل میکرد برای ادای نماز. همان عشق و علاقه باعث شد تا مصمم به ادامه تحصیل در رشته ریاضیات شوم این اتفاق هم افتاد اما بعدها مسائلی پیش آمد که ناچار به تغییر رشته شدم و در یکی از رشته های فنی تحصیل کنم...

 


  

... بارخدایا نیتم را به لطف خود کامل و خالص گردان و یقینم را بدان گونه که دانی به راه صحت بر و  تباهی کارم اربه قدرتت اصلاح کن ...(صحیفه سجادیه)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 22:27  توسط پریا  |