تبليغاتX
پریا - غریق نجات

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

(رسول اکرم  صلی الله علیه و اله و سلم فرمودند)

خداوند به داود وحی فرمود: در زمان خوشی و آسایش به یاد من باش تا در هنگام گرفتاری و سختی دعایت را اجابت کنم

............................................................................................

          

قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
 حیف انسانم و می دانم
 تا همیشه تنها هستم.

*

ظهر یه روز بارونی شدید که شعبه هم خلوت شده بود، خانم هنرپیشه سراسیمه اومد تو شعبه و رو به رئیس که همون نزدیکی ها رو صندلی ریاستش لم داده بود چیزی گفت ... از دور نظاره گر بودم و چیزی از حرفهاشون را متوجه نشدم ... اما رئیس مثل اسفند از جا پرید و سراسیمه تر یکی از بچه های خدماتی را صدا زد و بعد سه تائی ( هنرپیشه، رئیس و خدماتی ) دویدند و از بانک خارج شدند ... آقای انگیزه عضو جدید شعبه بود و قبل از اون خانم خوش بر و روی، خوش قد و قامت و خوش چشم و ابروی هنرپیشه را زیارت نکرده بود اما به محض اینکه شنید گوشی موبایل خانم تو جوی پرآب بیرون افتاده مثل ناجی های حرفه ای پرواز کنان از شعبه زد بیرون.

نمی دونم زیر اون بارون بچه ها و خصوصا" رئیس لباس غواصی از کجا گیر آوردند اما با تجهیزات کامل، کیلومترها توی جوی آب شنا کردند تا به انتهای خیابون و یکی از بزرگراهها رسیدند و ناامید شناکنان برگشتند و به این ترتیب نتونستند دل هنرپیشه جوان را به دست بیارند. انگار هیچ اثری از گوشیش نبود.

همه ناامید برگشتند تو شعبه، حتی خانم هنرپیشه ... خانم نشست مقابل آقا جیمی و مشغول انجام کار بانکیش شد ... رئیس، انگیزه و آقای خدماتی ول کن نبودند و مثل پروانه دور خانم می چرخیدند ... خدماتی رو به هنرپیشه: شماره تون را بدید تا یه زنگ به گوشیتون بزنیم ... آقای انگیزه: اون وقت قورباغه ها برامون قورقور می کنند!!!

ما فهمیدیم که علاوه بر فند دوست بودن آقایون همکار، رئیس فندبازترین عضو ناشناخته شعبه است و دست بقیه آقایون را از پشت بسته.

صبح روز بعد ثانیه هائی بعد از طلوع آفتاب – مکان: بیرونِ درِ شعبه :

آقای انگیزه برای پاشیدن سطلی آب جلوی در بانک، سطل را داخل جوی آب فرو کرد و با خالی کردنش متوجه برخورد شی ای به زمین شد ... انگار موبایل خانم هنرپیشه بعد از یه روز برگشته بود به محل اولیه.

رئیس که متوجه ماجرا شد روی همه همکاران را کم کرد و گوشی را تصاحب نمود ... همون اول صبح آفتاب زده نزده فوری زنگ زد خونه خانم ... ما هرچه گفتیم رئیس جان! شاید بعضی ها بخوان صبح ها بیشتر بخوابند، افاقه نکرد و رئیس سریع تر از همه خبرگزاری ها خبر را مخابره کرد!!!.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/01ساعت 16:34  توسط پریا  |