تبليغاتX
پریا - لنگ لنگان قدمی بر می داشت...

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

امام محمد باقر علیه السلام: سخن نیک را از هر کسی هرچند به آن عمل نکند، فرا گیرید.

...................................................................................................

                               

دیروز صبح با عجله از خونه خارج شدم تا با تاخیر به شعبه نرسم. تو تاریکی راه پله ها، بدون روشن کردن لامپ پائین رفتم ... طبقه پائین تو فکر تاریکی راه و خطر سقوط بودم، همون آن یهو از چند تا پلهء آخر سر خوردم و افتادم پائین ... با یه صدای بلند ناشی از برخورد خودم و ظرف غذای تو دستم و کیفم ... از ترس اینکه الان همسایه ها از خواب پریده اند و میان بیرون ببینند چه خبره فرار را بر قرار ترجیح دادم و مثل جت پرواز کردم و از خونه زدم بیرون ... خوبه با این قد و هیکل هنوز هم هر از گاهی ولو می شم رو زمین!!!.

امروز برای بالا و پائین رفتن پله ها خصوصا" تو شعبه مدام پا درد داشتم و لنگ لنگان قدم بر می داشتم ... کلی فکر کردم که علتش چی میتونه باشه تا آخرش فهمیدم مسبب همه اینها همون سقوط دیروزمه.

سه شب قبل با عجله در حال آماده کردن شام بودم ... نمی دونم چه طور مرتکب بی احتیاطی شدم و در شیشه ای قابلمه تفلنم افتاد رو زمین و هزار تکه شد؟ حالا مگه می تونستم ذره ای تکون بخورم؟ ... تو ذهنم دنبال این بودم که چه عکس العملی باید نشون بدم؟ آیا باید جیغ بزنم: "وای جهیزیه ام ناقص شد!" یا اینکه به روی مبارکم نیارم؟ ... مرد مهربون : "فدای سرت" ... من هم فهمیدم نیازی به فیلم بازی کردن نیست ... خوشحال بودم که اوّلینی دیگر در زندگی مشترکمون رقم خورد، اوّلینی بی همتا! ... آخه کی میزنه شیشه در قابلمه اش را می شکنه؟ ... می دونم که قابل ترمیمه اما نمی دونم کجا باید ببرم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 18:39  توسط پریا  |