امام جعفر صادق علیه السلام: «هر که به گوینده ای گوش سپارد او را عبادت کرده، اگر آن گوینده از خدا بگوید شنونده خدا را عبادت کرده و اگر از طرف شیطان بگوید شیطان را عبادت کرده است.»
..........................................................
انگار با نمی دونم کی کورس گذاشته بودیم؛ آخر هفته ها پاتوقمون شده بود سینما ... همه برنامه هامون کنسل می شد تا ما برنده کاپ بیننده نمونه سینماهای کشور شیم ... حتی یه هفته که برادر شوهرم به اتفاق همسر و فرزند 14ماهه اش از شیراز مهمان ما بودند برنامه مون را لغو نکردیم و پیش خودم گفتم جاری محترمه را هم با خودمون می بریم.
گروه ما متشکل بود از من، مادر و دو خواهر عزیزم الی و فسقلی ... هر از گاهی هم چند نفری به جمعمون اضافه می شدند.
شبی که جاری عزیز مهمان ما بود شام در کمتر از چند دقیقه صرف شد احتمالا" جاری خانم با شکمی خالی ما را به زور همراهی کردند چرا که فسقلی مثل اجل معلق مدام تو گوشمون دقایق مانده به شروع فیلم را یادآوری می کرد و هنوز همه پای سفره غذا نشسته بودیم که او شروع به جمع آوری دیس برنج و غذا کرد.
پنجشنبه گذشته دیگه با خودم عهد کردم حالا حالاها سینما نرم چرا که اونجا فعلا" جای من نیست. اون شب مطابق معمول شام را خورده نخورده حاضر شدیم. تا شروع فیلم که طبق معمول بلیطش را از قبل رزرو کرده بودیم نیم ساعت بیشتر نمانده بود. ما با قلبی آرام و مطمئن به خیال اینکه در کمتر از ربع ساعتی به مقصد خواهیم رسید سوار ماشین شدیم. دریغ! هرچی خیابان و بزرگراه در مسیرمان بود شلوغ و پرترافیک بود و ما به زحمت تونستیم در آغازین دقایق شروع فیلم در صحنه حاضر شیم.
که البته ای کاش به اخرش هم نمی رسیدیم ... جامون وسطهای ردیف بود باید از جلوی چند جوان می گذشتیم تا به صندلی های خودمون برسیم ... فسقلی پیش افتاد من به دنبالش و الی و مامان هم در پی بنده.
فسقلی خانوم به دلیل جثه کوچک و لاغری که دارند سریع مثل قرقی از من فاصله گرفتند و به صندلی خودشون رسیدند من بخت برگشته وقتی وارد ردیفمون شدم تازه متوجه شکم برآمده ام شدم که به هیچ قیمتی حاضر نبود پیش بره. دو نفر هم که پشت سرم بودند نه راه پس داشتم نه راه پیش. از ته دل از خدا کمک می خواستم که به سلامت منو به مقصد برسونه ... خدا منو ببخشه؛برای رد کردن شکمم به پای چند تا پسر ضربه زدم یا با لگد لهشون کردم. برای اینکه آمار تلفات بالاتر نره به ذهنم رسید صندلی ردیف جلوئی را دو دستی بچسبم و شکممو پیش ببرم این بار خدا منو بیشتر بیامرزه که ناغافل به جای صندلی دو دستی کله کچل آقای میانسالی که روش نشسته بود را گرفتم ... از خجالت آب شدم ... مرد بیچاره از جاش بلند شد و ایستاد تا ماها برسیم سر جامون ... و اما برای همه سوال بود که چرا اون مرد به احترام ما از جاش بلند شد؟!
متاسفانه جامون هم ردیف دوم بود و باید با سری برافراشته به آسمان به پرده نمایش چشم می دوختیم. دیگه من غلط کنم سینما برم.
