تبليغاتX
پریا - آروم ، آروم بکش اما عمیق بکش!

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

هرکه خوش نیت باشد روزیش زیاد می شود: امام صادق علیه السلام

..............................................................................................

                  

همه ماجراها از اونجائی شروع شد که من یه بار یکی از بچه ها را در حال خوردن چائی نبات دیدم ... به آقای معاون که همون اطراف بود برگشتم گفتم: کی اینجا معتاده که نبات می خوره؟ ... آقای معاون زد زیر خنده و گفت: آقا جیمی! ... من تازه اون زمان متوجه شدم که نباتها متعلق به همکار کنار دستمه ... راستش یه مقدار هم ترسیدم ... یاد خاطره ای تو ماه رمضون گذشته افتادم ... دم دمای افطار جیمی برای خرید نان به نانوائی محلشون مراجعه کرده بود ... به گفته خودش بوی تریاک تمام محوطه را پر کرده بود اما آقا جیمی با اشتیاق و ولع شروع کرد به تنفس عمیق! و شارژ شدن و فراموشی گرسنگی ... همون موقع با خودم گفتم حتما" به این جور کارها بی میل نیست.

چند وقت بعد از رویت نباتها، پولکی ها هم دیده شد ... یعنی همیشه تو کشوی میزش نبات و پولکی وجود داره ... با مشاهده پولکی ها اوضاع بدتر شد ... آقای معاون همه جا پر کرد: پریا می گه جیمی معتاده ... این عنوان برای جیمی مونده و هر از گاهی یکی از بچه ها بهش می گه معتاد به خصوص وقتی رفتار مشکوکی ازش سر می زنه یا چائی نیات می خوره.

این جریان همچنان ادامه داشت و روز به روز شاخ و برگ بیشتری پیدا کرد ... عجیب که به جیمی بر نمی خورد و عجیب تر هم اینکه هر رفتار مشکوک جیمی به گوش من رسانده می شد.

دیروز ظهر احساس کردم که بوی مشمئز کننده ای به مشامم می رسه ... باور نکردنی بود!! بوی تریاک اون هم تو بانک!!! ... یه نگاهی به جیمی کردم و مطمئن شدم سرجاش نشسته و داره کار مشتریش را انجام می ده بعد با تعجب به آزاده گفتم: بوی تریاک میاد ... باجه را ترک کردم و به جائی مطمئن و به دور از بو پناه بردم ... آزاده چند دقیقه ای بو کرد تا از گفته من اطمینان حاصل کرد ... به بچه ها گفتم: من حس بویائیم خیلی ضعیفه اما بوی تریاک را از فاصله چند کیلومتری احساس می کنم! پس به گفته من شک نکنید.

کمی بعد قویترین مرد روی صندلی من نشست و دقائقی سرتا پای جیمی را بوئید ... نمی دونم جریان از چه قرار بود اما در همون زمان جیمی به پیرزن مشتریش می گفت: آروم ، آروم بکش اما عمیق بکش! ... به محض شنیدن ماوقع همه به جیمی زل می زدند و می گفتند: داره حال می کنه ... به قول معاون رفته های ( یا های شده یا ... ) ... من به آقای معاون: های چیه؟ شما این چیزها را از کجا یاد گرفتید؟ ... معاون: از همنشینی با جیمی!

بعد فهمیدیم که سرمنشا بو، خونه یکی از همسایه ها بوده.

بعد از ظهر جیمی در کنار یکی از آقایون اندام ورزشکاری قد بلند ایستاده بود ... آقای معاون رو به جیمی: یه کم به خودت نگاه کن! پیش فلانی ایستادی عینهو معتادها به نظر میای!! اندامت، صورت لاغرت، ... به جای معاون، من خجالت کشیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 20:48  توسط پریا  |